امام رضا علیه السلام:
إذا نَزَلَت بِکم شِدَّةٌ فاستَعینوا بِنا عَلَى اللّهِ
هر گاه سختى اى به شما رسید،
به واسطه ما از خدا کمک بجویید :)🤍
#امامرضا
اَمـانــہ .
ای کاش که بیدار شوم ، باز تو باشی بیآنکه نخی مو ز سرت کم شده باشد ..❤️🩹 #بکگراند | #حضرتآقا
اصلا بیا فکر کنیم امروز ۲۹فروردین۱۳۱۸ است.
هیچکدام از این اتفاقها نیوفتاده،
نه مدرسه مینابی روی سر بچههایش آوار شده،
نه زایشگاهی در لبنان موشک باران شده،
نه مردم غزه آواره شدند،
نه سوریه سقوط کرده،
نه سید حسن شهید شده،
نه داعش بوجود آمده،
نه حاج قاسم شهید شده،
نه کرونایی شیوع پیدا کرده،
نه آقای رئیسی شهید شده،
نه اغتشاشی شکل گرفته،
نه مذاکرهای رخ داده،
نه عراق به ما حمله کرده،
نه آقای بهشتی و ۷۲ نفر اعضای مجلس شهید شدهاند،
نه منافقین شورش کردهاند،
نه بحرین از ایران جدا شده،
نه امام تبعید شده،
نه نفت ملی شده،
اصلا حتی انقلاب هم نشده . .
[ فقط تو بدنیا آمدی♥️🙃 ]
تو هستی،
تو به زمین هدیه شده ای.
اصلا همینکه تو را داریم کافیست
بیا به هیچ چیز دیگری فکر نکنیم.
تو فقط باش،
بیا اصلا همهی ۳۷ سال مبارزهات
را از نو شروع کنیم..
همه تاریخ را اصلا دوباره زندگی کنیم
همهی تلخ و شیرینش را،
ولی تو باش. .
بیا اصلا نرسیم به صبح ۹ اسفند۱۴۰۴،
بیا هر بار به اینجا که رسیدیم برگردیم
و دوباره از ۲۹ فروردین شروع کنیم
که فقط تو باشی. .
کاش واقعا تو بودی تا ۲۹ فروردین
هر سال با دختر بچههای چادر گل گلی که
برایشان جشن تکلیف گرفتی،
با مادرانی که حسینیه ات را برایشان
صورتی کردی و ماهایی که هیچ وقت از
نزدیک نه دیدیمت نه ما را دیدی،
روز تولدت را جشن میگرفتیم.
همان حسینیه را دوباره صورتی میکردیم،
نه نه اصلا هر رنگی که تو دوستداشتی
میکردیمش، برایت کیک تولد میگرفتیم
و وقتی آمدی داخل جیغ میزدیم
و قربان خنده هایت میرفتیم.
راستی تو چه رنگی را دوست داشتی؟❤️🩹🥲
#حضرتآقا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part526 <زهرا > تو راه برگشت خونه ، مهدی آهنگ ملایمی گذ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part527
قدم زدن زیر باران با کسی که دوستش داری
میتواند بهترین لحظه های زندگیات را رقم
بزند ، آن حس قشنگی که در وجودت زنده
میشود ، آن لبخندی که بر لبانت میزنی ،
آن نگاهی که به معشوقت میکنی. .
همهی این ها باعث میشود تمام
وجودت از حال خوب بخندد :)
آری ، گاهی تنها خواستهای که در دل داری و
میتوان با آن حال تو را عوض کرد ، همین قدم
زدن زیر ِ باران با معشوقهات باشد . .
اما ، باران برای همه عاشقان معنی یکسانی
ندارد !
یکی از یارش دور است و دلتنگ ، یکی
معشوقهاش را درکنار خود ندارد . .
دیگری عاشق است اما یکطرفه . .
و یا هر دلیل دیگری که میتوان طعم باران
را برای آنها متفاوت کند . . !
••••
انقدر قدم زدیم که نزدیک پارک کوچیکی شدیم و روی یکی از صندلی هاش نشستیم ..
گاری لبو فروشی گوشه پارک وایساده بود که
بقیه کنار گاری درحال لبو خوردن بودن!
مهدی نگاهی به من کرد و بعد به سمت
پیرمرد لبو فروش رفت ، چیزی گفت و با
دوظرف لبو به سمت من اومد ..
خیلی وقت بود نخورده بودم و با دیدن
ظرفش لبخندی روی لبم نشست !
بارون میومد اما شدتش کمتر شده بود ،
هیچوقت از قدم زدن زیر بارون خسته نمیشدم:)
برام مهم نبود که سرما میخورم یا نه ،
مهم نبود سردم میشه یا نه . .
فقط یه چیز مهم بود ، اونم وجودِ مهدی بود :)
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part527 قدم زدن زیر باران با کسی که دوستش داری میتواند
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part528
کنارم نشست و ظرف لبو رو به دستم داد . .
+بخور تا سرد نشده !
کمی از لبو خوردم و بعد گفتم :
_به خاطر امشب ممنون :)
_به من که خیلی خوش گذشت ، به تو چی ؟
سرشُ بالا آورد و گفت :
+مگه میشه تو باشی و به من خوش نگذره ؟
خندیدم و چیزی نگفتم ، همینطور که به
چشمام زل زده بود گفت :
+چشمهایت، طلوعِ آرامِ عشقاند،
وقتی نگاهم میکنی جهانم معنا میگیرد..
در یهویی ترین حالت ممکن این ُ گفت ،
لبخندی عمیق روی صورتم نشست . .
طوری که احساس کردم درون قلبم هم
داره از ذوق میخنده !
در برابر حرفش چیزی به ذهنم نمیرسید
و فقط باعث شد بهش خیره بشم ..
بدون اینکه چیزی بگه سرش ُ پایین انداخت
و به لبو خوردنش ادامه داد ..
با وزش بادی که پیچید سردی توی تنـ*م
حس کردم ، آروم بلند شدیم و دوباره
مسیری که به ماشین میرسید ُپیاده رفتیم ..
احساس میکردم امشب توی خاطراتم حتما
میموند و بعدا میشد ازش شبی به یاد موندنی
و قشنگ یاد کرد !
سوار ماشین شدبم که دیگه به سمت خونه
بریم ، فردا مهدی راهی سفرش میشد و
من از همین الان دلم براش تنگ شده بود :)
خودمم باید وسایلامُ جمع کردم که برم
خونه مامان اینا بمونم ..
دو روز دیگه وارد ماه هشتم میشدم و
فقط یک ماه دیگه میموند تا انتظارامون
به پایان برسه !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part528 کنارم نشست و ظرف لبو رو به دستم داد . . +بخور ت
چشمهایت،
طلوعِ آرامِ عشقاند،
وقتی نگاهم میکنی
جهانم معنا میگیرد :)♥️
فقیر گوشه نشین محبتت هستم:))
بساز با دل ، که فقط تورا دارد
رضا جانم . .💛
#امامرضا
اَمـانــہ .
فقیر گوشه نشین محبتت هستم:)) بساز با دل ، که فقط تورا دارد رضا جانم . .💛 #امامرضا
مشهد ،
پناه ِخانوادگیمه(:💚.