اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part570 روبهروی در اتاق زهرا وایسادم ، نفس عمیقی کشید
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part571
آروم اشک کنار چشماشُ پاک کرد و ادامه داد :
+نگین تو شرایط سختیه .. میخوام حداقل
کنار اون باشم .. کی مرخص میشم ؟
مکثی کردم و بعد گفتم :
_زهرا تو تازه عمل کردی باید اول حالت خوب
بشه بعد بریم خونه ، خواهش میکنم به
حرفم گوش بده و خودت ُ اذیت نکن ..
تا خواست چیزی بگه در اتاق باز شد و
مامان و نرگس باهم اومدن !
با اومدنشون لبخندی زدم و بعد به زهرا
نگاه کردم ، چهرش پر از غم بود ..
سعی میکرد حفظ ظاهر کنه اما چشماش
همه چیز رو لو میداد !
با اومدن مامان اینا خیالم راحت شد و تصمیم
گرفتم برگردم به مراسم ، نزدیک زهرا شدم و
گفتم :
_من میرم پیش مامانت اینا ، کاری داشتی
بهم زنگ بزن سریع میام..
سری تکون داد و چیزی نگفت ..
میدونستم هیچوقت نمیخواست تو همچین
شرایطی بچه هارو به دنیا بیاره اما گاهی
وقتا همه چیز دست ما نیست و از کنترل ما
خارجه !
به سبحان زنگ زدم که خودش ُ سریع رسوند ،
تو راه برگشت به خونه برام توضیح داد که
خاکسپاری تموم شده و مامانش اینا از موضوع
زهرا باخبر شدن ..
دلم برای مامان و بابای زهرا میسوخت !
این روزا فشار زیادی روشون بود ..
به خونه که رسیدیم بازهم شلوغ بود اما
وقتی که وارد حیاط شدم مامان ِ زهرا من ُ
از بالای پله ها دید و سریع به سمتم اومد ..
میدونستم نگرانه ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part571 آروم اشک کنار چشماشُ پاک کرد و ادامه داد : +نگی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part572
جلوم وایساد و با چشمایی قرمز که مشخص
بود خیلی گریه کرده پرسید :
+زهرا حالش خوبه ؟ بچهها سالمن؟
+اتفاقی نیوفتاده مهدی ؟
_آروم باشید مامان جان حالشون خوبه ..
با بغض گفت :
+ تو بیمارستان تنهاعه بچم ..؟
_نه نه ، خیالتون راحت .. مامانم و نرگس کنارشن
انگار کمی آروم شده بود چند قدم برگشت
تا بره خونه که دوباره نگاهم کرد و گفت :
+مواظبش باش .. من حواسم سرجاش نیست!
و با دستایی که بهم دیگه گره خورده بودن
آروم آروم به سمت داخل رفت ..
دلم براش میسوخت ، داغ محمد براش
سنگین بود و مشخص بود تو همین چند روز
چقدر شکسته شده !
به جمع مردا ملحق شدم و آروم گوشهای
نشستم ، نگاهای همه سمت من برگشت..
شاید چون توی خاکسپاری من ُ ندیدن و
فکر میکنن نرفتم ..
کسی که خبر نداشت چیشده ..
داوود بعد از چند دقیقه داخل شد و من ُ دید ،
بعد از اینکه به بقیه سلام کرد اومد و کنارم نشست
میدونستم برای اونم سوال شده چرا یهو
رفتیم ، برای همین قبل اینکه چیزی بگه
آروم کنار گوشش گفتم:
_بچهها به دنیا اومدن ، وقت کردی برو بیمارستان یه سری به زهرا بزن ..
_یکم بیقراره !
تعجب کرد ، مکثی کرد و گفت :
+حالشون خوبه ؟
_آره .. یادت نره بری پیشش
شاید اگه داوود رو میدید کمی حالش بهتر میشد !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
_
شدهام پر از تحیر ، ز نشاط این تصور
تو به کعبه تکیه کردی ؛ همهی جهان نجف شد..
#مولا
از امروز به بعد اگر کمتر بودم تا یک ماهی
صبوری کنید تا بتونم کارام ُ به خوبی پیش ببرم 🤌🏻
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part572 جلوم وایساد و با چشمایی قرمز که مشخص بود خیلی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part573
< زهرا >
بلاخره بعد یک هفته به خاطر مراقبت هایی
که باید انجام میشد ، مرخص شدم ..
مانلی و ماهان هم همراه خودم از زیر
دستگاه بیرون اومده بودن و حالشون خوب بود !
توی این یک هفته تمام ذهن و روحم پیش
خونه و مامان اینا بود ، که حالشون چطوره ؟
برای دیدنم فقط یکبار اومده بودن چون مامان
نسبت به قبل خیلی ضعیف تر شده بود ..
مهدی حالش بهتر شده بود و دیگه گچ پاشُ
همون دیروز باز کرده بود !
قرار بود امروز برم سر خاک محمد ..
حتی فکر کردن بهش برام سخت بود !
همینطور که مانلی ُ توی بغلم گرفته بودم
با صدا زدنای یه نفر به خودم اومدم ؛
مهدی بود ، به خونه رسیده بودیم و مطمئن
بودم الان بقیه هم منتظرمونن ..
لباسم مشکی بود ، میدونستم حال بقیه
هم گرفتهس و چقدر بابت این موضوع غصه
میخوردم که چرا تو این وضعیتیم ؟ ..
آروم پیاده شدم و پتویی روی صورت مانلی
انداختم و بعد به سمت خونه رفتیم ..
ماهان خواب عمیقی بود اما مانلی چند دقیقه
یکبار تکونی میخورد !
همین که در باز شد همشون به ما نگاه کردن !
نرگس اسپند به دست جلو اومد و گونهام ُ
آروم بوسـ*ید ، هنوزم هم نگاه مامان بابا
برام غریب و غمگین بود ..
اما سعی کردن با دیدن من لبخند خیلی
کوچیکی بزنن و بغلم کنن !
نگین ُ بینشون نمیدیدم ، دوست داشتم
خودش ُ و احسان ُ هرچه زودتر ببینم ..
دلم برای احسان یه ذره شده بود :)
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part573 < زهرا > بلاخره بعد یک هفته به خاطر مراقبت هایی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part574
داوود با لبخندی کمرنگ اما مهربون جلو اومد و
مانلی رو بغل کرد ، نگاهی به من کرد و گفت :
+خوبی ؟
سرم ُ تکون دادم و دوباره تو حیاط ُنگاه کردم ..
انگار داوود هم فهمیده بود دنبال نگین
میگردم که مکثی کرد و گفت :
+نگین و احسان رفتن گلزار شهدا ، بیا بریم
داخل اونا هم الان کمکم میان ..
اسم گلزار شهدا رو که آورد بغضم گرفت !
نگاهی به مهدی کردم که کنار سبحان وایساده
بود و دوتایی به قیافه ماهان لبخند زده بودن
و چیزی میگفتن ..
آروم کنارش رفتم و گفتم :
_میشه بریم گلزار ؟ بچهها رومیزاریم اینجا ..
میدونستم مخالفت نمیکنه !
چون از حال ِدلم خبر داشت و میدونست تا
نرم اونجا آروم نمیگیرم ..
بچهها رو به زهره و فاطمه سپردیم و با
ماشین داوود به سمت گلزار رفتیم !
هرچقدر نزدیک میشدیم بغصم بیشتر
میشد و فقط منتظر بودم برسیم ..
داوود ماشین ُ آوردم جلوی گلزار شهدا پارک کرد
کمی مکث کردم ، یعنی واقعا قرار بود برم
سرخاک محمد ؟ داداشم ؟
مهدی که زودتر پیاده شده بود از بیرون
نگاهی بهم کرد و در ُ ماشین ُ باز کرد و گفت :
+نمیایی؟
پیاده شدم و روبهروی گلزار وایسادم ..
اینجا پر از عزیزای مردم بود که شهید شدند !
عزیزایی که حالا یکی از اونا متعلق به خانواده
ما بود ، باورم نمیشد خواهر شهیدم ..
پشت سر داوود راه افتادیم و به نزدیکی
مزاری رفتیم که از دور نگین و احسان ُ دیدم !
نگین مشغول شستن مزار بود و احسان
گوشه بغلش نشسته بود و با دستاش بازی میکرد ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________