eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
از امروز به بعد اگر کمتر بودم تا یک ماهی صبوری کنید تا بتونم کارام ُ به خوبی پیش ببرم 🤌🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part572 جلوم وایساد و با چشمایی قرمز که مشخص بود خیلی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم < زهرا > بلاخره بعد یک هفته به خاطر مراقبت هایی که باید انجام میشد ، مرخص شدم .. مانلی و ماهان هم همراه خودم از زیر دستگاه بیرون اومده بودن و حالشون خوب بود ! توی این یک هفته تمام ذهن و روحم پیش خونه و مامان اینا بود ، که حالشون چطوره ؟ برای دیدنم فقط یکبار اومده بودن چون مامان نسبت به قبل خیلی ضعیف تر شده بود .. مهدی حالش بهتر شده بود و دیگه گچ پاشُ همون دیروز باز کرده بود ! قرار بود امروز برم سر خاک محمد .. حتی فکر کردن بهش برام سخت بود ! همینطور که مانلی ُ توی بغلم گرفته بودم با صدا زدنای یه نفر به خودم اومدم ؛ مهدی بود ، به خونه رسیده بودیم و مطمئن بودم الان بقیه هم منتظرمونن .. لباسم مشکی بود ، میدونستم حال بقیه هم‌ گرفته‌س و چقدر بابت این موضوع غصه می‌خوردم که چرا تو این وضعیتیم ؟ .. آروم پیاده شدم و پتویی روی صورت مانلی انداختم و بعد به سمت خونه رفتیم .. ماهان خواب عمیقی بود اما مانلی چند دقیقه یکبار تکونی میخورد ! همین که در باز شد همشون به ما نگاه کردن ! نرگس اسپند به دست جلو اومد و گونه‌ام ُ آروم بوسـ*ید ، هنوزم هم نگاه مامان بابا برام غریب و غمگین بود .. اما سعی کردن با دیدن من لبخند خیلی کوچیکی بزنن و بغلم کنن ! نگین ُ بینشون نمیدیدم ، دوست داشتم خودش ُ و احسان ُ هرچه زودتر ببینم .. دلم برای احسان یه ذره شده بود :) کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part573 < زهرا > بلاخره بعد یک هفته به خاطر مراقبت هایی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم داوود با لبخندی کمرنگ اما مهربون جلو اومد و مانلی رو بغل کرد ، نگاهی به من کرد و گفت : +خوبی ؟ سرم ُ تکون دادم و دوباره تو حیاط ُ‌نگاه کردم .. انگار داوود هم فهمیده بود دنبال نگین میگردم که مکثی کرد و گفت : +نگین و احسان رفتن گلزار شهدا ، بیا بریم داخل اونا هم الان کم‌کم میان .. اسم گلزار شهدا رو که آورد بغضم گرفت ! نگاهی به مهدی کردم که کنار سبحان وایساده بود و دوتایی به قیافه ماهان لبخند زده بودن و چیزی میگفتن .. آروم کنارش رفتم و گفتم : _میشه بریم گلزار ؟ بچه‌ها رو‌میزاریم اینجا .. میدونستم مخالفت نمیکنه ! چون از حال ِدلم خبر داشت و میدونست تا نرم اونجا آروم نمیگیرم .. بچه‌ها رو به زهره و فاطمه سپردیم و با ماشین داوود به سمت گلزار رفتیم ! هرچقدر نزدیک می‌شدیم بغصم بیشتر میشد و فقط منتظر بودم برسیم .. داوود ماشین ُ آوردم جلوی گلزار شهدا پارک کرد کمی مکث کردم ، یعنی واقعا قرار بود برم سرخاک محمد ؟ داداشم ؟ مهدی که زودتر پیاده شده بود از بیرون نگاهی بهم کرد و در ُ ماشین ُ باز کرد و گفت : +نمیایی؟ پیاده شدم و روبه‌روی گلزار وایسادم .. اینجا پر از عزیزای مردم بود که شهید شدند ! عزیزایی که حالا یکی از اونا متعلق به خانواده ما بود ، باورم نمیشد خواهر شهیدم .. پشت سر داوود راه افتادیم و به نزدیکی مزاری رفتیم که از دور نگین و احسان ُ دیدم ! نگین مشغول شستن مزار بود و احسان گوشه بغلش نشسته بود و با دستاش بازی میکرد .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
' اینجااا چنل یه خانوُمِ گِرافیسته👀🔥 ‌دهه‌هشتادیامون‌چه‌کارا‌که‌نمی‌کننッ🤌🏻↯ [ ◟J𝗈𝗂𝗇u𝗌 𝇁𝇃𝇂⇾ https://eitaa.com/joinchat/3472884870C1c5262915a ] آخه تو چقدر هنرمندی دختررر😭💘.
دل نـوشـتـه هـآی دخـتـرك ✌️🏼🇮🇷 - پشـت ِخـط آتـش ، مـیان خـاکریـز آخـر ، مقـر فرمـاندهـی .. یـه جـای دنـج کـه انـگـار خـدا ازت خـبر داره ☕️⭐️ Join → https://eitaa.com/joinchat/3472884870C1c5262915a چـنـل اتاق‌زیرشیروانی پـاتـوق بچـه شیـعه هـا و پـسـنـداس 👧🏻🤎 : ]
اَمـانــہ .
- یک زیارت ، مرا نمی‌طلبی(:❤️‍🩹؟ #امام‌حسین
نظری کن به دلم حال دلم خوب شود حال و احوال گدایت به خدا جالب نیست :)
اَمـانــہ .
دل از این شکسته‌تر میخواهی ؟ :) #امام‌رضا
چشم من خیره به عکس حرمت بند شده :) با چه حالی بنویسم که دلم تنگ شده . .؟