eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part14 "زهرا" کلاس‌ تموم‌شد‌ و‌ با‌ سارا‌ و‌ زهره‌ رفت
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "محمد" همه‌برای‌جلسه‌تو‌اتاق‌آقای‌احمدی‌جمع‌شدیم در‌حال‌صحبت‌بودیم‌که‌آقای‌احمدی‌وارد‌شد همگی‌سلام‌کردیم‌ آقای‌احمدی‌جلسه‌رو‌شروع‌کرد‌و‌گفت: -خب‌قراره‌هفته‌‌آینده‌عملیات‌رو‌اجرا‌کنیم‌ تا‌‌فرار‌نکردن‌بتونیم‌دستگیرشون‌کنیم امروز‌همگیتون‌برین‌خونه‌استراحت‌کنین‌و‌ پیش‌خانوادهاتون‌باشین بعد از توضیحات صحبت‌های‌ آقای‌ احمدی‌ تموم‌شد‌ و‌گزارشات‌جمع‌ آوری‌شده‌ رو‌ روی‌ میز‌ گذاشتیم‌ و‌ بچه‌ ها یکی‌ یکی‌ رفتن‌ من‌ که‌ میخواستم‌ برم‌ آقای‌ احمدی‌ گفت‌ : -محمد‌جان‌تو‌حتما‌برو‌خونه‌استراحت‌کن‌ چند‌روزیه‌درست‌و‌حسابی‌نخوابیدی‌ چندتا کار داشتم : +ولی‌آقا.. -ولی‌نداره‌همین‌که گفتم‌برو‌خدانگهدار +باشه‌آقا..یاعلی ولی‌آقای‌احمدی‌راست‌میگفت‌چند‌روز‌بود‌ که‌فقط‌در‌حد‌یک‌ساعت‌میخوابیدم‌الان‌هم‌با‌ داوود‌بریم‌خونه‌یه‌خواب‌خوب‌کنم‌که‌خسته‌م "داوود" روی صندلی نشسته بودم و چرخ می‌خوردم همون‌طور که چرخ می‌خوردم سمت رسول وایسادم و گفتم : -رسول سرش توی گوشی بود و گفت : +بله -امروز‌با‌بچه‌ها‌بریم‌بیرون‌؟ +بریم‌ امروز دیر اومده بود و گفتم : -فقط‌بد‌قولی‌نکن‌دیر‌بیایی +عه‌عه‌داوود‌ -چیه؟ +امروزیُ دیر‌اومدم‌حالا‌تو‌هی‌بگو‌ -دیگه برادر من میخواستی‌دیر‌نیایی ادامه‌دارد... کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part15 "محمد" همه‌برای‌جلسه‌تو‌اتاق‌آقای‌احمدی‌جمع‌شدی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "زهرا" با‌ بچه‌ها‌ رفتیم‌ نزدیکترین کافه دانشگاه . . یکی از میزها رو انتخاب کردیم و نشستیم از اون دختر پرسیدم : -اسمت‌چیه؟ مشخص بود خجالت می‌کشید و گفت : +نرگس..‌اسم‌شما‌چیه‌؟ -من‌زهرام‌اینم‌زهره‌خواهرمه‌و‌این‌رفیقم‌ساراست لبخندی زد و گفت : +خوشبختم -همچنین..تک‌فرزندی؟ +نه‌یه‌برادر دارم -انشاالله‌زنده‌باشه‌..‌منم‌دو‌تا‌برادر‌دیگه‌دارم‌ در‌کل‌چهار‌تا‌بچه‌ایم‌ +ممنون‌..ماشاالله‌خدا‌برای‌هم‌نگهتون‌داره -قربونت..از‌این‌به‌بعد‌دیگه‌تو هم دوست مایی احساس‌غریبی‌نکن +ممنونم‌ازت‌ یهو‌زهره‌گفت‌: ×عزیزم‌شمارتو‌میدی‌سیو‌کنیم‌داشته‌باشیم‌ به‌هر‌حال‌با‌هم‌دوست‌شدیم‌با‌ید‌شماره‌هم‌ دیگه‌رو‌داشته‌باشیم‌ &راست‌میگه +حتما‌گلم‌چرا‌که‌نه‌یادداشت‌کن‌.... منم‌شماره‌سه‌تامونو‌نوشتم‌و‌دادم‌بهش‌ نگاهی بهشون کردم و گفتم : -خب‌خب‌قهوه‌بخوریم‌یا‌آبمیوه‌ همشون‌گفتن‌آبمیوه‌به‌خاطر‌همین‌خودم‌ رفتم‌سفارش‌دادم‌اومدم‌ ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀_________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part16 "زهرا" با‌ بچه‌ها‌ رفتیم‌ نزدیکترین کافه دانشگا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم درحال‌صحبت‌کردن‌و‌آبمیوه‌خوردن‌بودیم‌ که‌گوشی‌نرگس‌زنگ‌خورد‌‌.. و تند جواب‌داد +الو‌سلام‌داداش +باشه‌ببین‌نزدیک‌دانشگاه‌یه‌کافه‌س‌من‌ اونجام‌.. +نه‌تنها‌نیستم‌با‌دوستام‌اومدم‌‌..باشه‌ تا‌گفت‌دوستام‌لبخند‌ملیحی‌رو‌لبم‌اومد‌ تلفنش رو روی میز گذاشت که گفتم : -داداشت‌بود؟‌ميخواد‌بیاد‌دنبالت‌؟ +آره‌اگه‌میخوایین‌شماها‌هم‌ببریم‌ -نه‌عزیزم‌ممنون‌ +جدی‌میگم -تعارف‌ندارم‌منم‌جدی‌میگم‌ +باشه‌پس‌هر‌طور‌راحتین‌ ۵‌دقیقه‌ی‌نگذشت‌که‌ماشین‌‌پژو‌پارس‌اومد‌‌ و دقیقا رو به روی کافه وایساد . شیشه ماشین به صورت اتوماتیک پایین اومد و با چهره ای که دیدم جا خوردم! عه‌عه‌ ، اینکه‌همونی‌بود‌که‌صبح‌بهش‌خوردیم‌ جزوه‌ها‌ریخت‌ یعنی‌..‌ یعنی داداش‌نرگس بود؟ نرگس با لبخندی به ماشین نگاه کرد و گفت : +عه‌دخترا‌داداشم‌اومد‌من‌باید‌برم حدسم‌درست‌بود‌ .. وای دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم : -باشه‌عزیزم‌برو‌خدا‌به‌همرات‌ ادامه‌دارد... کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀_________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part17 درحال‌صحبت‌کردن‌و‌آبمیوه‌خوردن‌بودیم‌ که‌گوشی‌نر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از اینکه نرگس‌ رفت‌سریع‌ به‌ زهره‌ نگاه‌ کردم‌ و‌ گفتم‌: -زهره‌‌داداششو‌دیدی؟‌همون‌پسره‌بود‌که‌تو‌‌حیاط‌دانشگاه‌خوردیم‌بهش زهره که تازه یادش اومده بود گفت : +وای آره سارا به ما نگاه کرد و گفت: ×پسره همین بود ؟ -آره میخواستم چیزی بگم که برای گوشیم پیامک اومد ،مامان‌بود‌ .. نوشته بود سریع بریم خونه مهمون داریم باشه ای نوشتم و گوشی رو داخل کیفم گذاشتم و زهره پرسید: +چیشد‌کی‌بود _مامان ِ باید بریم خونه مهمون داریم ، خاله اینا +پس‌یعنی‌خاله‌و‌عمو‌ سارا اومد جلو و گفت : ×وایسین‌ببینم‌خاله‌و‌عمو‌چیه‌دیگه‌؟ خندیدم و گفتم : -تو‌هنوز‌این‌مسئله‌رو‌نفهمیدی؟نه؟ ×توروخدا دوباره‌توضیح‌بده‌ - عجیب نیست که خاله‌‌من‌با‌عموم‌ازدواج‌کرده‌ امیدوارم بودم بفهمه چون بارها قاطی میکرد ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀_________
هدایت شده از "مُبـهم"
-
اَمـانــہ .
-
‹ خواب‌دیدم‌که‌درآغوش‌ضریحت‌هستم کاش‌تعبیرکند؛یک‌نفـراین‌رویارا' ›
قطره‌ای نیست که با لطف تو دریا نشود سائلی نیست که از عشق تو شیدا نشود
میگفت .. پیشِ کسی بغض‌ِتو بشکن که بلد باشه آرومت کنه ؛ مثلاً امام حسین...💔
00:00