اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part566 این آخرین باری بود که میتوانست در آغوش پدر باش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part567
به وقت خاکسپاری ، نگین در همان لحظه
تمام زندگی خود را به دستان خدا و زیر
خاک سپرد ..
تمام لحظاتش با محمد برایش مرور میشد !
از آن روزهای آشنایی تا زندگی کوتاهی که
داشتند ، و چه سخت بود دست کشیدن از
تمام آرزوها و روزهای خوبی که با او داشت !
< مهدی >
زهرا رو به سرعت به اتاق عمل منتقل کردند..
الان وقتش نبود اما با اون همه استرس و
اضطرابی که بهش وارد شده بود میدونستم
آخرش اینطور میشه !
تمام راهرو رو قدم میزدم ، دکترش به سمت
اتاق عمل رفت که جلوش وایسادم و گفتم :
_ببخشید خانوم دکتر ..
همونطور که نگاهی به وضعیت خودم کرد
گفت :
+بفرمایید
_وضعیت خانمم خطریه؟
متوجه شد که من و زهرا نسبتمون چیه ..
مکثی کرد و گفت :
+ما تمام تلاشمونُ میکنیم که اول سلامتی
مادر حفظ بشه بعد بچهها ، شماهم دعا کنید!
و بدون هیچ حرفی سریع داخل رفت ..
آروم به روی صندلی سرد بیمارستان نشستم !
تو زندگیم سختی کم یا زیاد کشیده بودم ،
همیشه هم سعی میکردم گله نکنم ..
حتی زمانی که زهرا نمیتونست راه بره
صبر میکردم بلکه اون روزها بگذره !
اما الان بحثد زندگیِ زهرا و بچههام بود ..
زهرایی که حدود هشت ماه دو موجود ُ
تو وجودش حس کرده و باهاشون زندگی کرده!
دو موجودی که تو همین چندماه کوتاه با
فکر کردن بهشون حالم ُ خوب میکرد ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part567 به وقت خاکسپاری ، نگین در همان لحظه تمام زندگی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part568
به کف بیمارستان خیره شدم ، دستی روی
شونه ام اومد که با چهره سبحان مواجه شدم
کنارم نشست و بعد گفت :
+امیدت به خدا باشه
همونطور که دستام ُ بهم دیگه قفل کرده
بودم گفتم :
_سبحان اگه اتفاقی براشون بیوفته چی ؟
یه وقت به خاطر حال بد زهرا چیزی نشه ؟
تا خواستم جمله بعدی رو بگم گفت :
+ انشاءالله که هیچ اتفاقی نمیوفته و
بچههاتُ سالم توی بغل میگیری ..
+زنداداش هم قوی تر از این حرفاس !
یکم آروم شدم و از ترسی که داشتم کم شد ..
وقتی زهرا دردش گرفت مجبور شدیم سریع
بیایم بیمارستان و به خاکسپاری محمد نرسیدیم ..
چشمام ُ بستم و توی دلم از خدا کمک
خواستم و با خودم زمزمه کردم :
_محمد خودت مواظب خواهرت باش !
آنقدر مشغول فکر کردن و صلوات گفتن بودم
که اصن نفهمیدم زمان چطور گذشت ، که در
اتاق عمل باز شد سریع بلند شدم و یه لحظه
حواسم به عصا نبود و باعث شد درد بدی توی
پام بپیچه ..
دستم ُ به دیوار گرفتم و عصا رو برداشتم !
جلو رفتم که پرستار با بچهها بیرون اومد ..
باورم نمیشد ، اون دوتا نوزاد کوچیکی که توی
بغلش بودن همون مانلی و ماهان من بودن !
به چهره کوچولو و معصومشون
خیره شدم ، میشه گفت قشنگترین حسی
که تا حالا توی زندگیم باید تجربه میکردم
اون لحظه بود ..
با لبخندی که داخلش بغض داشت بهشون
نگاه میکردم که پرستار تبریک گفت و بعد
بچهها رو به سمت اتاق مخصوص برد !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part568 به کف بیمارستان خیره شدم ، دستی روی شونه ام اوم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part569
چند دقیقه بعد زهرا رو بیرون آوردن که
بالای سرش وایسادم ..
چشماش بسته بود اما رنگش پریده بود !
همین که همشون سالم و سلامت بودن
برام کافی بود ، دکتر با دیدن من لبخندی زد
+هر سهتاشون سالم هستند خداروشکر اما
حواستون به خانمتون خیلی باشه !
+نیاز به مراقبت زیادی دارن ..
ازش تشکر کردم و آروم از کنارم رد شد ..
فاطمه و زهره جلو اومدن و تبریک بهم گفتن
تو این اوضاعی که حال هیچکس اصلا خوب
نبود اما همراه ما به بیمارستان اومدن تا
تنها نباشیم ..
مکثی کردم و به سبحان گفتم :
_شما دیگه برید خودم هستم ..
زهره جلو اومد و گفت :
+من بمونم ؟
_نه دستت درد نکنه ، زنگ میزنم مادرم بیاد
شما برید که بتونید به بقیه مراسم برسید ..
بدون اینکه چیزی بگه سری تکون داد و
با فاطمه از بیمارستان خارج شدن !
سبحان قدم اول ُ که برداشت مکث کرد و گفت :
+ سریع میرم و میام ..
_نه داداش تا الان زحمت کشیدی ، برو اونجا
بیشتر بهت احتیاج دارن ..
خداحافظی کرد و رفت !
از پرستار بخش پرسیدم که زهرارو کدوم
اتاق بردن تا برم پیشش ..
تنها کسی که میتونست آرومش کنه من بودم !
مخصوصا که الان با این اتفاق و به دنیا اومدن
بچهها همه چی بهم ریخته بود ..
خداروشکر بچهها کامل سالم بودند اما برای
احتیاط باید چند روزی تو دستگاه میموندن !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part569 چند دقیقه بعد زهرا رو بیرون آوردن که بالای سرش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part570
روبهروی در اتاق زهرا وایسادم ، نفس عمیقی
کشیدم و وارد شدم ..
نگاهم به چهرش افتاد که خیلی مظلوم و
آروم هنوز هم بیهوشه !
شماره مامانم ُ گرفتم و آروم باهاش صحبت
کردم و گفتم حتما خودش ُ برسونه !
نمیدونستم زهرا دقیقا کی بههوش میاد
اما اینقدری خسته بودم که روی صندلی
کنارش نشستم و سرم ُ به دیوار تکیه دادم ..
زخــ**م روی شکمم چند روزی میشد که
دردش نسبت به قبل کمتر شده اما هنوزم
برای بلند شدن و نشستن اذیتم میکرد !
سعی کردم کمی بخوابم و استراحت کنم ..
•••
با تکون خوردن تخت چشمام ُ باز کردم ،
زهرا بیدار شده بود و کمی چهرش درهم بود ..
به من که نگاه کرد اشکی توی چشماش
جمع شد و گفت :
+مهدی .. چیشده ؟..
میدونستم ترسیده برای همین بلند شدم و
اول براش یه لیوان آب آوردم و بعد گفتم :
_چیزی نیست.. بیمارستانیم ..
کمکش کردم تا نیمخیز بشه و کمی از آب
خورد که گفتم:
_حالت بد شد مجبور شدیم بیایم تا زودتر
از زمانش بچهها به دنیا بیان ..
لیوان آب ُ لرزان به سمتم گرفت و گفت :
+سالمن؟ ..
_آره تو بهتر بشی میبرمت پیششون ..
منتظر بودم تا مامانم برسه چون اون بهتر
میدونست چیکار کنه ..
زهرا به حالت قبلش برگشت و با بغض گفت :
+نتونستم .. کنار داداشم باشم .. نتونستم
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
به حکم عشـق بنا شد در آسـمان علی ،
علی از آن تـو باشد ، تـو هم از آن علی .🤍
#سالروزازدواجحضرتعلیوحضرتفاطمه
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یک زیارت ،
مرا نمیطلبی(:❤️🩹؟
#امامحسین
عاشق شدن که بد نیست . .
منتهیٰ عاشقِ معشوقی بشوید ،
که عاشقِ امامِ زمان ‹عجلاللهفرجه› باشد !🤍
#عاشقانه