eitaa logo
اَمـانــہ .
514 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
00:00
اینجوری که معلومه خانم نویسنده خیلی داره هیجانیش میکنه و دیونه مون میکنه🥺😄 . درخواست خودتون بود به هیجان😌🤌🏻😂
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part480 نمی‌خواستم یه تار مو از سر مهدی کم بشه ، اونم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مهدی رو که بیدار کردم رفتم آبی به دستُ صورتم زدم و بعد برای صبحانه پنیر و گوجه و خیار توی ظرف گذاشتم که توی راه بخوریم .. با چایی‌ساز آبُ جوش آوردم توی فلاکس چایی رو دم کردم و کنار سبد گذاشتم ! دیگه کاری نداشتم و خواستم وارد اتاق بشم که مهدی بیرون اومد ، موهاش بهم ریخته بود و در حال خمیازه کشیدن بود خنده‌ای کردم و گفتم : _یه آب بزن به صورتت کار دستمون ندی خندید و به سمت سرویس رفت .. جلو آینه رفتم و موهامو بالا بستم ، عبای آبی رنگمُ به همراه شال کشی به همون رنگ پوشیدم بعد از فیکس شالم چادرمُ روی سرم انداختم و عینک آفتابیمو توی دستم گرفتم ، دوربین عکاسیمم از داخل ویترین برداشتم و از اتاق بیرون رفتم .. مهدی توی آشپزخونه دنبال چیزی بود که از پشتش دراومدم و گفتم: _چیزی میخواستی؟ یهو پرید که فکر کنم ترسید و خندم گرفت نگاهی به سر تا پام کرد و گفت : +چقدر آبی تو تنت نشسته و بهت میاد .. لبخندی زدم که جلو اومد و صورتمو بین دوتا دستاش گرفت تو چشمام زل زد و ادامه داد : +از وقتی مادر شدی خوشگلتر هم شدیا :) کلمه مادرُ که گفت حسی بهم دست داد و باعث شد لبخند روی لـ..بم بیشتر بشه ! از کنارم رفت تا اونم آماده بشه ، منم رفتم توی حیاط و روی تخت سنتی نشستم تا بیاد امروز هوا هم عالی بود می‌تونستیم یه روز عالی رو بگذرونیم .:) ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part481 مهدی رو که بیدار کردم رفتم آبی به دستُ صورتم ز
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم همینطور که به گلای باغچه نگاه میکردم هیکل مهدی جلوم نمایان شد ! دقیقا لباس آبی کمرنگی که داشت رو پوشیده بود که با من ست کنه از این کارش خندم گرفت اما واقعا تیپ قشنگی هم زده بود .. توی ماشین نشستم و اونم وسایلُ عقب گذاشت و دوتا پتویی که گفتم یه وقت سردمون نشه رو صندلی عقب گذاشت .. ماشینُ روشن کرد و راه افتادیم اما خودمون هم نمیدونستیم مقصدمون کجاست! مسیری که طی کردیم نگاهی به من کرد و گفت: +نظرت چیه از تهران بزنیم بیرون ؟ تعجب وار نگاهش کردم و گفتم : _دیر وقت برمیگردیما +اشکال نداره امروز مهم من و تو و اون فسقلیم سری تکون دادم و به سمت خروج از شهر رفت ، ترجیحا می‌رفتیم جایی که سرسبز باشه ! ساعت که به ۹ صبح رسید تقریبا تونسته بودیم تو بیرون شهر یه جای قشنگ و دنج پیدا کنیم و مهدی کنار زد .. دوربینمُ توی گردنم انداختم و پیاده شدم مهدی زیرانداز انداخت و سبد هم کنارش گذاشت و من اولین عکس امروزُ ، عکس از طبیعت گرفتم که واقعا چشمگیر بود ! نفس عمیقی کشیدم اینجا واقعا آروم بود .. روی زیرانداز نشستم و خیار گوجه هارو خورد کردم ، وسط سفره گذاشتم و چایی هم ریختم مهدی که از جای ماشین مطمئن شد اومد کنارم نشست ! لقمه ای براش گرفتم و دستش دادم که سرشُ کج کرد و گفت : +داری لقمه میدی بعدا سر لقمه گرفتن با بچه دعوا نکنیم؟ بلند خندیدم و گفتم : _لعنت نشی تو ! ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
دلم تفریح خواست :/😂
برای مردم و رفقای کهگیلویه و بویراحمد دعا کنیم ، همچنین سیاه دهدشت ❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشبحال‌ اونایی‌ که‌ الان‌ یه‌ گوشه‌ بین‌الحرمین‌ نشستند . .
و چه حق گفت حضرت علی؛ دنیا مضحکه ای گریه انگیز است:) ❤️‍🩹
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسرش زیر آواره ، اصفهان ..💔
مثل باد آزاد باش مثل گل زیبا و مثل کوه مقاوم. .🤍 |