eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part8 "زهرا" رفتیم‌اتاق‌لباسامونو‌عوض‌کردیم‌و‌اومدیم‌ د
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم شامو‌که‌خوردیم‌هرکدوممون‌به‌سمت‌ اتاقمون‌رفتیم‌زهره‌که‌خیلی‌خسته‌بود‌سریع‌خوابش‌برد‌منم‌قبل‌اینکه‌بخوابم‌جزوه‌ها‌رو‌ آماده‌کردم‌چون‌سارا‌گفته‌بود‌نیازمون‌میشه جزوه‌ها‌رو‌آماده‌کردم‌و‌گذاشتم‌روی‌میز‌ تحریرم‌کنار‌گوشیم‌تا‌یادم‌نره‌ببرمشون رفتم‌سمت‌تختم‌خودمو‌انداختم‌روش‌ امروز خیلی خسته بودم و به ثانیه نکشید که چشمام رفت .. "داوود" ساعتای‌۸‌و‌نیم‌صبح‌بیدار‌شدم‌ باید‌حرفای دیروز‌ زهرا‌رو‌جبران‌میکردم‌به‌خاطر‌ همین‌یه‌بادکنک‌‌‌تو‌کشو‌ میز‌ داشتم‌ وبرداشتمش‌‌ ،داخلش‌آب‌کردم‌و‌درشو‌بستم یواشکی‌رفتم‌اتاق‌مامان‌اینا‌تا‌یه‌سوزن‌هم‌بردارم‌ رفتم‌سمت‌اتاق‌ زهرا اینا یواش‌رفتم‌سمت‌زهرا‌ و گفتم‌: -زهرا‌..زهرا‌ پاشو‌باید‌برین‌دانشگاه‌ پتو رو سفت چسبید و گفت : +یکم‌دیگه‌بخوابم خنده ای کردم و گفتم: -بلند‌نمیشی‌نه؟! بادکنکو‌گرفتم‌بالای‌سرش‌و‌سوزنو داخلش زدم خیس‌آب‌شد‌ . . تا بهش آب ریختم از‌جیغش‌زهره‌هم‌بیدار‌شد‌ منو‌و‌زهره‌از‌خنده‌قرمز‌شده‌بودیم‌و‌قهقه‌میزدیم بلند‌شده‌بود‌و‌خیس‌بود‌ و دهنش‌ از‌ ترس‌ باز‌ مونده‌ بود‌ ! ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____________🫀_____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part9 شامو‌که‌خوردیم‌هرکدوممون‌به‌سمت‌ اتاقمون‌رفتیم‌ز
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "زهرا" منه خوش خیال فکر کردم داوود اومده مارو بیدار کنه بریم دانشگاه ولی اشتباه بود . . با اون کارش از‌ ترس‌ دهنم‌ باز‌ مونده‌ بود‌ فقط‌ به‌ رو‌ به‌ روم‌ نگاه‌ میکردم ! داوود‌و‌زهره‌که‌در‌حال‌خندیدن‌بودن‌یهو‌ به سمتشون برگشتم و بلند گفتم : -داووددددد‌‌میدونم‌چیکارت‌کنم بلند‌شدم‌ و‌ به سمتش دویدم‌ ، با سرعت زیادی از اتاق بیرون رفت ! "زهره" زهرا‌پشت‌سر‌داوود‌بود‌ مثل‌دوتا‌پت‌و‌مت‌بودن‌و‌من‌و‌مامان‌خند‌مون‌ گرفته‌بود‌ تمام‌خونه‌‌رو‌دور‌زدن‌و‌زهرا‌دست‌از‌سر‌داوود‌ بر‌ نمیداشت‌یهو‌نگاهم‌به‌ساعت‌افتاد‌ وای‌.. ساعت‌‌۸:۴۵ دقیقه‌س‌ و کلاسمون‌۹:۱۵ شروع میشه‌سریع‌به‌زهرا‌گفتم -زهراااا‌بسه‌الان‌از‌کلاس‌جا‌میمونیم‌ وایساد‌نگاه‌به‌ساعت‌کرد‌و‌گفت‌: +داوود‌خدا‌بگم‌چیکارت‌نکنه‌ ×خوب‌کردم‌میخواست‌دیشب‌ اذیت نکنی زهرا چشماش ُ ریز کرد و گفت : +عه‌اینجوریه‌ ، باشه‌پس‌ما‌دیگه‌بریم‌آماده‌ بشیم‌دااااش‌داوود همه‌زدیم‌زیر‌خنده‌حتی‌داوود‌هم‌خودش‌ خندش‌گرفته‌بود زهرا‌رفت‌تو‌ اتاق‌ تا‌ لباساشو‌ عوض‌ کنه‌ منم‌ رفتم‌ دست‌ و‌ صورتمو‌ بشورم‌ . . ولی‌واقعا‌‌‌‌با‌کارای‌زهرا‌و‌داوود‌از‌خنده‌ترکیدم‌‌ "زهرا" لباسامو‌و‌عوض‌کردم‌و‌دست‌و‌صورتمو‌‌شستم و به سمت آشپزخونه رفتم ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____________🫀_____________
-قصه می‌ بافد نگاهم با کلافی از خیال می‌ خورد صدها گره با آرزوهای محال؛ -تقدیم‌به🤍: https://eitaa.com/joinchat/4089447075C2ab0ce2e41
تازمانی‌ك‌حسین‌است‌رفیق ِ‌دل‌من‌؛ مِیل‌همراه‌شدن‌بادگران‌نیست‌مرآ :)
من بی 'حسین' گمشده‌ای بی نشانه‌ام بنویس پس تبار مرا خادم الحسین . .
فقط تو بین الحرمینه که یه پناه روبه روته ؛ و یه قوت قلب پشت سرت:)🫀 🥲
¹¹⁰
00:00