اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part574 داوود با لبخندی کمرنگ اما مهربون جلو اومد و مان
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part575
کمی برای رفتن تعلل کردم ، مهدی دستش ُ
آروم روی شونه ام گذاشت و گفت :
+تو برو ، ما فعلا اینجا میمونیم ..
انگار میدونست اگه پام برسه به مزار دیگه
نمیتونم اشکام ُ نگه دارم ..
به سمت مزار قدم رسیدم و بالاش وایسادم !
نگین سرش ُ بالا آورد و نگاهم کرد ..
چقدر صورتش و طرز نگاهش عوض شده بود ..
انگار اون نگین شاد و سرزنده ای که
میشناختم نبود ، اون همه انرژی که ته
چشماش بود الان اثری ازش نبود !
لبخند تلخی بهم زد و گفت :
+سلام زهرا ..
احسان با دیدن من خندید و همون خنده
دلم ُ زیر و رو کرد ، چشمم به عکس محمد افتاد ..
آروم روی زمین افتادم و به مزار خیره شدم..
دستم میلرزید اما آروم روی اسمش کشیدم ،
چقدر حال و هوای اینجا برام غریب بود !
هنوز هم رفتنش برام سخت بود ، گربههایی
که تو این هفته کنترل کرده بودم همگی خالی شد
آروم سرم ُ روی مزار گذاشتم و گریه کردم ..
چادرم ُ روی صورتم انداخته بودم و انگار
باز هم مثل قبلا حضورش رو حس میکردم !
همیشه هر وقت ناراحت بودم اولین کسی که
بهش پناه میبردم داداش محمد بود ..
حالا که دیگه رفته بود میدونستم از این به
بعد خیلی قراره اینجا بیام !
سرم ُ بلند کردم و دیدم که نگین هم داره
اشک میریزه و به من نگاه میکنه ..
اشکام ُ پاک کردم و دستام سمت احسان
گرفتم که خودش ُ سریع توی بغلم انداخت !
نگاهی به نگین کردم و گفتم :
_با رفتن داداش هممون اذیت شدیم ،
مخصوصا تو ، اما بهت قول میدم که همه
ما کنارتیم ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part575 کمی برای رفتن تعلل کردم ، مهدی دستش ُ آروم روی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part576
#پارتآخر
بوسهای به سر احسان زدم و گفتم :
_ تو و احسان نور چشم کل خانوادهاید ..
لبخندی زد و گفت :
+بچههات چطورن ؟
_باید بیای ببینیشون ، خیلیکوچولوان ..
داوود و مهدی کمکم به ما نزدیک شدن و
به نگین سلام کردن ، برای محمد فاتحهای
خوندن و بعد اشاره کردن که بریم !
با اینکه نگین خیلی عوض شده بود اما مشخص بود نسبت به قبل قوی تر شده ..
انگار یه امید خاصی بهش داده میشد که
کم نیاره و تا آخر این راه بره !
••••
< یکسال بعد >
خونه رو با کلی ریسه و بادکنک تزئین کرده بودیم
امروز تولد ِ یکسالگی احسان بود ..
احسانی که از قبل شیرین تر شده بود و
روز به روز بامزه تر میشد !
مانلی و ماهان با اینکه چندماه از احسان
کوچیکتر بودن اما سه تاشون باهم همبازی
بودن و وقتی کنارهم دیگه بودن کلی بازی میکردن!
انگار بین خودشون یه تیم سه نفره تشکیل داده بودن ..
داوود با کیک وارد شد و روی میز گذاشتش و
بعد با لبخند احسان ُ توی بغلش گرفت !
امروز حال و هوای خونمون فرق داشت ، بعد
از شهادت داداش محمد ، مامان و بابا حالشون عوض شده بود اما امروز لبخند خاصی روی لباشون بود ..
وقتش رسیده بود که احسان شمعهارو فوت کنه ..
مهدی مانلی رو بغل کرد و محکم بوسش کرد
توی این مدت این بچهها بودن که از غم و
غصه های ما کم میکردن و باعث میشدن
برای ساعتی هم که شده ما حالمون خوب باشه !
ماهان ُ توی بغلم گرفتم و همگی روی مبلها نشستیم ..
همه باهم شمردیم و احسان با خوشحالی
توی بغل نگین به شمع نگاه میکرد ..
به یک که رسید سریع سرش ُ جلو برد و با
کمک بابا فوتش کرد !
برای لحظهای حضور یه نفر دیگه رو حس کردم
میدونستم محمد داره تولد ِ یکسالگی
احسانش و تماشا میکنه و کنارشه :)
و همین باعث میشد دلم از همیشه آرومتر باشه !
و حالا احسان جای خالی محمد رو برای ما
پر میکرد و هر روز که از بزرگ شدنش میگذشت بیشتر میفهمیدم یادگاری
محمد برای ما ارزشمنده :)
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part576 #پارتآخر بوسهای به سر احسان زدم و گفتم : _ تو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#سخنِنویسنده
^.^
نزدیک به دوسال رمان عشق در یک نگاه
در حال تایپ بود و همگی شما عزیزان
توی این راه قشنگ بنده رو همراهی کردید ..
و بلاخره بعد از این مدت تایپ رمان تموم شد
و به پایان رسید !
در این مسیر گاهی اوقات خسته شدم ،
وقت نداشتم ، یه روزایی سردرگم میشدم
اما هیچوقت دست از نوشتنش نکشیدم ..
چون میدونستم نگاههای ارزشمند شما منتظر
پارت گذاری رمانه و دنبال کننده رمان هستین !
تو این مدت گاهی روزها پارت نداشتیم و
نمیشد اما ادامه دادم تا کاملش کنم ..
ما در این مدت با رمان عشق در یک نگاه
نه فقط فکر بلکه زندگی کردیم :)
لحظه به لحظه داستانها و چالش این رمان
با تلاش و فکر نوشته میشد ..
رمان عشق در یک نگاه برای شما رو نمیدونم
اما برای من بسیار ارزش داره و خوشحالم
که تونستم اولین پروژه رماننویسی خودم رو
با شما عزیزان به اشتراک بزارم ..
بنده خیلی خوشحالم که در کنار من بودین
و تو این مسیر همراهیم کردید !
نظرات قشنگتون ، وقت با ارزشتون ، نگاههای
مهربون و دنبال کنندتون ، همگی برای من
ارزش داره ..
پایان این رمان براساس واقعیت بود ، همگی ما قدردان زحمات سربازان غیور کشورمون هستیم ..
ما قدردان خانوادههای شهدا هستیم که برای
وطن و امنیت ما از عزیزان خودشون گذشتن !
شهدایی که از خانواده و زن و بچه خودشون
میگذشتن و تا پای جون دفاع میکردن !
تو زندگی هامون از شهدا یاد کنیم ..
و اما اینجاست که باید بگیم به پایان آمد این
دفتر حکایت همچنان باقیست . .🥲😂
نویسنده رمان عشق در یک نگاه← مبینا ، امانه♥️
همهی حس و حالتون ، حرفاتون ، نظراتتون ،
همه و همه برام با ارزشه و من خوشحالم
که در کنار شما این رمان رو نوشتم :)♥️
شنیدی ڪه سربازجانبرڪفچیست!؟
ماهمآنسربآزهآۍجانبرڪفِسیدعلۍهستیم
بایڪفرمان جان را فدایش می کنیم..!
https://eitaa.com/joinchat/2952398271Cc72ce6de57
https://eitaa.com/joinchat/2952398271Cc72ce6de57
اینجا ؟
تجمع ساندیس خورا..🧃
جا نمونی رفیق.!
『 https://eitaa.com/sarsepordeh313https://eitaa.com/joinchat/2952398271Cc72ce6de57 』