eitaa logo
اَمـانــہ .
523 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part574 داوود با لبخندی کمرنگ اما مهربون جلو اومد و مان
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم کمی برای رفتن تعلل کردم ، مهدی دستش ُ آروم روی شونه ام گذاشت و گفت : +تو برو ، ما فعلا اینجا می‌مونیم .. انگار میدونست اگه پام برسه به مزار دیگه نمیتونم اشکام ُ نگه دارم .. به سمت مزار قدم رسیدم و بالاش وایسادم ! نگین سرش ُ بالا آورد و نگاهم کرد .. چقدر صورتش و طرز نگاهش عوض شده بود .. انگار اون نگین شاد و سرزنده ای که میشناختم نبود ، اون همه انرژی که ته چشماش بود الان اثری ازش نبود ! لبخند تلخی بهم زد و گفت : +سلام زهرا .. احسان با دیدن من خندید و همون خنده دلم ُ زیر و رو کرد ، چشمم به عکس محمد افتاد .. آروم روی زمین افتادم و به مزار خیره شدم.. دستم می‌لرزید اما آروم روی اسمش کشیدم ، چقدر حال و هوای اینجا برام غریب بود ! هنوز هم رفتنش برام سخت بود ، گربه‌هایی که تو این هفته کنترل کرده بودم همگی خالی شد آروم سرم ُ روی مزار گذاشتم و گریه کردم .. چادرم ُ روی صورتم انداخته بودم و انگار باز هم مثل قبلا حضورش رو حس میکردم ! همیشه هر وقت ناراحت بودم اولین کسی که بهش پناه میبردم داداش محمد بود .. حالا که دیگه رفته بود میدونستم از این به بعد خیلی قراره اینجا بیام ! سرم ُ بلند کردم و دیدم که نگین هم داره اشک می‌ریزه و به من نگاه می‌کنه .. اشکام ُ پاک کردم و دستام سمت احسان گرفتم که خودش ُ سریع توی بغلم انداخت ! نگاهی به نگین کردم و گفتم : _با رفتن داداش هممون اذیت شدیم ، مخصوصا تو ، اما بهت قول میدم که همه ما کنارتیم .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part575 کمی برای رفتن تعلل کردم ، مهدی دستش ُ آروم روی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بوسه‌ای به سر احسان زدم و گفتم : _ تو و احسان نور چشم کل خانواده‌اید .. لبخندی زد و گفت : +بچه‌هات چطورن ؟ _باید بیای ببینیشون ، خیلی‌کوچولوان .. داوود و مهدی کم‌کم به ما نزدیک شدن و به نگین سلام کردن ، برای محمد فاتحه‌ای خوندن و بعد اشاره کردن که بریم ! با اینکه نگین خیلی عوض شده بود اما مشخص بود نسبت به قبل قوی تر شده .. انگار یه امید خاصی بهش داده میشد که کم نیاره و تا آخر این راه بره ! •••• < یکسال بعد > خونه رو با کلی ریسه و بادکنک تزئین کرده بودیم امروز تولد ِ یک‌سالگی احسان بود .. احسانی که از قبل شیرین تر شده بود و روز به روز بامزه تر میشد ! مانلی و ماهان با اینکه چندماه از احسان کوچیکتر بودن اما سه تاشون باهم همبازی بودن و وقتی کنارهم دیگه بودن کلی بازی میکردن! انگار بین خودشون یه تیم سه نفره تشکیل داده بودن .. داوود با کیک وارد شد و روی میز گذاشتش و بعد با لبخند احسان ُ توی بغلش گرفت ! امروز حال و هوای خونمون فرق داشت ، بعد از شهادت داداش محمد ، مامان و بابا حالشون عوض شده بود اما امروز لبخند خاصی روی لباشون بود .. وقتش رسیده بود که احسان شمع‌هارو فوت کنه .. مهدی مانلی رو بغل کرد و محکم بوسش کرد توی این مدت این بچه‌ها بودن که از غم و غصه های ما کم می‌کردن و باعث میشدن برای ساعتی هم که شده ما حالمون خوب باشه ! ماهان ُ توی بغلم گرفتم و همگی روی مبل‌ها نشستیم .. همه باهم شمردیم و احسان با خوشحالی توی بغل نگین به شمع نگاه میکرد .. به یک که رسید سریع سرش ُ جلو برد و با کمک بابا فوتش کرد ! برای لحظه‌ای حضور یه نفر دیگه رو حس کردم میدونستم محمد داره تولد ِ یک‌سالگی احسانش و تماشا می‌کنه و کنارشه :) و همین باعث میشد دلم از همیشه آرومتر باشه ! و حالا احسان جای خالی محمد رو برای ما پر میکرد و هر روز که از بزرگ شدنش می‌گذشت بیشتر می‌فهمیدم یادگاری محمد برای ما ارزشمنده :) کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part576 #پارت‌آخر بوسه‌ای به سر احسان زدم و گفتم : _ تو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ^.^ نزدیک به دوسال رمان عشق در یک نگاه در حال تایپ بود و همگی شما عزیزان توی این راه قشنگ بنده رو همراهی کردید .. و بلاخره بعد از این مدت تایپ رمان تموم شد و به پایان رسید ! در این مسیر گاهی اوقات خسته شدم ، وقت نداشتم ، یه روزایی سردرگم میشدم اما هیچوقت دست از نوشتنش نکشیدم .. چون میدونستم نگاه‌های ارزشمند شما منتظر پارت گذاری رمانه و دنبال کننده رمان هستین ! تو این مدت گاهی روزها پارت نداشتیم و نمیشد اما ادامه دادم تا کاملش کنم .. ما در این مدت با رمان عشق در یک نگاه نه فقط فکر بلکه زندگی کردیم :) لحظه به لحظه داستان‌ها و چالش این رمان با تلاش و فکر نوشته میشد .. رمان عشق در یک نگاه برای شما رو نمی‌دونم اما برای من بسیار ارزش داره و خوشحالم که تونستم اولین پروژه رمان‌نویسی خودم رو با شما عزیزان به اشتراک بزارم .. بنده خیلی خوشحالم که در کنار من بودین و تو این مسیر همراهیم کردید ! نظرات قشنگتون ، وقت با ارزشتون ، نگاه‌های مهربون و دنبال کنندتون ، همگی برای من ارزش داره .. پایان این رمان براساس واقعیت بود ، همگی ما قدردان زحمات سربازان غیور کشورمون هستیم .. ما قدردان خانواده‌های شهدا هستیم که برای وطن و امنیت ما از عزیزان خودشون گذشتن ! شهدایی که از خانواده و زن و بچه خودشون میگذشتن و تا پای جون دفاع میکردن ! تو زندگی هامون از شهدا یاد کنیم .. و اما اینجاست که باید بگیم به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست . .🥲😂 نویسنده رمان عشق در یک نگاه← مبینا ، امانه♥️
همه‌ی حس و حالتون ، حرفاتون ، نظراتتون ، همه و همه برام با ارزشه و من خوشحالم که در کنار شما این رمان رو نوشتم :)♥️
شنیدی ڪه سربازجان‌برڪف‌چیست!؟ ماهمآن‌سربآزهآۍ‌جان‌برڪفِ‌سید‌علۍ‌هستیم با‌یڪ‌فرمان‌ جان را فدایش می کنیم..! https://eitaa.com/joinchat/2952398271Cc72ce6de57 https://eitaa.com/joinchat/2952398271Cc72ce6de57 اینجا ؟ تجمع ساندیس خورا..🧃 ‌جا نمونی رفیق.! 『 https://eitaa.com/sarsepordeh313https://eitaa.com/joinchat/2952398271Cc72ce6de57
نحنُ شیعةٌ علي اِبنِ أبي‌طآلب!
:)