رفقای گل اسم کانال از کلبه چادری ها
به امـانه تغییر کرد . .
رمان همچنان در حال پارت گذاریه . .
چنل همونه فقط تغییر اسم داشته ..
از این به بعد یه تغییر کوچولویی تو فعالیت
هم انجام میشه اما بازم میگم مدیر چنل
خودمم و فقط یه سری تغییرات داشتیم !
••
کنارمون بمونید 🤍☕️
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برای حرمت پر میکشه آقا جون :)❤️🩹
#امامرضا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part501 رفته رفته مهمون ها بلند شدن و بعد از دادن کادو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part502
خیلی دوست داشتم برم پیششون اما خسته
بودم و اصلا نمیتونستم بلند بشم ..
_نمیتونم بیام خستم ..
اصراری نکردُ باشه ای گفت و از اتاق بیرون رفت !
دوباره به حالت قبل برگشتم و پتومُ محکم
چسبیدم ، خوابم میومد و چشمام خودش
خود به خود بسته میشد ..
مقابلهای نکردم و چشمامو همراهی کردم!
<داوود >
دیشب یکی از قشنگترین شبهای زندگیم بود ..
بلاخره به آرزویی که همیشه تصورش میکردم
رسیدم ، بلاخره جلوی همه سندِ عشق فاطمه
که توی قلبم بود رسما اعلام شد :)
هرچقدر به دیشبُ فاطمه فکر میکردم خسته نمیشدم ، توی لباسش انگار یه تیکه ماه بود
که دست و پا درآورده بود . .
لحظه به لحظه دیشب برای من شیرین بود ،
از خنده های واقعی خانواده هامون گرفته تا
ذوق چشمای فاطمه وقتی حلقه رو دستش کردم ..
داداش محمد بیشتر از همه بهم کمک کرد و
تلاش کرد همه چیز سریع فراهم بشه . .
زودتر از همه بیدار شده بودم اما به سقف خیره شده بودم و جزئیات دیشب ُ به یاد میآوردم . .
مهدی کنارم بود که آروم تکونش دادم اما
چنان غرق خواب بود که تکون هم نخورد!
مثلا میخواستم بیدارش کنم بریم برای
صبحونه نون بگیرم . .
یه بار دیگه تکونش دادم که یهو از خواب پرید
خودمو عقب کشیدم که از قیافش خندم گرفت !
_برق گرفتت ؟
یکم به خودش اومد و تازه متوجه اطرافش
شده بود که دستی به موهاش کشید و گفت:
+آره دیگه فازش کنارمه
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part502 خیلی دوست داشتم برم پیششون اما خسته بودم و اصل
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part503
آروم خندیدم و بهش گفتم :
_حالا بلندشو بریم نون بخریم بدو ..
+داوود ول کن اول صبحی !
پتو رو به زور از دستش کشیدم و گفتم :
_تازه خدارو شکر کن قرار خودمم بیام وظیفه
دامادمونه برامون نون بگیره !
چپ چپ نگام کرد و گفت :
+میشه بگی کی اینو گفته ؟
خندهای مغرورانه کردم و گفتم :
_استاد عزیز داوود خان ..
میخواست چیزی بگه که حرفشُ خورد و بلند
شد ، مشخص بود هنوز تو خوابه و گیج میزنه
و نزدیک بود بیوفته روی محمد . .
تا مهدی رفت دست و صورتشُ بشوره منم
رفتم لباسامُ عوض کردم !
همگی خسته دیشب بودن اما من علاوه بر
اینکه به زور خوابیدم از ذوق هم زود بیدار
شدم تا برای همه نون تازه بگیرم . .
از اتاق بیرون رفتم که مهدی به سرعت
لباساشُ عوض کرد و اومد بریم !
از حق نگذریم خیلی تند آماده میشد و من
مونده بودم با این اخلاق چطوری با زهرایی که
کلی طول میکشید تا آماده بشه کنار میاد . .
آروم از خونه بیرون زدیم و سمت بربری فروش
محل رفتیم ، مهدی هی غر میزد که چرا
بیدارش کردم اما من راه خودمو ادامه میدادم
و به رفتاراش میخندیدم. .
دست خودم نبود با اینکه دیروز کلی کار انجام
داده بودم هماهنگ کردم امروز خستگی تو
وجودم دیده نمیشد و برخلاف همیشه برای
بیدار شدن هم اذیت نشدم . .
شاید ذوق رسیدن به فاطمه اینطور بهم
انرژی داده بود :))
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________