اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part528 کنارم نشست و ظرف لبو رو به دستم داد . . +بخور ت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part529
< مهدی >
به خونه که رسیدیم سریع لباسامُ عوض کردم
و بعد به سمت ساک کوچیکم رفتم ..
لباس زیادی نمیبردم ، فقط چندتا وسیله
ضروری که نیاز داشتم برمیداشتم !
زهرا لباس های زیادی جلوم گذاشت اما من
به جز دوتا تیشرت و یک شلوار با یه کت گرم
دیگه چیزی برنداشتم و کنار اتاق گذاشتمش..
خود ِ زهرا با حوصله نشسته بود و لباسایی
که میخواست برای خونه مامانش ببره رو
داخل ساک بزرگش میذاشت ..
مهمترین نگرانیم زهرا بود ، اینکه اگر اتفاقی
بیوفته با این وضعیتش چه حالی بهش دست میده!
دستامُ بههمدیگه گره کردم و به زهرا خیره شدم ..
این مأموریت از همون اولش هم فرق داشت ،
قرار بود بعد اینکه من رفتم چند روز بعدش
همه بیان سیستان !
زهرا همیشه زودتر همهچیزُ میفهمید و برای
همین روی تخت دراز شدم و شب بخیری گفتم..
میدونستم که اگه نگاهم کنه متوجه استرسی
که توی وجودم بود میشد !
چشمامُ بستم و سعی کردم بخوابم ..
بخوابم و از دست فکرهایی که اذیتم میکردن
برای چند ساعت هم که شده راحت بشم !
•••
با صدای زهرا چشمام ُ آروم باز کردم ،
بالای سرم وایساده بود و با لبخند میگفت :
+بیدار شو ، دیر میرسیها ..
کمی روی تخت جابهجا شدم و خمیازه ای
کشیدم ، آبی به دست و صورتم زدم و به
اتاق برگشتم و آماده شدم !
مشغول درست کردن موهام بودم که زهرا گفت:
+صبحانه نمیخوری ؟
_نه دیر میشه ، توهم لباساتو بپوش که بریم
سری تکون داد و چیزی نگفت و رفت به
سمت لباساش تا آماده بشه !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part529 < مهدی > به خونه که رسیدیم سریع لباسامُ عوض کرد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part530
بعد از اینکه تو آینه نگاهی به خودم کردم ،
برگشتم و دیدم زهرا کامل آماده شده ..
اولین باری بود که اون زودتر از من آماده شد!
اشاره ای کردم که بریم و ساک هردوتامونُ
برداشتم و از اتاق بیرون رفتم ..
زهرا تا خونه رو یه چک میکرد و درهای خونه
هم قفل میکرد ، سوار ماشین شدم و دم در
منتظر شدم تا بیاد !
تصمیم گرفته بودم با ماشین خودم برم
سیستان تا برای رفت و آمد های اونجا
هم مشکلی نداشته باشم ..
بعد از بستن در خونه زهرا سوار شد و
به سمت خونه مامانش اینا راه افتادیم !
از دیشب بهشون خبر داده بود و منتظرمون بودن..
وارد کوچه زهرا اینا شدم و ماشین ُ تا آخر
کوچه نیاوردم و پیاده شدیم !
ساک زهرا رو به دستم گرفتم و سمت
خونشون رفتیم ، زنگ ُ فشار دادم که سبحان
در ُ باز کرد و توی حیاط منتظرمون بودن ..
حتی محمد و داوود هم اومده بودن !
لبخندی زدم و سلامی به همه کردم ،
بعد از چند دقیقه صحبت و سفارش های
محمد از همشون خداحافظی کردم ..
مامانِ زهرا با سینی آب و قرآن جلو اومد و زهرا
قرآن رو برداشت و جلوی پیشونیم گرفت !
بوسش کردم و از زیرش دوبار رد شدم ..
زهرا رو بغل کردم و دم گوشش گفتم :
_مواظب خودت و مانلی و ماهان باش :)
از بغلم بیرون اومد که سرش ُ بوسیدم ..
همیشه وقتی قرار بود برم مأموریت بغض
میکرد و باعث میشد من سختتر ازش جدا بشم!
اشکی از گوشه چشمش افتاد و گفت :
+مهدی مواظب خودت باشیا
_چشم ،اگه کاری داشته با نرگس هماهنگ
کردم بهش بگو برات انجام میده ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
:)
رو به روی گنبدت هر قامتی تا میشود
ای که با آوردن نامت گره باز میشود :)🤍
#امامرضا
سوگند بہ اذانی کہ پدرخوانده بہ گوشم !
من ذره ای از مِهر علی را نفروشم110⛓️🍇
#مولا
اَمـانــہ .
_
دلماَســـــــیرِنگاهِتوشد،رهانشد
بهغیرِعشقِحسین، دلآشنانشد
اَسیر عشق او /¹²⁸
#امامحسین
تا نام قشنگ پارس در این وادیست
در هر نفس و کلام یک تن باقیست
این نام خلیج تا ابد فارس ما
بر قلب سیاه تازیان چون داغیست 🇮🇷👊🏻
روز ملی خلیج فارس مبارک !