eitaa logo
اَمـانــہ .
530 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part566 این آخرین باری بود که می‌توانست در آغوش پدر باش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به وقت خاکسپاری ، نگین در همان لحظه تمام زندگی خود را به دستان خدا و زیر خاک سپرد .. تمام لحظاتش با محمد برایش مرور میشد ! از آن روزهای آشنایی تا زندگی کوتاهی که داشتند ، و چه سخت بود دست کشیدن از تمام آرزوها و روزهای خوبی که با او داشت ! < مهدی > زهرا رو به سرعت به اتاق عمل منتقل کردند.. الان وقتش نبود اما با اون همه استرس و اضطرابی که بهش وارد شده بود میدونستم آخرش اینطور میشه ! تمام راهرو رو قدم میزدم ، دکترش به سمت اتاق عمل رفت که جلوش وایسادم و گفتم : _ببخشید خانوم دکتر .. همون‌طور که نگاهی به وضعیت خودم کرد گفت : +بفرمایید _وضعیت خانمم خطریه؟ متوجه شد که من و زهرا نسبتمون چیه .. مکثی کرد و گفت : +ما تمام تلاشمونُ میکنیم که اول سلامتی مادر حفظ بشه بعد بچه‌ها ، شماهم دعا کنید! و بدون هیچ حرفی سریع داخل رفت .. آروم به روی صندلی سرد بیمارستان نشستم ! تو زندگیم سختی کم یا زیاد کشیده بودم ، همیشه هم سعی میکردم گله نکنم .. حتی زمانی که زهرا نمیتونست راه بره صبر میکردم بلکه اون روزها بگذره ! اما الان بحثد زندگیِ زهرا و بچه‌هام بود .. زهرایی که حدود هشت ماه دو موجود ُ تو وجودش حس کرده و باهاشون زندگی کرده! دو موجودی که تو همین چندماه کوتاه با فکر کردن بهشون حالم ُ خوب میکرد .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part567 به وقت خاکسپاری ، نگین در همان لحظه تمام زندگی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به کف بیمارستان خیره شدم ، دستی روی شونه ام اومد که با چهره سبحان مواجه شدم کنارم نشست و بعد گفت : +امیدت به خدا باشه همون‌طور که دستام ُ بهم دیگه قفل کرده بودم گفتم : _سبحان اگه اتفاقی براشون بیوفته چی ؟ یه وقت به خاطر حال بد زهرا چیزی نشه ؟ تا خواستم جمله بعدی رو بگم گفت : + ان‌شاءالله که هیچ اتفاقی نمیوفته و بچه‌هاتُ سالم توی بغل میگیری .. +زنداداش هم قوی تر از این حرفاس ! یکم آروم شدم و از ترسی که داشتم کم شد .. وقتی زهرا دردش گرفت مجبور شدیم سریع بیایم بیمارستان و به خاکسپاری محمد نرسیدیم .. چشمام ُ بستم و توی دلم از خدا کمک خواستم و با خودم زمزمه کردم : _محمد خودت مواظب خواهرت باش ! آنقدر مشغول فکر کردن و صلوات گفتن بودم که اصن نفهمیدم زمان چطور گذشت ، که در اتاق عمل باز شد سریع بلند شدم و یه لحظه حواسم به عصا نبود و باعث شد درد بدی توی پام بپیچه .. دستم ُ به دیوار گرفتم و عصا رو برداشتم ! جلو رفتم که پرستار با بچه‌ها بیرون اومد .. باورم نمیشد ، اون دوتا نوزاد کوچیکی که توی بغلش بودن همون مانلی و ماهان من بودن ! به چهره کوچولو و معصومشون خیره شدم ، میشه گفت قشنگترین حسی که تا حالا توی زندگیم باید تجربه میکردم اون لحظه بود .. با لبخندی که داخلش بغض داشت بهشون نگاه میکردم که پرستار تبریک گفت و بعد بچه‌ها رو به سمت اتاق مخصوص برد ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part568 به کف بیمارستان خیره شدم ، دستی روی شونه ام اوم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چند دقیقه بعد زهرا رو بیرون آوردن که بالای سرش وایسادم .. چشماش بسته بود اما رنگش پریده بود ! همین که همشون سالم و سلامت بودن برام کافی بود ، دکتر با دیدن من لبخندی زد +هر سه‌تاشون سالم هستند خداروشکر اما حواستون به خانمتون‌ خیلی باشه ! +نیاز به مراقبت زیادی دارن .. ازش تشکر کردم و آروم از کنارم رد شد .. فاطمه و زهره جلو اومدن و تبریک بهم گفتن تو این اوضاعی که حال هیچکس اصلا خوب نبود اما همراه ما به بیمارستان اومدن تا تنها نباشیم .. مکثی کردم و به سبحان گفتم : _شما دیگه برید خودم هستم .. زهره جلو اومد و گفت : +من بمونم ؟ _نه دستت درد نکنه ، زنگ میزنم مادرم بیاد شما برید که بتونید به بقیه مراسم برسید .. بدون اینکه چیزی بگه سری تکون داد و با فاطمه از بیمارستان خارج شدن ! سبحان قدم اول ُ که برداشت مکث کرد و گفت : + سریع میرم و میام .. _نه داداش تا الان زحمت کشیدی ، برو اونجا بیشتر بهت احتیاج دارن .. خداحافظی کرد و رفت ! از پرستار بخش پرسیدم که زهرارو کدوم اتاق بردن تا برم پیشش .. تنها کسی که میتونست آرومش کنه من بودم ! مخصوصا که الان با این اتفاق و به دنیا اومدن بچه‌ها همه چی بهم ریخته بود .. خداروشکر بچه‌ها کامل سالم بودند اما برای احتیاط باید چند روزی تو دستگاه میموندن ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part569 چند دقیقه بعد زهرا رو بیرون آوردن که بالای سرش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم روبه‌روی در اتاق زهرا وایسادم ، نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم .. نگاهم به چهرش افتاد که خیلی مظلوم و آروم هنوز هم بیهوشه ! شماره مامانم ُ گرفتم و آروم باهاش صحبت کردم و گفتم حتما خودش ُ برسونه ! نمی‌دونستم زهرا دقیقا کی به‌هوش میاد اما اینقدری خسته بودم که روی صندلی کنارش نشستم و سرم ُ به دیوار تکیه دادم .. زخــ**م روی شکمم چند روزی میشد که دردش نسبت به قبل کمتر شده اما هنوزم برای بلند شدن و نشستن اذیتم میکرد ! سعی کردم کمی بخوابم و استراحت کنم .. ••• با تکون خوردن تخت چشمام ُ باز کردم ، زهرا بیدار شده بود و کمی چهرش درهم بود .. به من که نگاه کرد اشکی توی چشماش جمع شد و گفت : +مهدی .. چیشده ؟.. میدونستم ترسیده برای همین بلند شدم و اول براش یه لیوان آب آوردم و بعد گفتم : _چیزی نیست.. بیمارستانیم .. کمکش کردم تا نیم‌خیز بشه و کمی از آب خورد که گفتم: _حالت بد شد مجبور شدیم بیایم تا زودتر از زمانش بچه‌ها به دنیا بیان .. لیوان آب ُ لرزان به سمتم گرفت و گفت : +سالمن؟ .. _آره تو بهتر بشی میبرمت پیششون .. منتظر بودم تا مامانم برسه چون اون بهتر میدونست چیکار کنه .. زهرا به حالت قبلش برگشت و با بغض گفت : +نتونستم .. کنار داداشم باشم .. نتونستم کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
به حکم عشـق بنا شد در آسـمان علی ، علی از آن تـو باشد ، تـو هم از آن علی .🤍
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یک زیارت ، مرا نمی‌طلبی(:❤️‍🩹؟
_
بی حُبِ علی نفس کشیدن ننگ است /¹¹⁰
برای قشنگتر شدن گوشیاتون . .😌
عاشق شدن که بد نیست . . منتهیٰ عاشقِ معشوقی بشوید ، که عاشقِ امامِ زمان ‹عجل‌الله‌فرجه› باشد !🤍