eitaa logo
اَمـانــہ .
520 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
رفقای گل اسم کانال از کلبه چادری ها به امـانه تغییر کرد . . رمان همچنان در حال پارت گذاریه . . چنل همونه فقط تغییر اسم داشته .. از این به بعد یه تغییر کوچولویی تو فعالیت هم انجام میشه اما بازم میگم مدیر چنل خودمم و فقط یه سری تغییرات داشتیم ! •• کنارمون بمونید 🤍☕️
اَمـانــہ .
-
نجف دارالشفای دل‌هاست ؛ و دوای ِهر دردی در حرم حیدر است .
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برای حرمت پر می‌کشه آقا جون :)❤️‍🩹
خـدا بـرا دلِ مـن تـورو نـگه داره : )
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part501 رفته رفته مهمون ها بلند شدن و بعد از دادن کادو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خیلی دوست داشتم برم پیششون اما خسته بودم و اصلا نمی‌تونستم بلند بشم .. _نمیتونم بیام خستم .. اصراری نکردُ باشه ای گفت و از اتاق بیرون رفت ! دوباره به حالت قبل برگشتم و پتومُ محکم چسبیدم ، خوابم میومد و چشمام خودش خود به خود بسته میشد .. مقابله‌ای نکردم و چشمامو همراهی کردم! <داوود > دیشب یکی از قشنگترین شب‌های زندگیم بود .. بلاخره به آرزویی که همیشه تصورش میکردم رسیدم ، بلاخره جلوی همه سندِ عشق فاطمه که توی قلبم بود رسما اعلام شد :) هرچقدر به دیشبُ فاطمه فکر میکردم خسته نمیشدم ، توی لباسش انگار یه تیکه ماه بود که دست و پا درآورده بود . . لحظه به لحظه دیشب برای من شیرین بود ، از خنده های واقعی خانواده هامون گرفته تا ذوق چشمای فاطمه وقتی حلقه رو دستش کردم .. داداش محمد بیشتر از همه بهم کمک کرد و تلاش کرد همه چیز سریع فراهم بشه . . زودتر از همه بیدار شده بودم اما به سقف خیره شده بودم و جزئیات دیشب ُ به یاد می‌آوردم . . مهدی کنارم بود که آروم تکونش دادم اما چنان غرق خواب بود که تکون هم نخورد! مثلا میخواستم بیدارش کنم بریم برای صبحونه نون بگیرم . . یه بار دیگه تکونش دادم که یهو از خواب پرید خودمو عقب کشیدم که از قیافش خندم گرفت ! _برق گرفتت ؟ یکم به خودش اومد و تازه متوجه اطرافش شده بود که دستی به موهاش کشید و گفت: +آره دیگه فازش کنارمه کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part502 خیلی دوست داشتم برم پیششون اما خسته بودم و اصل
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم آروم خندیدم و بهش گفتم : _حالا بلندشو بریم نون بخریم بدو .. +داوود ول کن اول صبحی ! پتو رو به زور از دستش کشیدم و گفتم : _تازه خدارو شکر کن قرار خودمم بیام وظیفه دامادمونه برامون نون بگیره ! چپ چپ نگام کرد و گفت : +میشه بگی کی اینو گفته ؟ خنده‌ای مغرورانه کردم و گفتم : _استاد عزیز داوود خان .. میخواست چیزی بگه که حرفشُ خورد و بلند شد ، مشخص بود هنوز تو خوابه و گیج میزنه و نزدیک بود بیوفته روی محمد . . تا مهدی رفت دست و صورتشُ بشوره منم رفتم لباسامُ عوض کردم ! همگی خسته دیشب بودن اما من علاوه بر اینکه به زور خوابیدم از ذوق هم زود بیدار شدم تا برای همه نون تازه بگیرم . . از اتاق بیرون رفتم که مهدی به سرعت لباساشُ عوض کرد و اومد بریم ! از حق نگذریم خیلی تند آماده میشد و من مونده بودم با این اخلاق چطوری با زهرایی که کلی طول می‌کشید تا آماده بشه کنار میاد . . آروم از خونه بیرون زدیم و سمت بربری فروش محل رفتیم ، مهدی هی غر میزد که چرا بیدارش کردم اما من راه خودمو ادامه میدادم و به رفتاراش می‌خندیدم. . دست خودم نبود با اینکه دیروز کلی کار انجام داده بودم هماهنگ کردم امروز خستگی تو وجودم دیده نمیشد و برخلاف همیشه برای بیدار شدن هم اذیت نشدم . . شاید ذوق رسیدن به فاطمه اینطور بهم انرژی داده بود :)) کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اگر که نیـستم، صـدای مـنُ میـشنـویـد از کـوه و کوهنوردی امروز 🤭😂⛰