اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part14 "زهرا" کلاس تمومشد و با سارا و زهره رفت
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part15
"محمد"
همهبرایجلسهتواتاقآقایاحمدیجمعشدیم
درحالصحبتبودیمکهآقایاحمدیواردشد
همگیسلامکردیم
آقایاحمدیجلسهروشروعکردوگفت:
-خبقرارههفتهآیندهعملیاترواجراکنیم
تافرارنکردنبتونیمدستگیرشونکنیم
امروزهمگیتونبرینخونهاستراحتکنینو
پیشخانوادهاتونباشین
بعد از توضیحات صحبتهای آقای احمدی تمومشد وگزارشاتجمع آوریشده رو روی میز
گذاشتیم و بچه ها یکی یکی رفتن من که
میخواستم برم آقای احمدی گفت :
-محمدجانتوحتمابروخونهاستراحتکن چندروزیهدرستوحسابینخوابیدی
چندتا کار داشتم :
+ولیآقا..
-ولیندارههمینکه گفتمبروخدانگهدار
+باشهآقا..یاعلی
ولیآقایاحمدیراستمیگفتچندروزبود کهفقطدرحدیکساعتمیخوابیدمالانهمبا داوودبریمخونهیهخوابخوبکنمکهخستهم
"داوود"
روی صندلی نشسته بودم و چرخ میخوردم
همونطور که چرخ میخوردم سمت رسول وایسادم و گفتم :
-رسول
سرش توی گوشی بود و گفت :
+بله
-امروزبابچههابریمبیرون؟
+بریم
امروز دیر اومده بود و گفتم :
-فقطبدقولینکندیربیایی
+عهعهداوود
-چیه؟
+امروزیُ دیراومدمحالاتوهیبگو
-دیگه برادر من میخواستیدیرنیایی
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part15 "محمد" همهبرایجلسهتواتاقآقایاحمدیجمعشدی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part16
"زهرا"
با بچهها رفتیم نزدیکترین کافه دانشگاه . .
یکی از میزها رو انتخاب کردیم و نشستیم از اون دختر پرسیدم :
-اسمتچیه؟
مشخص بود خجالت میکشید و گفت :
+نرگس..اسمشماچیه؟
-منزهراماینمزهرهخواهرمهواینرفیقمساراست
لبخندی زد و گفت :
+خوشبختم
-همچنین..تکفرزندی؟
+نهیهبرادر دارم
-انشااللهزندهباشه..منمدوتابرادردیگهدارم درکلچهارتابچهایم
+ممنون..ماشااللهخدابرایهمنگهتونداره
-قربونت..ازاینبهبعددیگهتو هم دوست مایی احساسغریبینکن
+ممنونمازت
یهوزهرهگفت:
×عزیزمشمارتومیدیسیوکنیمداشتهباشیم
بههرحالباهمدوستشدیمبایدشمارههم دیگهروداشتهباشیم
&راستمیگه
+حتماگلمچراکهنهیادداشتکن....
منمشمارهسهتامونونوشتمودادمبهش
نگاهی بهشون کردم و گفتم :
-خبخبقهوهبخوریمیاآبمیوه
همشونگفتنآبمیوهبهخاطرهمینخودم رفتمسفارشدادماومدم
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part16 "زهرا" با بچهها رفتیم نزدیکترین کافه دانشگا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part17
درحالصحبتکردنوآبمیوهخوردنبودیم کهگوشینرگسزنگخورد.. و تند جوابداد
+الوسلامداداش
+باشهببیننزدیکدانشگاهیهکافهسمن اونجام..
+نهتنهانیستمبادوستاماومدم..باشه
تاگفتدوستاملبخندملیحیرولبماومد
تلفنش رو روی میز گذاشت که گفتم :
-داداشتبود؟ميخوادبیاددنبالت؟
+آرهاگهمیخوایینشماهاهمببریم
-نهعزیزمممنون
+جدیمیگم
-تعارفندارممنمجدیمیگم
+باشهپسهرطورراحتین
۵دقیقهینگذشتکهماشینپژوپارساومد و
دقیقا رو به روی کافه وایساد .
شیشه ماشین به صورت اتوماتیک پایین اومد
و با چهره ای که دیدم جا خوردم!
عهعه ، اینکههمونیبودکهصبحبهشخوردیم جزوههاریخت
یعنی.. یعنی داداشنرگس بود؟
نرگس با لبخندی به ماشین نگاه کرد و گفت :
+عهدختراداداشماومدمنبایدبرم
حدسمدرستبود .. وای
دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم :
-باشهعزیزمبروخدابههمرات
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part17 درحالصحبتکردنوآبمیوهخوردنبودیم کهگوشینر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part18
بعد از اینکه نرگس رفتسریع به زهره نگاه
کردم و گفتم: -زهرهداداششودیدی؟همونپسرهبودکهتوحیاطدانشگاهخوردیمبهش
زهره که تازه یادش اومده بود گفت :
+وای آره
سارا به ما نگاه کرد و گفت:
×پسره همین بود ؟
-آره
میخواستم چیزی بگم که برای گوشیم پیامک اومد ،مامانبود ..
نوشته بود سریع بریم خونه مهمون داریم
باشه ای نوشتم و گوشی رو داخل کیفم
گذاشتم و زهره پرسید:
+چیشدکیبود
_مامان ِ باید بریم خونه مهمون داریم ، خاله اینا
+پسیعنیخالهوعمو
سارا اومد جلو و گفت :
×وایسینببینمخالهوعموچیهدیگه؟
خندیدم و گفتم :
-توهنوزاینمسئلهرونفهمیدی؟نه؟
×توروخدا دوبارهتوضیحبده
- عجیب نیست که خالهمنباعمومازدواجکرده
امیدوارم بودم بفهمه چون بارها قاطی میکرد
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________
اَمـانــہ .
-
‹ خوابدیدمکهدرآغوشضریحتهستم
کاشتعبیرکند؛یکنفـراینرویارا' ›
#امامحسین
قطرهای نیست که با لطف تو دریا نشود
سائلی نیست که از عشق تو شیدا نشود
#امامرضا
میگفت ..
پیشِ کسی بغضِتو بشکن که
بلد باشه آرومت کنه ؛
مثلاً امام حسین...💔
#اربعین