يَا خَيْرَ النَّاصِرِينَ
ای بهترین یاوران . .
وقتی همه دستم را رها کردند
تنها تو بودی که یاریام کردی 🤍🖇
#آیـهگرافی
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part6 گوشیمزنگخورد و اسم سارا نمایان شد ای وای ،
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part7
"زهرا"
هوا دیگه کمکم تاریک میشد و باید برمیگشتیم خونه ، محمد و نگین که میخواستن برن کافه دیگه باید با ماشین داوود میرفتیم ، سوار شدیم . .
داوودبرگشتبهمننگاهکردوگفت:
-داریممیریمخونه
+میدونم
-حرفهتوخونه رو یادترفتهها
یهوافتادیادمکهوقتیبهشگفتمداشداوودگفت
شبمیریمخونهخدمتتمیرسم
لبخندملیحیزدم که گفت :
+صبرکنبرسیمخونهفقط
-باشه داش داوود
+توآدمبشونیستی نه؟
بهم بر خورد و گفتم :
-یه چی بهت میگمااا
تا میخواستچیزیبگهبابااینااومدنسوارماشین شدن
توراه خونهباباوداوودباهمصحبتمیکردن
مامانهمخستهبودچیزینمیگفتو منوزهرههمباگوشیامونسرگرمبودیم
"داوود"
تو راه خونه بودیم که آینه به زهرا نگاه کردم
این دختر زبونی داشت که هیچکس نداره من
نمیدونم چطور بازهره دوقلوان ، زهره اصلا
اذیت کاری نمیکنه ..
شاید چون کمی از شیـ*طنـ*تاش به خودم رفته بود !
همیشه من و زهرا تو خانواده بیشتر با هم
صمیمی بودیم و همینطور درگیر . .
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part7 "زهرا" هوا دیگه کمکم تاریک میشد و باید برمیگشتی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part8
"زهرا"
رفتیماتاقلباسامونوعوضکردیمواومدیم
داوود روی مبل نشست و گفت:
-یهشامخوبوخوشمزهدرستکنیدا
دستمُ به کمرم گذاشتم و گفتم :
+چشم امپراطور حتماااا ، امردیگه؟
سرش ُ به مبل تکیه داد و گفت :
-عرضینیست
خندم گرفته بود نگاهی بهش کردم و گفتم :
+خیلیپرویی
-مشترکه
+ای...
زهرهپریدوسطحرفمگفت:
-این ُ ول کن بیا کمک من
سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم، قرار
بود ساندویچ بندری درست کنیم..
سوسیس هارو خرد کردیم ، قارچ و گوجه رو
همشستیم و بعد خرد کردیم!
وقتی همه روباهم مخلوط کردیم با لبخند
نگاهی بهش کردم ..
بهبه عجبچیزیشده بود
با خنده به دست زهره زدم و گفتم:
-دوتاکدبانو
اونم که خوشش اومده بود گفت :
+بلهبلهقطعا
داوود مثل همیشه نگاهی کرد و گفت :
×متاسفانهالانهکهسقفبریزه
-شدیهبارماچیزیبگیمتومسخرهنکنی
×قطعا نه
یهو بابا گفت :
&شام آمادس دخترا ؟
-بله بابا جانم
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀__________