؛
جانم بہ ؏ـلےﷺ ، ڪہ لشڪرے از دشمن
با دیدن ِهیبتش مسلمان مےشد 🔥 .
#مولا
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چـو شـیرهـا میـرویم،بـهکـربلا میـرویم . .❤️🔥
اَمـانــہ .
چـو شـیرهـا میـرویم،بـهکـربلا میـرویم . .❤️🔥
سـوی دیـار عـاشقـان ، رو بـه خـدا مـیرویم 👊🏻
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part524 باز هم به خندیدنش ادامه میداد و من منتظر بودم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part525
نگاهی به صورتش کردم و فهمیدم منظور
اصلیش اینه از رسول هم خبری گرفتم یا
نه ، در صورتی که وقتی غرق صحبت شدیم
فراموش کردم بپرسم ..
_احتمال داره برن مأموریت ..
+همشون ؟
نمیخواستم بفهمه از رسول نپرسیدم و
برای همین مجبور شدم بگم آره ..
برای اینکه بیشتر سوال پیچم نکنه رفتم
پشت پنجره و نگاهی به کوچه انداختم !
خلوت بود و جز بچهها که توی کوچه مشغول
بازی و شیـ*طنـ*ت بودن کسی نبود..
به ناچار دوباره به سمت اتاق رفتم تا برای
آموزشی فردا کمی مطالعه کنم !
قرار بود بریم بیمارستان و پیش چند دکتر
آموزش های لازم رو ببینیم ..
کمکم مدرکم درحال آماده شدن بود و من
میتونستم بلاخره بعد از سالها دکتر بشم
و آرزوی همیشگی خودمُ برآورده کنم !
توی خانواده ها تنها کسی که به دکتری
علاقه داشت من بودم و قطعا تنها
دکتر خانواده هم من بودم ..
کتاب ُ توی دستم گرفتم و داخل اتاق
متن هارو زمزمه میکردم و قدم میزدیم ..
حواسم به کتاب بود اما کمکم صدای آروم
بارون توی فضای اتاق پیچید !
روسری کنار تختم ُ برداشتم و پنجره اتاق ُ باز
کردم، نفس عمیقی کشیدم !
هوا رفتهرفته به سمت غروب میرفت و
شب میشد ، بارون شدتش به آرومی زیادتر
میشد و وزش باد باعث تکون خوردن
برگ درخت ها میشد ..
دوست داشتم همین الان برم زیر بارون و
قدم بزنم اما چون کسی نبود مجبور شدم
کنار پنجره بشینم و همون گوشه هم از
بارون لذت ببرم هم کتابُ بخونم !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part525 نگاهی به صورتش کردم و فهمیدم منظور اصلیش اینه ا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part526
<زهرا >
تو راه برگشت خونه ، مهدی آهنگ ملایمی
گذاشته بود و من سرمُ به پنجره ماشین
تکیه داده بودم ..
قطره های بارون از کنار هم سبقت
میگرفتن و از پنجره پایین میرفتن !
هوا به شدت ابری و بارونی بود طوری که
چند دقیقه یکبار صاعقهای با صدای زیاد
توی فضای بیرون میپیچید..
نگاهی به مهدی کردم که غرق رانندگی بود !
_مهدی ..
+جانم ؟
_میشه بریم زیر بارون قدم بزنیم ؟
خندید و گفت :
+حتما اینم یه نوع ویاره ؟..
ابرومُ بالا بردم و گفتم :
_نباید اجراش کنی؟
+سرما میخوریا .. لباس گرمی نپوشیدی !
نگاهی به لباسای تنم کردم و گفتم :
_نه اتفاقا زیاد پوشیدم ، بریم دیگه ..
لبخندی زد ، سری تکون داد و ماشین ُ
به سمت کنار خیابون برد ..
از ماشین پیاده شدم و قطره های بارون
روی صورتم نشستن !
همیشه هوای بارونی حال و هوای دیگهای
داشت و همه دوست داشتن برای چند دقیقه
هم که شده زیرش قدم بزنن..
مهدی کنارم اومد ، نزدیک شد و دستم ُ گرفت
لبخندی زد و در کنارهم قدم برداشتیم ..
خیلی وقت بود که اینطور بیرون نرفته بودیم ،
وجود ِ مهدی و امشبی که زیر بارون بودیم، حس خیلی خوبی بهم میداد طوری که
لبخند از روی لــ*بم کنار نمیرفت !
آخرین باری که زیر بارون قدم زده بودیم
دوران عقدمون تو مشهد بود و امشب دوباره
خاطرات اونموقع ها برام یادآوری شد :)
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به فرزندم بیاموزم که بابایم به من آموخت :)
#امامحسین