اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part478 فاطمه و زهره بغلم کردن و بهم تبریک گفتن و بعد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part479
به خونه رسیده بودیم و لباسامو عوض کردم ،
روی مبل نشستم و منتظر شدم مهدی بیرون بیاد !
دستام کمی عرق کرده بود و دلیلشُ نمیدونستم
بلاخره بعد از چند دقیقه مهدی اومد که
نگاهش به من افتاد و گفت :
+بیداری هنوز
_قرار بود درمورد دستت صحبت کنیم ..
تازه یادش افتاده بود که چی بهم گفته و به
مِنمِـن افتاد ، جلو اومد روی مبل تک نفره
روبهرویایم نشست !
لبخندی زد و گفت :
+الان سالم کنارتم پس وقتی بهت گفتم الکی
استرس نگیری ، باشه ؟
مبهم حرف زد و به اجبار گفتم باشه در
صورتی که من استرسی شدنم دست خودم نبود !
+تو عملیات قبلی گفتم که چند نفریُ
نتونستیم دستگیر کنیم که کلا سه نفر بودن !
+امشب تو راه برگشت به خونه من حواسم
بود اما یه ماشین از بغل با سرعت زیاد بهم
نزدیک شد و منم تا حدودی تونستم خودمو
دور کنم اما بازم برخورد کردیم ..
از حرفاش حس خوبی نمی گرفتم و ترس
وجودمُ گرفت اما سعی کردم طوری رفتار نکنم که ادامه حرفش رو نگه و بیشتر از این نگران بشم!
نگاهی به دستش کرد و گفت :
+کلاه سرم بود که سرم ضربه نخورد اما وقتی
بلند شدم دو نفر سمتم هجوم آوردن و برای
اینکه از خودم دفاع کنم درگیر شدیم ..
مکثی کرد و ادامه داد :
+اینم جای چـ..اقـ..وعه ..
سرم پایین اما با گفتن این حرفش سریع
سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part479 به خونه رسیده بودیم و لباسامو عوض کردم ، روی م
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part480
نمیخواستم یه تار مو از سر مهدی کم بشه ،
اونم الان که تازه داشتیم پدر و مادر میشدیم..
دست خودم نبود و استرس به جونم زد و
دستام از شدت قبلیش بیشتر عرق کرد!
مهدی که انگار متوجه حالم شد از جاش بلند
شد و جلوم زانو زد دستمُ محکم گرفت و گفت:
+بهت نمیگم قهر میکنی ، میگم استرس میگیری
+ الان که سالمم !
با صدایی که بغض داخلش موج میزد گفتم :
_اگه ایندفعه بلایی سرت بیارن چی ؟
_اگه .. اگه تو همین عملیات اتفاقی بیوفته
دستشُ بالا آورد به معنای اینکه ادامه ندم و گفت:
+اتفاقی برام نمیوفته تو نترس ..
+مثلا داری مامان میشیا باید قوی باشی
بین بغض اشکام لبخندی زدم که لپمُ کشید
شب بخیری گفت و رفت سمت اتاق ،
همیشه سعی میکرد نزاره از هیچ چیزی ناراحت بمونم :)
سمت آشپزخونه رفتم و آروم وسایلی که برای
فردا صبح میخواستیمُ داخل سبد گذاشتم و
حتی زیرانداز هم جلوی در گذاشتم ..
وارد اتاق شدم و گوشی رو برای ساعت ۷ روی
زنگ گذاشتم که خواب نمونیم !
خیلی خسته بودم و به محض بستن
چشمام خوابم برد ..
••••
با تک زنگ گوشیم بیدار شدم سریع قطعش
کردم اما مهدی هنوز خواب بود ..
این روزا خیلی خسته بود حتی خوب نخوابیده
بود امروز هم که میخواست استراحت کنه به
اصرار من قرار بود بریم تفریح !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
#پیامشما
اینجوری که معلومه خانم نویسنده خیلی داره هیجانیش میکنه و دیونه مون میکنه🥺😄
.
درخواست خودتون بود به هیجان😌🤌🏻😂
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part480 نمیخواستم یه تار مو از سر مهدی کم بشه ، اونم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part481
مهدی رو که بیدار کردم رفتم آبی به دستُ
صورتم زدم و بعد برای صبحانه پنیر و گوجه و
خیار توی ظرف گذاشتم که توی راه بخوریم ..
با چاییساز آبُ جوش آوردم توی فلاکس چایی
رو دم کردم و کنار سبد گذاشتم !
دیگه کاری نداشتم و خواستم وارد اتاق بشم
که مهدی بیرون اومد ، موهاش بهم ریخته بود
و در حال خمیازه کشیدن بود خندهای کردم و گفتم :
_یه آب بزن به صورتت کار دستمون ندی
خندید و به سمت سرویس رفت ..
جلو آینه رفتم و موهامو بالا بستم ، عبای آبی
رنگمُ به همراه شال کشی به همون رنگ پوشیدم
بعد از فیکس شالم چادرمُ روی سرم انداختم
و عینک آفتابیمو توی دستم گرفتم ، دوربین
عکاسیمم از داخل ویترین برداشتم و از اتاق
بیرون رفتم ..
مهدی توی آشپزخونه دنبال چیزی بود که از
پشتش دراومدم و گفتم:
_چیزی میخواستی؟
یهو پرید که فکر کنم ترسید و خندم گرفت
نگاهی به سر تا پام کرد و گفت :
+چقدر آبی تو تنت نشسته و بهت میاد ..
لبخندی زدم که جلو اومد و صورتمو بین دوتا
دستاش گرفت تو چشمام زل زد و ادامه داد :
+از وقتی مادر شدی خوشگلتر هم شدیا :)
کلمه مادرُ که گفت حسی بهم دست داد و
باعث شد لبخند روی لـ..بم بیشتر بشه !
از کنارم رفت تا اونم آماده بشه ، منم رفتم
توی حیاط و روی تخت سنتی نشستم تا بیاد
امروز هوا هم عالی بود میتونستیم یه روز
عالی رو بگذرونیم .:)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part481 مهدی رو که بیدار کردم رفتم آبی به دستُ صورتم ز
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part482
همینطور که به گلای باغچه نگاه میکردم
هیکل مهدی جلوم نمایان شد !
دقیقا لباس آبی کمرنگی که داشت رو پوشیده
بود که با من ست کنه از این کارش خندم
گرفت اما واقعا تیپ قشنگی هم زده بود ..
توی ماشین نشستم و اونم وسایلُ عقب
گذاشت و دوتا پتویی که گفتم یه وقت
سردمون نشه رو صندلی عقب گذاشت ..
ماشینُ روشن کرد و راه افتادیم اما خودمون
هم نمیدونستیم مقصدمون کجاست!
مسیری که طی کردیم نگاهی به من کرد و گفت:
+نظرت چیه از تهران بزنیم بیرون ؟
تعجب وار نگاهش کردم و گفتم :
_دیر وقت برمیگردیما
+اشکال نداره امروز مهم من و تو و اون فسقلیم
سری تکون دادم و به سمت خروج از شهر
رفت ، ترجیحا میرفتیم جایی که سرسبز باشه !
ساعت که به ۹ صبح رسید تقریبا تونسته
بودیم تو بیرون شهر یه جای قشنگ و دنج
پیدا کنیم و مهدی کنار زد ..
دوربینمُ توی گردنم انداختم و پیاده شدم
مهدی زیرانداز انداخت و سبد هم کنارش
گذاشت و من اولین عکس امروزُ ، عکس از
طبیعت گرفتم که واقعا چشمگیر بود !
نفس عمیقی کشیدم اینجا واقعا آروم بود ..
روی زیرانداز نشستم و خیار گوجه هارو خورد
کردم ، وسط سفره گذاشتم و چایی هم ریختم
مهدی که از جای ماشین مطمئن شد اومد
کنارم نشست !
لقمه ای براش گرفتم و دستش دادم که
سرشُ کج کرد و گفت :
+داری لقمه میدی بعدا سر لقمه گرفتن
با بچه دعوا نکنیم؟
بلند خندیدم و گفتم :
_لعنت نشی تو !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________