eitaa logo
اَمـانــہ .
516 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
چـو شـیرهـا میـرویم،بـه‌کـربلا میـرویم . .❤️‍🔥
سـوی دیـار عـاشقـان ، رو بـه خـدا مـیرویم 👊🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part524 باز هم به خندیدنش ادامه میداد و من منتظر بودم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نگاهی به صورتش کردم و فهمیدم منظور اصلیش اینه از رسول هم خبری گرفتم یا نه ، در صورتی که وقتی غرق صحبت شدیم فراموش کردم بپرسم .. _احتمال داره برن مأموریت .. +همشون ؟ نمی‌خواستم بفهمه از رسول نپرسیدم و برای همین مجبور شدم بگم آره .. برای اینکه بیشتر سوال پیچم نکنه رفتم پشت پنجره و نگاهی به کوچه انداختم ! خلوت بود و جز بچه‌ها که توی کوچه مشغول بازی و شیـ*طنـ*ت بودن کسی نبود.. به ناچار دوباره به سمت اتاق رفتم تا برای آموزشی فردا کمی مطالعه کنم ! قرار بود بریم بیمارستان و پیش چند دکتر آموزش های لازم رو ببینیم .. کم‌کم مدرکم درحال آماده شدن بود و من می‌تونستم بلاخره بعد از سالها دکتر بشم و آرزوی همیشگی خودمُ برآورده کنم ! توی خانواده ها تنها کسی که به دکتری علاقه داشت من بودم و قطعا تنها دکتر خانواده هم من بودم .. کتاب ُ توی دستم گرفتم و داخل اتاق متن هارو زمزمه میکردم و قدم میزدیم .. حواسم به کتاب بود اما کم‌کم صدای آروم بارون توی فضای اتاق پیچید ! روسری کنار تختم ُ برداشتم و پنجره اتاق ُ باز کردم، نفس عمیقی کشیدم ! هوا رفته‌رفته به سمت غروب می‌رفت و شب میشد ، بارون شدتش به آرومی زیادتر میشد و وزش باد باعث تکون خوردن برگ درخت ها میشد .. دوست داشتم همین الان برم زیر بارون و قدم بزنم اما چون کسی نبود مجبور شدم کنار پنجره بشینم و همون گوشه هم از بارون لذت ببرم هم کتابُ بخونم ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part525 نگاهی به صورتش کردم و فهمیدم منظور اصلیش اینه ا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <زهرا > تو راه برگشت خونه ، مهدی آهنگ ملایمی گذاشته بود و من سرمُ به پنجره ماشین تکیه داده بودم .. قطره های بارون از کنار هم سبقت میگرفتن و از پنجره پایین میرفتن ! هوا به شدت ابری و بارونی بود طوری که چند دقیقه یکبار صاعقه‌ای با صدای زیاد توی فضای بیرون می‌پیچید.. نگاهی به مهدی کردم که غرق رانندگی بود ! _مهدی .. +جانم ؟ _میشه بریم زیر بارون قدم بزنیم ؟ خندید و گفت : +حتما اینم یه نوع ویاره ؟.. ابرومُ بالا بردم و گفتم : _نباید اجراش کنی؟ +سرما میخوریا .. لباس گرمی نپوشیدی ! نگاهی به لباسای تنم کردم و گفتم : _نه اتفاقا زیاد پوشیدم ، بریم دیگه .. لبخندی زد ، سری تکون داد و ماشین ُ به سمت کنار خیابون برد .. از ماشین پیاده شدم و قطره های بارون روی صورتم نشستن ! همیشه هوای بارونی حال و هوای دیگه‌ای داشت و همه دوست داشتن برای چند دقیقه هم که شده زیرش قدم بزنن.. مهدی کنارم اومد ، نزدیک شد و دستم ُ گرفت لبخندی زد و در کنارهم قدم برداشتیم .. خیلی وقت بود که اینطور بیرون نرفته بودیم ، وجود ِ مهدی و امشبی که زیر بارون بودیم، حس خیلی خوبی بهم میداد طوری که لبخند از روی لــ*بم کنار نمی‌رفت ! آخرین باری که زیر بارون قدم زده بودیم دوران عقدمون تو مشهد بود و امشب دوباره خاطرات اونموقع ها برام یادآوری شد :) کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به فرزندم بیاموزم که بابایم به من آموخت :)
اسمت قلب مرا تسکین میدهد/¹²⁸