eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
_
اَمـانــہ .
_
نکند فکر کنی در دلِ من یاد تو نیست گوش کن ، نبضِ دلم زمزمه اش با تو یکیست :) 😌💕
845.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچی نمیتونه من ُ از شما جدا کنه :)❤️‍🩹
قمر و شمس همه رفتند به کنار جز درخشش علی چیزی نمی آید به چشم 🤍
اَمـانــہ .
°•و خداوند او را از جایی که گمان نمی برد، روزی می دهد؛ و یقینا کسی که بر خـدا توکل کند، او برایـش
- رَبَّنَا إِنَّكَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ . پروردگارا یقیناً تو رئوف‌ و مهربانی : ) 🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part554 هیچ نمی‌توانست بگوید و سکوت کرد .. زهرا باز هم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم < زهرا > کم‌کم چشمامُ باز کردم اما جلوم تار بود ، کمی تکون خوردم که تونستم واضح ببینم.. توی بیمارستان بودم و سرم بهم وصل بود ! با یادآوری اتفاقاتی که افتاده بود فهمیدم چرا اینجام .. مهدی بالای سرم نشسته بود و با تکون خوردن من سریع نگاهم کرد .. +زهرا خوبی ؟ بی‌حال بودم و نمی‌تونستم تکون بخورم ! بغض سنگینی جلوی گلوم بود و نمیتونستم صحبت کنم ، سری تکون دادم .. کمی خودم ُ بالا کشیدم و فاطمه کمکم کرد تا به تخت تکیه دادم! یعنی .. یعنی داداش محمد واقعا شهید شده بود ؟ دیگه نمیتونستم ببینمش ؟ دیگه صدام نمیکرد آبجی کوچیکه ؟ هر لحظه که بهش فکر میکردم بغضم بیشتر میشد طوری که چشمام از اشک پر شد و به یکباره گریم گرفت .. مهدی بدون هیچ حرفی نزدیکم شد و سرم ُ روس سـ*یـ*نه‌ش گذاشت.. گریه‌ام شدت گرفت ، برای کسی گریه میکردم که از آدمای عزیز زندگیم بود ! + محمد راضی نیست اذیت بشی زهرا .. +تو که نمی‌خوای نتونی ببینی‌ش ؟ از بغلش بیرون اومدم و به آرومی گفتم: _منظورت چیه ؟ +باید بتونی بیای معراج .. اگه حالت خوب نباشه بستری میشی ! نه .. نمی‌خواستم بستری بشم ، نمی‌خواستم خانوادم ُ تنها بزارم .. مخصوصا نگین ، نگینی که فقط خدا میدونست الان حالش چطوره ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part555 < زهرا > کم‌کم چشمامُ باز کردم اما جلوم تار بود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم گوشی مهدی چندبار زنگ خورد که می‌رفت بیرون جواب میداد و برمیگشت .. احتمالا از خونه بود ، حتما نگران شدن ! من باید خودم ُ سرپا نگه میداشتم که باعث نشم بقیه بدتر از این حالشون خراب بشه .. •••• تا غروب بیمارستان بودیم و دکتر چیزایی رو به مهدی یواشکی گفت ؛ از حرفاشون اصلا چیزی نفهمیدم ، انگار هیچی نمی‌فهمیدم و تنها تصویری که جلوی چشمام بود تصویر داداشم بود ! از بیمارستان بیرون رفتیم و به سمت خونه راه افتادیم ، به کوچه که رسیدیم پر از ماشین بود و در خونمون باز بود .. تو همین چند ساعت کلی آدم اومده بود ! فاطمه دستم ُ گرفت تا بتونم راه برم ، میدونستم حالم خوب نیست .‌. ولی باید طوری وانمود میکردم که نیازی به بیمارستان و بستری شدن ندارم .. نمی‌خواستم برای آخرین بار هم که شده دیدنِ محمد ُ از دست بدم ! وارد حیاط که شدیم افراد زیادی اونجا بودن که داوود چشمش به من افتاد ! سریع به سمتم دوید و جلوم وایساد ، چشماش از شدت خستگی قرمز شده بود .. موهاش بهم ریخته بود و اما سعی میکرد به خاطر ماها خودشُ خوب نشون بده ! دستمُ گرفت و گفت : +زهرا.. آبجی خوبی ؟ بغضم گرفت ..بی‌اراده بغلش کردم و زدم زیر گریه ، لحظه‌ای اون سر و صدای حیاط قطع شد و همه به ما نگاه کردند ! انگار داوود هم منتظر همچین چیزی بود ، کسی که گریه کنه و باعث بشه اونم بتونه خودشُ خالی کنه .. داوود روی شونه های من گریه میکرد ، شونه هاش که بهم چسبیده بود از شدت گریه می‌لرزید .. چقدر شنیدن صدای گریه‌هاش برام سخت بود :) کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
:)
- به‌قول شهید ابراهیم ِهادی ؛ مشکل ِما اینه که برای ِرضای ِهمه کارمیکنیم ، جز خدا .. واسه همینه‌ کارامون برکت نداره ، راست‌ میگفت(: |
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داره میاد دوباره باز بوی محرم :)🖤
- پایان ِصهیون را ما رقم می‌زنیم ؛