اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part544 جلوی در اتاق عمل بودم ، ثانیه به ثانیه استرس و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part545
+حین عمل بیمار متاسفانه دچار ایست قلبی
شدن اما بعد از شوک تونستیم دوباره
ضربان رو به حالت قبل برگردونیم !
+شدت جراحات زیاد بود و آسیب هایی به
ناحیه پا و شکم وارد شده ، فعلا تحت نظر
ما هستن تا ببینم چی میشه ..
اسم ایست قلبی رو که آورد بدنم سست شد ،
دیگه نباید مهدی میرفت ..
من نمیتونستم این همه غمُ تحمل کنم !
هنوزم نمیدونستم باید چطور تو صورت نگین
نگاه کنم ، اگر بلایی سر مهدی میومد دیگه
اصلا نمیتونستم چیزی به زهرا بگم ..
همه چیز بهم ریخته بود !
مهدی رو از اتاق بیرون آوردن که بالای سرش
رفتم ، روی صورتش زخمهایی دیده میشد و
رنگ چهرش پریده بود ..
پیشونیشُ بوسیدم و بعد بردنش ، سبحان
پا به پای پرستارها دنبالش رفت !
روی صندلی نشستم و دستم ُ توی جیبم بردم ..
انگشتر و قرآن محمد توی دستم گرفتم !
چشمام پر از اشک شد ، خـ*ونش هنوز به
انگشتر بود ..
از همه چیز و همه کس فراری بودم ..
نمیتونستم تو چشمای نگین نگاه کنم و تا
اسم برگشتن میومد حالم بد میشد !
چند روزی هم بود که از ما خبر نداشتن ،
اما بلاخره چی ؟ باید برمیگشتیم و فقط
منتظر بودم مهدی سرپا بشه ..
<زهرا >
از دیروز دلشوره بدی داشتم ، همش توی
خونه راه میرفتم ..
سه روزی میشد که از مهدی اینا خبر نداشتیم
چون گفته بودن عملیات شروع شده !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part545 +حین عمل بیمار متاسفانه دچار ایست قلبی شدن اما
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part546
چندباری شماره مهدیُ گرفتم که خاموش بود !
نمیدونم چرا همش یه استرسی تو وجودم
بود ، به اجبار مامان به اتاق رفتم که بخوابم ..
خودم ُ قانع میکردم که سرشون شلوغه !
••••
با تکون دادنای یه نفر جیغ بلندی کشیدم و
روی تخت نشستم . .
کابوس دیدم و قلبم محکم میکوبید ، دستم ُ
روی قلبم گذاشتم و نفس نفس میزدم !
مامان و بابا و زهره با نگرانی بهم نگاه میکردن
که زهره لیوان آبی به دستم داد ..
سریع خوردمش اما بازم تمام بدنم از ترس
میلرزید ، مطمئن بودم اتفاقی افتاده!
به زهره نگاه کردم و با بغض گفتم :
+گوشیم ُ بیار ..
بدون حرفی سریع برام آوردش و شماره مهدی
رو گرفتم ، جواب نمیداد !
هنوز هم خاموش بود !
شماره داداش محمد ُ گرفتم که اونم خاموش بود..
دلهره عجیبی داشتم ، میترسیدم !
شماره داوود ُ گرفتم که بوق خورد ..
زیرلب میگفتم جواب بده توروخدا که مامان
نگران کنارم نشست و دستش ُ روی دستم
گذاشت !
حدود چند بوق که خورد جواب داد ..
بلند شدم و با گریه گفتم :
_داوود خوبی ؟
گریه دست خودم نبود ، ترس کرده بودم !
+چیشده زهرا ، حالت خوبه ؟
_حالتون خوبه ؟ چرا محمد و مهدی جواب نمیدن؟
مکثی کرد که گفت :
+خوبیم ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part546 چندباری شماره مهدیُ گرفتم که خاموش بود ! نمیدو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part547
همین ؟ فقط خوبیم ؟ بعد چند روز بیخبری
تنها چیزی که گفت همین بود !
_داوود راستشُ بگو چیزی شده ؟
+نه چند روز دیگه برمیگردیم ، باید برم فعلا
و قطع کرد ، حرفای داوود برام عادی نبود ..
باعث شده بود بیشتر نگران بشم !
گوشی ُ روی میز گذاشتم بابا جلو اومد و گفت :
+چیزی شده دخترم ؟ میخوای بریم دکتر ؟
_نه ..خوبم ..
خوب نبودم و تمام مغزم درگیر بود ..
+چیزی خواستی مارو صدا کن !
و به مامان اشاره کرد که برن بیرون ..
مامان سرم ُ بوسید و بعد از اتاق بیرون رفتن !
زهره روی تختش نشست و گفت :
+چه خوابی دیدی؟
نمیخواستم یادآوریش کنم و توضیحش بدم
و روی تخت دراز شدم ..
به سقف خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم!
_زهره من مطمئنم یه چیزی شده !
دلشوره عجیبی به جونم افتاده بود ..
زهره رو نگران کرده بودم ، روی تخت نشسته
بود و همش با خودش چیزی میگفت !
نگران بودم ، نگران محمد و مهدی ..
فقط گوشی این دوتا خاموش بود !
به همه چیز مشکوک بودم ، میدونستم
چیزی شده و داوود به خاطر من حرفی نزد ..
اما همین بی خبری بیشترین استرس ُ بهم
وارد میکرد و باعث میشد فکر و خیال کنم !
امیدوارم بودم فکرام درست نباشه ،
چشمام ُ بستم و سعی کردم بخوابم ..
میدونستم خوابم عمیق نمیشه اما بازم
برای استراحت خوب بود !
نگران بچههام بودم ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part547 همین ؟ فقط خوبیم ؟ بعد چند روز بیخبری تنها چیز
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part548
<داوود >
میدونستم زهرا زنگ میزنه اما سریع صحبت ُ
تموم کردم و اگه ادامه میدادم یه چیزی لو میرفت!
بعد از صحبت با دکتر مهدی ازش اجازه گرفتم
که برم تو اتاقش ، لباس بهم دادن که برای
رعایت بهداشت و دوری از عفونت بپوشم
و بعد برم داخل ..
با قدم های سنگینی به سمت اتاق مراقبت
های ویژه رفتم !
وارد که شدم همه چیز دوباره جلوی چشمام اومد ..
لحظه انـف*جار ، پیدا شدن محمد ، همه و همه ..
کنار تختش نشستم و بهش نگاه کردم !
راه تنفسیش وابسته به لوله تراشه دهنش بود ..
دیدنش تو این وضعیت برام سخت بود !
صدای دستگاهها اذیتم میکرد ، دستگاه های
زیادی بهش وصل بود و دکتر بهم گفته بود
که شدت جراحتش خیلی زیاد بوده ..
امیدوار بودم بتونه قوی بمونه و حالش خوب میشه !
احساس تنهایی میکردم ، سرم ُ روی دستش
گذاشتم و گفتم :
_خواهشا تو دیگه تنهام نزار ..
_من خیلی شکستم ، نمیتونم ادامه بدم !
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ، سبحان
بیرون منتظر من بود که وقتی رفتم گفت :
+حالش خوبه ؟
_شاید ..
دستم ُ روی چشمام گذاشتم و فشار دادم !
از شدت سردرد ، چشمام درد میکرد..
+آقای احمدی زنگ زد ، گفت میخواد باهات صحبت کنه
_فعلا نمیتونم ، من میرم بیرون یکم دور بزنم
_اگه از خونه زنگ زدن جواب نده !
خواستم به سمت بیرون بدم بردارم که گفت:
+نگران میشن داوود
_به خودم زنگ بزنن بهتره ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی اینجا دلش تنگه اونجارو نمیدونم :)
#امامحسین
اَمـانــہ .
_
بامنازشانسحرفنزن؛
کهبینصدهادیندرایندنیا
شیعهیعلیبهدنیااومدم..!🕶🔥
#مولا