اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part526 <زهرا > تو راه برگشت خونه ، مهدی آهنگ ملایمی گذ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part527
قدم زدن زیر باران با کسی که دوستش داری
میتواند بهترین لحظه های زندگیات را رقم
بزند ، آن حس قشنگی که در وجودت زنده
میشود ، آن لبخندی که بر لبانت میزنی ،
آن نگاهی که به معشوقت میکنی. .
همهی این ها باعث میشود تمام
وجودت از حال خوب بخندد :)
آری ، گاهی تنها خواستهای که در دل داری و
میتوان با آن حال تو را عوض کرد ، همین قدم
زدن زیر ِ باران با معشوقهات باشد . .
اما ، باران برای همه عاشقان معنی یکسانی
ندارد !
یکی از یارش دور است و دلتنگ ، یکی
معشوقهاش را درکنار خود ندارد . .
دیگری عاشق است اما یکطرفه . .
و یا هر دلیل دیگری که میتوان طعم باران
را برای آنها متفاوت کند . . !
••••
انقدر قدم زدیم که نزدیک پارک کوچیکی شدیم و روی یکی از صندلی هاش نشستیم ..
گاری لبو فروشی گوشه پارک وایساده بود که
بقیه کنار گاری درحال لبو خوردن بودن!
مهدی نگاهی به من کرد و بعد به سمت
پیرمرد لبو فروش رفت ، چیزی گفت و با
دوظرف لبو به سمت من اومد ..
خیلی وقت بود نخورده بودم و با دیدن
ظرفش لبخندی روی لبم نشست !
بارون میومد اما شدتش کمتر شده بود ،
هیچوقت از قدم زدن زیر بارون خسته نمیشدم:)
برام مهم نبود که سرما میخورم یا نه ،
مهم نبود سردم میشه یا نه . .
فقط یه چیز مهم بود ، اونم وجودِ مهدی بود :)
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part527 قدم زدن زیر باران با کسی که دوستش داری میتواند
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part528
کنارم نشست و ظرف لبو رو به دستم داد . .
+بخور تا سرد نشده !
کمی از لبو خوردم و بعد گفتم :
_به خاطر امشب ممنون :)
_به من که خیلی خوش گذشت ، به تو چی ؟
سرشُ بالا آورد و گفت :
+مگه میشه تو باشی و به من خوش نگذره ؟
خندیدم و چیزی نگفتم ، همینطور که به
چشمام زل زده بود گفت :
+چشمهایت، طلوعِ آرامِ عشقاند،
وقتی نگاهم میکنی جهانم معنا میگیرد..
در یهویی ترین حالت ممکن این ُ گفت ،
لبخندی عمیق روی صورتم نشست . .
طوری که احساس کردم درون قلبم هم
داره از ذوق میخنده !
در برابر حرفش چیزی به ذهنم نمیرسید
و فقط باعث شد بهش خیره بشم ..
بدون اینکه چیزی بگه سرش ُ پایین انداخت
و به لبو خوردنش ادامه داد ..
با وزش بادی که پیچید سردی توی تنـ*م
حس کردم ، آروم بلند شدیم و دوباره
مسیری که به ماشین میرسید ُپیاده رفتیم ..
احساس میکردم امشب توی خاطراتم حتما
میموند و بعدا میشد ازش شبی به یاد موندنی
و قشنگ یاد کرد !
سوار ماشین شدبم که دیگه به سمت خونه
بریم ، فردا مهدی راهی سفرش میشد و
من از همین الان دلم براش تنگ شده بود :)
خودمم باید وسایلامُ جمع کردم که برم
خونه مامان اینا بمونم ..
دو روز دیگه وارد ماه هشتم میشدم و
فقط یک ماه دیگه میموند تا انتظارامون
به پایان برسه !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part528 کنارم نشست و ظرف لبو رو به دستم داد . . +بخور ت
چشمهایت،
طلوعِ آرامِ عشقاند،
وقتی نگاهم میکنی
جهانم معنا میگیرد :)♥️
فقیر گوشه نشین محبتت هستم:))
بساز با دل ، که فقط تورا دارد
رضا جانم . .💛
#امامرضا
اَمـانــہ .
فقیر گوشه نشین محبتت هستم:)) بساز با دل ، که فقط تورا دارد رضا جانم . .💛 #امامرضا
مشهد ،
پناه ِخانوادگیمه(:💚.
@Elteja_tales | قصّههای مهدوی1_18551122768.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
گوش بدید حتما :)
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صورتت را به چه تشبیه کنم در شعرم؟!
ماه بیجا بکند مثل تو زیبا بشود . . :)🤍
#رمانعشقدریکنگاه