#پیامشما
اینجوری که معلومه خانم نویسنده خیلی داره هیجانیش میکنه و دیونه مون میکنه🥺😄
.
درخواست خودتون بود به هیجان😌🤌🏻😂
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part480 نمیخواستم یه تار مو از سر مهدی کم بشه ، اونم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part481
مهدی رو که بیدار کردم رفتم آبی به دستُ
صورتم زدم و بعد برای صبحانه پنیر و گوجه و
خیار توی ظرف گذاشتم که توی راه بخوریم ..
با چاییساز آبُ جوش آوردم توی فلاکس چایی
رو دم کردم و کنار سبد گذاشتم !
دیگه کاری نداشتم و خواستم وارد اتاق بشم
که مهدی بیرون اومد ، موهاش بهم ریخته بود
و در حال خمیازه کشیدن بود خندهای کردم و گفتم :
_یه آب بزن به صورتت کار دستمون ندی
خندید و به سمت سرویس رفت ..
جلو آینه رفتم و موهامو بالا بستم ، عبای آبی
رنگمُ به همراه شال کشی به همون رنگ پوشیدم
بعد از فیکس شالم چادرمُ روی سرم انداختم
و عینک آفتابیمو توی دستم گرفتم ، دوربین
عکاسیمم از داخل ویترین برداشتم و از اتاق
بیرون رفتم ..
مهدی توی آشپزخونه دنبال چیزی بود که از
پشتش دراومدم و گفتم:
_چیزی میخواستی؟
یهو پرید که فکر کنم ترسید و خندم گرفت
نگاهی به سر تا پام کرد و گفت :
+چقدر آبی تو تنت نشسته و بهت میاد ..
لبخندی زدم که جلو اومد و صورتمو بین دوتا
دستاش گرفت تو چشمام زل زد و ادامه داد :
+از وقتی مادر شدی خوشگلتر هم شدیا :)
کلمه مادرُ که گفت حسی بهم دست داد و
باعث شد لبخند روی لـ..بم بیشتر بشه !
از کنارم رفت تا اونم آماده بشه ، منم رفتم
توی حیاط و روی تخت سنتی نشستم تا بیاد
امروز هوا هم عالی بود میتونستیم یه روز
عالی رو بگذرونیم .:)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part481 مهدی رو که بیدار کردم رفتم آبی به دستُ صورتم ز
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part482
همینطور که به گلای باغچه نگاه میکردم
هیکل مهدی جلوم نمایان شد !
دقیقا لباس آبی کمرنگی که داشت رو پوشیده
بود که با من ست کنه از این کارش خندم
گرفت اما واقعا تیپ قشنگی هم زده بود ..
توی ماشین نشستم و اونم وسایلُ عقب
گذاشت و دوتا پتویی که گفتم یه وقت
سردمون نشه رو صندلی عقب گذاشت ..
ماشینُ روشن کرد و راه افتادیم اما خودمون
هم نمیدونستیم مقصدمون کجاست!
مسیری که طی کردیم نگاهی به من کرد و گفت:
+نظرت چیه از تهران بزنیم بیرون ؟
تعجب وار نگاهش کردم و گفتم :
_دیر وقت برمیگردیما
+اشکال نداره امروز مهم من و تو و اون فسقلیم
سری تکون دادم و به سمت خروج از شهر
رفت ، ترجیحا میرفتیم جایی که سرسبز باشه !
ساعت که به ۹ صبح رسید تقریبا تونسته
بودیم تو بیرون شهر یه جای قشنگ و دنج
پیدا کنیم و مهدی کنار زد ..
دوربینمُ توی گردنم انداختم و پیاده شدم
مهدی زیرانداز انداخت و سبد هم کنارش
گذاشت و من اولین عکس امروزُ ، عکس از
طبیعت گرفتم که واقعا چشمگیر بود !
نفس عمیقی کشیدم اینجا واقعا آروم بود ..
روی زیرانداز نشستم و خیار گوجه هارو خورد
کردم ، وسط سفره گذاشتم و چایی هم ریختم
مهدی که از جای ماشین مطمئن شد اومد
کنارم نشست !
لقمه ای براش گرفتم و دستش دادم که
سرشُ کج کرد و گفت :
+داری لقمه میدی بعدا سر لقمه گرفتن
با بچه دعوا نکنیم؟
بلند خندیدم و گفتم :
_لعنت نشی تو !
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشبحال اونایی که الان یه گوشه
بینالحرمین نشستند . .
#کربلا