اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part10 "زهرا" منه خوش خیال فکر کردم داوود اومده مارو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part11
فقطدرحدچندلقمهصبحانهخوردیم
رفتیمسمتاتاقمون!
مانتوی سفیدمُ با روسریآبی برداشتم و پوشیدم چند لحظه جلوی آینه وایسادم و به
خودم نگاهی کردم ..
ترکیب رنگ قشنگی بود و چقدر بهم میومد:)))
زهرههممانتوقهوهایباروسریکرمیشوپوشید
جزوههاروبرداشتمورفتیمپایینتاباداوودبریم
ازمامانسریعخداحافظیکردیم و با داوود سوار
ماشین شدیم و حرکت کردیم . .
حس میکردم دیر میرسیم و به داوود گفتم:
-داوودیکمسرعتتوزیادکندیرمونه
+باشهدیرتوننمیشه
زهره که داشت وسایل خودش رو چک میکرد
یه نگاه کرد و گفت :
×زهراجزوههاروآوردی؟
-آرهخیالت راحت
×خوبه
دیگهتاوقتیرسیدیمدانشگاهچیزینگفتیم
-داداشممنون
داوود خنده ای کرد و گفت :
+عجیبه توگفتیداداش
-باشهحالا
+برودیرتوننشه
دستمُ بهش تکون دادم و ازش دور شدم !
خودممازگفتنداداشبهشخندمگرفتچون
همیشهیابهشمیگفتمداشیاداوود
درهرصورتذوقکرد ، ای بابا الهی . .
ازاینبهبعدبیشتربهشمیگم
بازهرهوارددانشگاهشدیم
درحالنگاهکردنبه جزوههابودمکه یهو. .
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part11 فقطدرحدچندلقمهصبحانهخوردیم رفتیمسمتات
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part12
خوردمبهیهنفروتمامجزوههاریختروزمین
اینازکجاپیداششد ، پسره دست و پا چلفتی..
بهشنگاهکردمدیدمیهپسرقدبلندهیکلی خوشتیپوچشمقهوهایجلومه
بهخودماومدموگفتم :
-لطفاحواستونوبیشترکنین
+ببخشیدواقعا..بزارینکمکتونکنم
-نهممنونخودمونجمعمیکنیم
وسریعبازهرهشروعکردیمبهجمعکردن جزوههاوازکنارشردشدیم
فقط حس کردم به جز جزوه یه چیزی اونجا جا موند. .
"مهدی"
درحالپیامدادنبهسبحانبودمکهدیدمیهو بایکیبرخورد کردم، نگاهشکردم. .
دختریچادری و چشم آبی بود و یه دختر دیگه هم کنارش بود که شباهت خاصی بهم داشتن
فکر کنم دوقلو بودن!
ناخودآگاه بهش خیره شدم که چند دقیقه
بعد با حالتی عصبی گفت :
+لطفاحواستونوبیشترکنین
-ببخشیدواقعا..بزارینکمکتونکنم
نذاشت کمک کنم و سریع جمعکردن و ازکنارم
ردشدن ، عجبا ، مقصر کی بود ؟
بهراهمادامهدادمولی خب چندبار به پشت سرم نگاه کردم و رفتنشونو دیدم
"زهرا"
سریعرفتیمسمتکلاسدیدیمدرکلاسبازه
وهنوزاستادنیومدهبود و با خیال راحت و
رفتیم نشستیم . .
سارا مثل همیشه زودتر اومده بود
-سلامساراچطوری
پر انرژی گفت :
+سلامدوقلوهایافسانهایچهدیراومدین
-ایباباداستانهاداشتیم
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____________🫀____________
ܦ߳ࡐࡊ ࡅߺ߲ߊ̈̇ࡑ ₉ ࡅ̈̇ߺߊࡅߺ߲ࡅߺ߳ࡉ ܭࡍ߭ ܭߟ ܢ̤ߺܭ בܟ̇ߺࡅߺ߳ܝ ߘܢ̤ߺܟ̣̤ܢ ₉ܦ߳ࡅߺ߳ࡉ ܭܩܢ ܢ݀ߺܩܢ̤ߺߊܝߛ #پروفایل