اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part8 "زهرا" رفتیماتاقلباسامونوعوضکردیمواومدیم د
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part9
شاموکهخوردیمهرکدوممونبهسمت اتاقمونرفتیمزهرهکهخیلیخستهبودسریعخوابشبردمنمقبلاینکهبخوابمجزوههارو آمادهکردمچونساراگفتهبودنیازمونمیشه
جزوههاروآمادهکردموگذاشتمرویمیز تحریرمکنارگوشیمتایادمنرهببرمشون
رفتمسمتتختمخودموانداختمروش
امروز خیلی خسته بودم و به ثانیه نکشید
که چشمام رفت ..
"داوود"
ساعتای۸ونیمصبحبیدارشدم
بایدحرفای دیروز زهراروجبرانمیکردمبهخاطر همینیهبادکنکتوکشو میز داشتم وبرداشتمش ،داخلشآبکردمودرشوبستم
یواشکیرفتماتاقمامانایناتایهسوزنهمبردارم
رفتمسمتاتاق زهرا اینا
یواشرفتمسمتزهرا و گفتم:
-زهرا..زهرا پاشوبایدبریندانشگاه
پتو رو سفت چسبید و گفت :
+یکمدیگهبخوابم
خنده ای کردم و گفتم:
-بلندنمیشینه؟!
بادکنکوگرفتمبالایسرشوسوزنو داخلش زدم
خیسآبشد . .
تا بهش آب ریختم ازجیغشزهرههمبیدارشد
منووزهرهازخندهقرمزشدهبودیموقهقهمیزدیم
بلندشدهبودوخیسبود و دهنش از ترس باز
مونده بود !
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____________🫀_____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part9 شاموکهخوردیمهرکدوممونبهسمت اتاقمونرفتیمز
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part10
"زهرا"
منه خوش خیال فکر کردم داوود اومده مارو
بیدار کنه بریم دانشگاه ولی اشتباه بود . .
با اون کارش از ترس دهنم باز مونده بود فقط به رو به روم نگاه میکردم !
داوودوزهرهکهدرحالخندیدنبودنیهو به
سمتشون برگشتم و بلند گفتم :
-داوودددددمیدونمچیکارتکنم
بلندشدم و به سمتش دویدم ، با سرعت زیادی از اتاق بیرون رفت !
"زهره"
زهراپشتسرداوودبود
مثلدوتاپتومتبودنومنومامانخندمون گرفتهبود
تمامخونهرودورزدنوزهرادستازسرداوود بر نمیداشتیهونگاهمبهساعتافتاد وای..
ساعت۸:۴۵ دقیقهس و کلاسمون۹:۱۵ شروع میشهسریعبهزهراگفتم
-زهراااابسهالانازکلاسجامیمونیم
وایسادنگاهبهساعتکردوگفت:
+داوودخدابگمچیکارتنکنه
×خوبکردممیخواستدیشب اذیت نکنی
زهرا چشماش ُ ریز کرد و گفت :
+عهاینجوریه ، باشهپسمادیگهبریمآماده بشیمدااااشداوود
همهزدیمزیرخندهحتیداوودهمخودش خندشگرفتهبود
زهرارفتتو اتاق تا لباساشو عوض کنه منم رفتم دست و صورتمو بشورم . .
ولیواقعاباکارایزهراوداوودازخندهترکیدم
"زهرا"
لباسامووعوضکردمودستوصورتموشستم
و به سمت آشپزخونه رفتم
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____________🫀_____________
هدایت شده از دختران امام زمانی🇮🇷 ؛
-قصه می بافد نگاهم با کلافی از خیال
می خورد صدها گره با آرزوهای محال؛
-تقدیمبه🤍:
https://eitaa.com/joinchat/4089447075C2ab0ce2e41
تازمانیكحسیناسترفیق ِدلمن؛
مِیلهمراهشدنبادگراننیستمرآ :)
#امامحسین