عاشق شدن که بد نیست . .
منتهیٰ عاشقِ معشوقی بشوید ،
که عاشقِ امامِ زمان ‹عجلاللهفرجه› باشد !🤍
#عاشقانه
انسان که غرق شود قطها میمیرد :
چه در دریا چه در رویا چه در دروغ چه در گناه
چه در خوشی چه در حسد چه در بخل چه در
کینه چه در انتقام.
مواظب باشیم غرق نشویم!
انسان بودن خود به تنهایی یک دین خاص
است که پیروان چندانی ندارد...
#تلنگرانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part570 روبهروی در اتاق زهرا وایسادم ، نفس عمیقی کشید
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part571
آروم اشک کنار چشماشُ پاک کرد و ادامه داد :
+نگین تو شرایط سختیه .. میخوام حداقل
کنار اون باشم .. کی مرخص میشم ؟
مکثی کردم و بعد گفتم :
_زهرا تو تازه عمل کردی باید اول حالت خوب
بشه بعد بریم خونه ، خواهش میکنم به
حرفم گوش بده و خودت ُ اذیت نکن ..
تا خواست چیزی بگه در اتاق باز شد و
مامان و نرگس باهم اومدن !
با اومدنشون لبخندی زدم و بعد به زهرا
نگاه کردم ، چهرش پر از غم بود ..
سعی میکرد حفظ ظاهر کنه اما چشماش
همه چیز رو لو میداد !
با اومدن مامان اینا خیالم راحت شد و تصمیم
گرفتم برگردم به مراسم ، نزدیک زهرا شدم و
گفتم :
_من میرم پیش مامانت اینا ، کاری داشتی
بهم زنگ بزن سریع میام..
سری تکون داد و چیزی نگفت ..
میدونستم هیچوقت نمیخواست تو همچین
شرایطی بچه هارو به دنیا بیاره اما گاهی
وقتا همه چیز دست ما نیست و از کنترل ما
خارجه !
به سبحان زنگ زدم که خودش ُ سریع رسوند ،
تو راه برگشت به خونه برام توضیح داد که
خاکسپاری تموم شده و مامانش اینا از موضوع
زهرا باخبر شدن ..
دلم برای مامان و بابای زهرا میسوخت !
این روزا فشار زیادی روشون بود ..
به خونه که رسیدیم بازهم شلوغ بود اما
وقتی که وارد حیاط شدم مامان ِ زهرا من ُ
از بالای پله ها دید و سریع به سمتم اومد ..
میدونستم نگرانه ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part571 آروم اشک کنار چشماشُ پاک کرد و ادامه داد : +نگی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part572
جلوم وایساد و با چشمایی قرمز که مشخص
بود خیلی گریه کرده پرسید :
+زهرا حالش خوبه ؟ بچهها سالمن؟
+اتفاقی نیوفتاده مهدی ؟
_آروم باشید مامان جان حالشون خوبه ..
با بغض گفت :
+ تو بیمارستان تنهاعه بچم ..؟
_نه نه ، خیالتون راحت .. مامانم و نرگس کنارشن
انگار کمی آروم شده بود چند قدم برگشت
تا بره خونه که دوباره نگاهم کرد و گفت :
+مواظبش باش .. من حواسم سرجاش نیست!
و با دستایی که بهم دیگه گره خورده بودن
آروم آروم به سمت داخل رفت ..
دلم براش میسوخت ، داغ محمد براش
سنگین بود و مشخص بود تو همین چند روز
چقدر شکسته شده !
به جمع مردا ملحق شدم و آروم گوشهای
نشستم ، نگاهای همه سمت من برگشت..
شاید چون توی خاکسپاری من ُ ندیدن و
فکر میکنن نرفتم ..
کسی که خبر نداشت چیشده ..
داوود بعد از چند دقیقه داخل شد و من ُ دید ،
بعد از اینکه به بقیه سلام کرد اومد و کنارم نشست
میدونستم برای اونم سوال شده چرا یهو
رفتیم ، برای همین قبل اینکه چیزی بگه
آروم کنار گوشش گفتم:
_بچهها به دنیا اومدن ، وقت کردی برو بیمارستان یه سری به زهرا بزن ..
_یکم بیقراره !
تعجب کرد ، مکثی کرد و گفت :
+حالشون خوبه ؟
_آره .. یادت نره بری پیشش
شاید اگه داوود رو میدید کمی حالش بهتر میشد !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________