اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part554 هیچ نمیتوانست بگوید و سکوت کرد .. زهرا باز هم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part555
< زهرا >
کمکم چشمامُ باز کردم اما جلوم تار بود ،
کمی تکون خوردم که تونستم واضح ببینم..
توی بیمارستان بودم و سرم بهم وصل بود !
با یادآوری اتفاقاتی که افتاده بود فهمیدم
چرا اینجام ..
مهدی بالای سرم نشسته بود و با تکون
خوردن من سریع نگاهم کرد ..
+زهرا خوبی ؟
بیحال بودم و نمیتونستم تکون بخورم !
بغض سنگینی جلوی گلوم بود و نمیتونستم
صحبت کنم ، سری تکون دادم ..
کمی خودم ُ بالا کشیدم و فاطمه کمکم کرد
تا به تخت تکیه دادم!
یعنی .. یعنی داداش محمد واقعا شهید شده بود ؟
دیگه نمیتونستم ببینمش ؟ دیگه صدام
نمیکرد آبجی کوچیکه ؟
هر لحظه که بهش فکر میکردم بغضم بیشتر
میشد طوری که چشمام از اشک پر شد و
به یکباره گریم گرفت ..
مهدی بدون هیچ حرفی نزدیکم شد و سرم ُ
روس سـ*یـ*نهش گذاشت..
گریهام شدت گرفت ، برای کسی گریه
میکردم که از آدمای عزیز زندگیم بود !
+ محمد راضی نیست اذیت بشی زهرا ..
+تو که نمیخوای نتونی ببینیش ؟
از بغلش بیرون اومدم و به آرومی گفتم:
_منظورت چیه ؟
+باید بتونی بیای معراج .. اگه حالت خوب
نباشه بستری میشی !
نه .. نمیخواستم بستری بشم ، نمیخواستم
خانوادم ُ تنها بزارم ..
مخصوصا نگین ، نگینی که فقط خدا
میدونست الان حالش چطوره !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part555 < زهرا > کمکم چشمامُ باز کردم اما جلوم تار بود
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part556
گوشی مهدی چندبار زنگ خورد که میرفت
بیرون جواب میداد و برمیگشت ..
احتمالا از خونه بود ، حتما نگران شدن !
من باید خودم ُ سرپا نگه میداشتم که باعث
نشم بقیه بدتر از این حالشون خراب بشه ..
••••
تا غروب بیمارستان بودیم و دکتر چیزایی
رو به مهدی یواشکی گفت ؛ از حرفاشون
اصلا چیزی نفهمیدم ، انگار هیچی
نمیفهمیدم و تنها تصویری که جلوی
چشمام بود تصویر داداشم بود !
از بیمارستان بیرون رفتیم و به سمت
خونه راه افتادیم ، به کوچه که رسیدیم
پر از ماشین بود و در خونمون باز بود ..
تو همین چند ساعت کلی آدم اومده بود !
فاطمه دستم ُ گرفت تا بتونم راه برم ،
میدونستم حالم خوب نیست ..
ولی باید طوری وانمود میکردم که نیازی
به بیمارستان و بستری شدن ندارم ..
نمیخواستم برای آخرین بار هم که شده
دیدنِ محمد ُ از دست بدم !
وارد حیاط که شدیم افراد زیادی اونجا بودن
که داوود چشمش به من افتاد !
سریع به سمتم دوید و جلوم وایساد ، چشماش از شدت خستگی قرمز شده بود ..
موهاش بهم ریخته بود و اما سعی میکرد
به خاطر ماها خودشُ خوب نشون بده !
دستمُ گرفت و گفت :
+زهرا.. آبجی خوبی ؟
بغضم گرفت ..بیاراده بغلش کردم و زدم
زیر گریه ، لحظهای اون سر و صدای حیاط
قطع شد و همه به ما نگاه کردند !
انگار داوود هم منتظر همچین چیزی بود ،
کسی که گریه کنه و باعث بشه اونم بتونه
خودشُ خالی کنه ..
داوود روی شونه های من گریه میکرد ،
شونه هاش که بهم چسبیده بود از شدت
گریه میلرزید ..
چقدر شنیدن صدای گریههاش برام سخت بود :)
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
- بهقول شهید ابراهیم ِهادی ؛
مشکل ِما اینه که برای ِرضای ِهمه کارمیکنیم ،
جز خدا ..
واسه همینه کارامون برکت نداره ،
راست میگفت(:
#شهیدانه | #شهیدابراهیمهادی
روحم مشهد ، قلبم نجف ، یادم
کربلاست ؛ به حق بگو ببینم ،
چنین متلاشی شدن رواست ؟💔
#دلی