eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part566 این آخرین باری بود که می‌توانست در آغوش پدر باش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به وقت خاکسپاری ، نگین در همان لحظه تمام زندگی خود را به دستان خدا و زیر خاک سپرد .. تمام لحظاتش با محمد برایش مرور میشد ! از آن روزهای آشنایی تا زندگی کوتاهی که داشتند ، و چه سخت بود دست کشیدن از تمام آرزوها و روزهای خوبی که با او داشت ! < مهدی > زهرا رو به سرعت به اتاق عمل منتقل کردند.. الان وقتش نبود اما با اون همه استرس و اضطرابی که بهش وارد شده بود میدونستم آخرش اینطور میشه ! تمام راهرو رو قدم میزدم ، دکترش به سمت اتاق عمل رفت که جلوش وایسادم و گفتم : _ببخشید خانوم دکتر .. همون‌طور که نگاهی به وضعیت خودم کرد گفت : +بفرمایید _وضعیت خانمم خطریه؟ متوجه شد که من و زهرا نسبتمون چیه .. مکثی کرد و گفت : +ما تمام تلاشمونُ میکنیم که اول سلامتی مادر حفظ بشه بعد بچه‌ها ، شماهم دعا کنید! و بدون هیچ حرفی سریع داخل رفت .. آروم به روی صندلی سرد بیمارستان نشستم ! تو زندگیم سختی کم یا زیاد کشیده بودم ، همیشه هم سعی میکردم گله نکنم .. حتی زمانی که زهرا نمیتونست راه بره صبر میکردم بلکه اون روزها بگذره ! اما الان بحثد زندگیِ زهرا و بچه‌هام بود .. زهرایی که حدود هشت ماه دو موجود ُ تو وجودش حس کرده و باهاشون زندگی کرده! دو موجودی که تو همین چندماه کوتاه با فکر کردن بهشون حالم ُ خوب میکرد .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part567 به وقت خاکسپاری ، نگین در همان لحظه تمام زندگی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به کف بیمارستان خیره شدم ، دستی روی شونه ام اومد که با چهره سبحان مواجه شدم کنارم نشست و بعد گفت : +امیدت به خدا باشه همون‌طور که دستام ُ بهم دیگه قفل کرده بودم گفتم : _سبحان اگه اتفاقی براشون بیوفته چی ؟ یه وقت به خاطر حال بد زهرا چیزی نشه ؟ تا خواستم جمله بعدی رو بگم گفت : + ان‌شاءالله که هیچ اتفاقی نمیوفته و بچه‌هاتُ سالم توی بغل میگیری .. +زنداداش هم قوی تر از این حرفاس ! یکم آروم شدم و از ترسی که داشتم کم شد .. وقتی زهرا دردش گرفت مجبور شدیم سریع بیایم بیمارستان و به خاکسپاری محمد نرسیدیم .. چشمام ُ بستم و توی دلم از خدا کمک خواستم و با خودم زمزمه کردم : _محمد خودت مواظب خواهرت باش ! آنقدر مشغول فکر کردن و صلوات گفتن بودم که اصن نفهمیدم زمان چطور گذشت ، که در اتاق عمل باز شد سریع بلند شدم و یه لحظه حواسم به عصا نبود و باعث شد درد بدی توی پام بپیچه .. دستم ُ به دیوار گرفتم و عصا رو برداشتم ! جلو رفتم که پرستار با بچه‌ها بیرون اومد .. باورم نمیشد ، اون دوتا نوزاد کوچیکی که توی بغلش بودن همون مانلی و ماهان من بودن ! به چهره کوچولو و معصومشون خیره شدم ، میشه گفت قشنگترین حسی که تا حالا توی زندگیم باید تجربه میکردم اون لحظه بود .. با لبخندی که داخلش بغض داشت بهشون نگاه میکردم که پرستار تبریک گفت و بعد بچه‌ها رو به سمت اتاق مخصوص برد ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part568 به کف بیمارستان خیره شدم ، دستی روی شونه ام اوم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چند دقیقه بعد زهرا رو بیرون آوردن که بالای سرش وایسادم .. چشماش بسته بود اما رنگش پریده بود ! همین که همشون سالم و سلامت بودن برام کافی بود ، دکتر با دیدن من لبخندی زد +هر سه‌تاشون سالم هستند خداروشکر اما حواستون به خانمتون‌ خیلی باشه ! +نیاز به مراقبت زیادی دارن .. ازش تشکر کردم و آروم از کنارم رد شد .. فاطمه و زهره جلو اومدن و تبریک بهم گفتن تو این اوضاعی که حال هیچکس اصلا خوب نبود اما همراه ما به بیمارستان اومدن تا تنها نباشیم .. مکثی کردم و به سبحان گفتم : _شما دیگه برید خودم هستم .. زهره جلو اومد و گفت : +من بمونم ؟ _نه دستت درد نکنه ، زنگ میزنم مادرم بیاد شما برید که بتونید به بقیه مراسم برسید .. بدون اینکه چیزی بگه سری تکون داد و با فاطمه از بیمارستان خارج شدن ! سبحان قدم اول ُ که برداشت مکث کرد و گفت : + سریع میرم و میام .. _نه داداش تا الان زحمت کشیدی ، برو اونجا بیشتر بهت احتیاج دارن .. خداحافظی کرد و رفت ! از پرستار بخش پرسیدم که زهرارو کدوم اتاق بردن تا برم پیشش .. تنها کسی که میتونست آرومش کنه من بودم ! مخصوصا که الان با این اتفاق و به دنیا اومدن بچه‌ها همه چی بهم ریخته بود .. خداروشکر بچه‌ها کامل سالم بودند اما برای احتیاط باید چند روزی تو دستگاه میموندن ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part569 چند دقیقه بعد زهرا رو بیرون آوردن که بالای سرش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم روبه‌روی در اتاق زهرا وایسادم ، نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم .. نگاهم به چهرش افتاد که خیلی مظلوم و آروم هنوز هم بیهوشه ! شماره مامانم ُ گرفتم و آروم باهاش صحبت کردم و گفتم حتما خودش ُ برسونه ! نمی‌دونستم زهرا دقیقا کی به‌هوش میاد اما اینقدری خسته بودم که روی صندلی کنارش نشستم و سرم ُ به دیوار تکیه دادم .. زخــ**م روی شکمم چند روزی میشد که دردش نسبت به قبل کمتر شده اما هنوزم برای بلند شدن و نشستن اذیتم میکرد ! سعی کردم کمی بخوابم و استراحت کنم .. ••• با تکون خوردن تخت چشمام ُ باز کردم ، زهرا بیدار شده بود و کمی چهرش درهم بود .. به من که نگاه کرد اشکی توی چشماش جمع شد و گفت : +مهدی .. چیشده ؟.. میدونستم ترسیده برای همین بلند شدم و اول براش یه لیوان آب آوردم و بعد گفتم : _چیزی نیست.. بیمارستانیم .. کمکش کردم تا نیم‌خیز بشه و کمی از آب خورد که گفتم: _حالت بد شد مجبور شدیم بیایم تا زودتر از زمانش بچه‌ها به دنیا بیان .. لیوان آب ُ لرزان به سمتم گرفت و گفت : +سالمن؟ .. _آره تو بهتر بشی میبرمت پیششون .. منتظر بودم تا مامانم برسه چون اون بهتر میدونست چیکار کنه .. زهرا به حالت قبلش برگشت و با بغض گفت : +نتونستم .. کنار داداشم باشم .. نتونستم کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
به حکم عشـق بنا شد در آسـمان علی ، علی از آن تـو باشد ، تـو هم از آن علی .🤍
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یک زیارت ، مرا نمی‌طلبی(:❤️‍🩹؟
_
بی حُبِ علی نفس کشیدن ننگ است /¹¹⁰
برای قشنگتر شدن گوشیاتون . .😌
عاشق شدن که بد نیست . . منتهیٰ عاشقِ معشوقی بشوید ، که عاشقِ امامِ زمان ‹عجل‌الله‌فرجه› باشد !🤍
انسان که غرق شود قطها میمیرد : چه در دریا چه در رویا چه در دروغ چه در گناه چه در خوشی چه در حسد چه در بخل چه در کینه چه در انتقام. مواظب باشیم غرق نشویم! انسان بودن خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد...