eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
-
ما ، در خیالمان حتی ؛ زیر ِباران ، در ' بین‌الحرمینت ' قدم زده‌ایم .. :)
؛ جانم بہ ؏ـلےﷺ ، ڪہ لشڪرے از دشمن با دیدن ِهیبتش مسلمان مےشد 🔥 . ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
برای عکـاس های کـانال . .👀📷 |
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چـو شـیرهـا میـرویم،بـه‌کـربلا میـرویم . .❤️‍🔥
اَمـانــہ .
چـو شـیرهـا میـرویم،بـه‌کـربلا میـرویم . .❤️‍🔥
سـوی دیـار عـاشقـان ، رو بـه خـدا مـیرویم 👊🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part524 باز هم به خندیدنش ادامه میداد و من منتظر بودم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به صورتش کردم و فهمیدم منظور اصلیش اینه از رسول هم خبری گرفتم یا نه ، در صورتی که وقتی غرق صحبت شدیم فراموش کردم بپرسم .. _احتمال داره برن مأموریت .. +همشون ؟ نمی‌خواستم بفهمه از رسول نپرسیدم و برای همین مجبور شدم بگم آره .. برای اینکه بیشتر سوال پیچم نکنه رفتم پشت پنجره و نگاهی به کوچه انداختم ! خلوت بود و جز بچه‌ها که توی کوچه مشغول بازی و شیـ*طنـ*ت بودن کسی نبود.. به ناچار دوباره به سمت اتاق رفتم تا برای آموزشی فردا کمی مطالعه کنم ! قرار بود بریم بیمارستان و پیش چند دکتر آموزش های لازم رو ببینیم .. کم‌کم مدرکم درحال آماده شدن بود و من می‌تونستم بلاخره بعد از سالها دکتر بشم و آرزوی همیشگی خودمُ برآورده کنم ! توی خانواده ها تنها کسی که به دکتری علاقه داشت من بودم و قطعا تنها دکتر خانواده هم من بودم .. کتاب ُ توی دستم گرفتم و داخل اتاق متن هارو زمزمه میکردم و قدم میزدیم .. حواسم به کتاب بود اما کم‌کم صدای آروم بارون توی فضای اتاق پیچید ! روسری کنار تختم ُ برداشتم و پنجره اتاق ُ باز کردم، نفس عمیقی کشیدم ! هوا رفته‌رفته به سمت غروب می‌رفت و شب میشد ، بارون شدتش به آرومی زیادتر میشد و وزش باد باعث تکون خوردن برگ درخت ها میشد .. دوست داشتم همین الان برم زیر بارون و قدم بزنم اما چون کسی نبود مجبور شدم کنار پنجره بشینم و همون گوشه هم از بارون لذت ببرم هم کتابُ بخونم ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________