eitaa logo
اَمـانــہ .
530 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صورتت را به چه تشبیه کنم در شعرم؟! ماه بیجا بکند مثل تو زیبا بشود‌ . . :)🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part528 کنارم نشست و ظرف لبو رو به دستم داد . . +بخور ت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم < مهدی > به خونه که رسیدیم سریع لباسامُ عوض کردم و بعد به سمت ساک کوچیکم رفتم .. لباس زیادی نمیبردم ، فقط چندتا وسیله ضروری که نیاز داشتم برمیداشتم ! زهرا لباس های زیادی جلوم گذاشت اما من به جز دوتا تیشرت و یک شلوار با یه کت گرم دیگه چیزی برنداشتم و کنار اتاق گذاشتمش.. خود ِ زهرا با حوصله نشسته بود و لباسایی که میخواست برای خونه مامانش ببره رو داخل ساک بزرگش میذاشت .. مهم‌ترین نگرانیم زهرا بود ، اینکه اگر اتفاقی بیوفته با این وضعیتش چه حالی بهش دست میده! دستامُ به‌هم‌دیگه گره کردم و به زهرا خیره شدم .. این مأموریت از همون اولش هم فرق داشت ، قرار بود بعد اینکه من رفتم چند روز بعدش همه بیان سیستان ! زهرا همیشه زودتر همه‌چیزُ میفهمید و برای همین روی تخت دراز شدم و شب بخیری گفتم.. میدونستم که اگه نگاهم کنه متوجه استرسی که توی وجودم بود میشد ! چشمامُ بستم و سعی کردم بخوابم .. بخوابم و از دست فکرهایی که اذیتم میکردن برای چند ساعت هم که شده راحت بشم ! ••• با صدای زهرا چشمام ُ آروم باز کردم ، بالای سرم وایساده بود و با لبخند می‌گفت : +بیدار شو ، دیر می‌رسی‌ها .. کمی روی تخت جابه‌جا شدم و خمیازه ای کشیدم ، آبی به دست و صورتم زدم و به اتاق برگشتم و آماده شدم ! مشغول درست کردن موهام بودم که زهرا گفت: +صبحانه نمی‌خوری ؟ _نه دیر میشه ، توهم لباساتو بپوش که بریم سری تکون داد و چیزی نگفت و رفت به سمت لباساش تا آماده بشه ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part529 < مهدی > به خونه که رسیدیم سریع لباسامُ عوض کرد
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از اینکه تو آینه نگاهی به خودم کردم ، برگشتم و دیدم زهرا کامل آماده شده .. اولین باری بود که اون زودتر از من آماده شد! اشاره ای کردم که بریم و ساک هردوتامونُ برداشتم و از اتاق بیرون رفتم .. زهرا تا خونه رو یه چک میکرد و در‌های خونه هم قفل میکرد ، سوار ماشین شدم و دم در منتظر شدم تا بیاد ! تصمیم گرفته بودم با ماشین خودم برم سیستان تا برای رفت و آمد های اونجا هم مشکلی نداشته باشم .. بعد از بستن در خونه زهرا سوار شد و به سمت خونه مامانش اینا راه افتادیم ! از دیشب بهشون خبر داده بود و منتظرمون بودن.. وارد کوچه زهرا اینا شدم و ماشین ُ تا آخر کوچه نیاوردم و پیاده شدیم ! ساک زهرا رو به دستم گرفتم و سمت خونشون رفتیم ، زنگ ُ فشار دادم که سبحان در ُ باز کرد و توی حیاط منتظرمون بودن .. حتی محمد و داوود هم اومده بودن ! لبخندی زدم و سلامی به همه کردم ، بعد از چند دقیقه صحبت و سفارش های محمد از همشون خداحافظی کردم .. مامانِ زهرا با سینی آب و قرآن جلو اومد و زهرا قرآن رو برداشت و جلوی پیشونی‌م گرفت ! بوسش کردم و از زیرش دوبار رد شدم .. زهرا رو بغل کردم و دم گوشش گفتم : _مواظب خودت و مانلی و ماهان باش :) از بغلم بیرون اومد که سرش ُ بوسیدم .. همیشه وقتی قرار بود برم مأموریت بغض میکرد و باعث میشد من سخت‌تر ازش جدا بشم! اشکی از گوشه چشمش افتاد و گفت : +مهدی مواظب خودت باشیا _چشم ،اگه کاری داشته با نرگس هماهنگ کردم بهش بگو برات انجام میده .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
بیخیال ِشاعری، یک جمله و ختم کلام خسته‌ام کنج چشمانت پناهم میدهی ؟
اَمـانــہ .
:)
رو به روی گنبدت هر قامتی تا میشود ای که با آوردن نامت گره باز میشود :)🤍
_
سوگند بہ اذانی کہ پدرخوانده بہ گوشم ! من ذره ای از مِهر علی را نفروشم110⛓️🍇
_
اَمـانــہ .
_
دلم‌اَســـــــیرِنگاهِ‌توشد،رهانشد به‌غیرِعشقِ‌حسین، دل‌آشنانشد اَسیر عشق او /¹²⁸
تا نام قشنگ پارس در این وادیست در هر نفس و کلام یک تن باقیست این نام خلیج تا ابد فارس ما بر قلب سیاه تازیان چون داغیست 🇮🇷👊🏻 روز ملی خلیج فارس مبارک !