سوگند بہ اذانی کہ پدرخوانده بہ گوشم !
من ذره ای از مِهر علی را نفروشم110⛓️🍇
#مولا
اَمـانــہ .
_
دلماَســـــــیرِنگاهِتوشد،رهانشد
بهغیرِعشقِحسین، دلآشنانشد
اَسیر عشق او /¹²⁸
#امامحسین
تا نام قشنگ پارس در این وادیست
در هر نفس و کلام یک تن باقیست
این نام خلیج تا ابد فارس ما
بر قلب سیاه تازیان چون داغیست 🇮🇷👊🏻
روز ملی خلیج فارس مبارک !
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part530 بعد از اینکه تو آینه نگاهی به خودم کردم ، برگشت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part531
سری تکون داد و دوباره بغلم کرد ، ازش
خداحافظی کردم و به سمت در رفتم ..
خواستم بیرون برم که دوباره برگشتم و نگاهی
به چهره مظلومانه زهرا کردم !
توی نگاهش حس دلتنگی بود اما سعی میکرد
جلوی خانوادش قوی بمونه ..
میدونستم هر وقت قرار بود که به مأموریت
برم چقدر استرس میگرفت و دلتنگ میشد ،
اما امیدوار بودم این دفعه استرسی نداشته
باشه تا به خودش آسیبی وارد نشه !
لبخندی زدم و بعد از خونه بیرون رفتم ،
باید به سمت خونه مامان میرفتم و از اونا
هم خداحافظی میکردم !
سوار ماشین شدم و با بوقی که بهشون زدم
حرکت کردم و همون لحظه نرگس پیام داد ..
نوشته بود : < کی میایی؟ >
چون با سرعت تقریبا زیادی میرفتم جوابش ُ
ندادم و پنج دقیقه بعد جلوی خونمون بودم !
کلید انداختم و وارد شدم که نرگس پشت
پنجره لبخندی زد و به مامان چیزی گفت ..
خیلی تند از پله ها بالا رفتم و چون وقتم کم
بود باید زود خداحافظی میکردم !
وارد خونه که شدم با دیدن بابا لبخندی زدم ،
به خاطر من سرکار نرفته بود ..
سلامی کردم و بعد مامان و بابا رو بغل کردم
بابا تأکید میکرد حواسم باشه تا چیزی نشه
و مامان زیرلب صلوات میگفت !
نرگس جلو اومد و بغلم کرد ، چشمکی
بهش زدم و گفتم :
_خیالم راحت باشه حواست به همه چیز هست؟
خندید و گفت :
+آره .. نگران نباش داداش !
_چند روز یه بار پیش زهرا برو که اگه کاری
داشت بهت بگه ..
+چشم
باهاشون خداحافظی کردم و از خونه بیرون زدم ، خیالم از زهرا راحت شده بود چون به
نرگس سفارش های زیادی کرده بودم !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part531 سری تکون داد و دوباره بغلم کرد ، ازش خداحافظی ک
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part532
< زهرا >
اول به سمت اتاقم رفتم و وسایلامُ چیدم ،
چادرم ُ آویزون کردم و پایین رفتم ..
به خاطر راهی کردن مهدی ،همشون جمع
شده بودن و قرار بود دوباره بعدازظهر برن!
برای همین مامان مشغول درست کردن یه
ناهار خوشمزه برای همگی بود ..
از اون سمت داوود هم رفته بود سراغ خالهاینا
که اونا هم بیان و البته که فاطمه هم اینجا
باشه تا آقا خیالش راحت باشه !
داوود توی جمع های خانوادگی آروم و سر به
زیر بود ولی وای به حال زمانی که تنها
میشدیم یا پیش کسایی بود که باهاشون
راحته ، تا همه رو یه اذیت کوچیک نمیکرد
روزش ، روز نمیشد ..
رفتم و کنار نگین نشستم ، با فاصله تقریبا
کمی مشغول خوابوندن احسان بود !
نگین با لبخندی نگاهم کرد و گفت :
+خوبی ؟
_آره ..
احسان امروز کمی بدخلقی میکرد و انگار
چیزیش بود ، نگاهی بهش کردم و گفتم :
_سرما خورده ؟
+نه یکم دلش درد میکنه ، چیزی نیست !
احسان با نگاه کردن به من آروم آروم
چشماشُ بست و خوابش برد ..
نگین بلندش کرد و آروم روی زمین گذاشتش
و بعد به سمت من برگشت !
+از وضعیت خودت بگو ، اذیت نیستی که ؟
_نه اتفاقا خوبم ، این یه ماه آخرم بگذرونم
دیگه همه چی تمومه ..
+انشاءالله!
با صدای زنگ و باز شدن در ، فهمیدیم فاطمه
اینا هم رسیدن ..
بلند شدم و بهشون سلامی کردم و بعد روی
مبل نشستم ، بلند شدن از روی مبل برام
راحت تر بود ..
بین همه جمع ، با اینکه مهدی تازه رفته بود
لحظهای دلم براش تنگ شد و با خودم
گفتم کاش اونم الان بود :)
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
متی ترا انا و نراك؟....
و قد نشرت لواء النصر تری :)❤️🩹
#اللهمعجللولیکالفرج
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغلم کن ..
یه آدم ِغمگین خستم ❤️🩹 ( :
#امامرضا