eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
__
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بہ‌قول‌‌حاج‌مھدی: من‌کہ‌یہ‌کربلانیومدم انتظاردارۍحالم‌خوب‌باشہ؟! نہ‌ارباب‌حـالم‌بده خیلی‌بـد💔!
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من‌هر‌چی‌تو‌دلمو‌نگاه‌میکنم‌‌میبنم‌‌دوست‌ دارم‌؛‌دست‌خودمم‌نیست‌دوست‌دارم(:❤️‍🩹 حسین‌‌جان‌دوست‌دارم....!🌝🌱❤️‍🩹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part18 بعد از اینکه نرگس‌ رفت‌سریع‌ به‌ زهره‌ نگاه‌ ک
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "زهرا" رسیدیم‌خونه‌ ، رفتیم‌داخل‌ که مامانو‌صدا‌کردم‌! دیدم‌صداش‌از‌طرف‌آشپزخونه‌میاد‌ . . با زهره رفتیم جلو و سلام کردیم مامان لبخندی زد و گفت : +سلام‌دخترای قشنگم خسته نباشین مشخص بود کلی کار داره برای همین گفتم : -مامان‌یه‌۵‌دقیقه‌صبر‌کن‌من‌و‌زهره‌ لباسامونو‌عوض‌کنیم‌بیاییم‌کمکت‌ +باشه‌..‌بیایین‌یه‌عصرونه‌ی‌هم‌بخورین با‌زهره‌رفتیم‌سمت‌اتاقمون‌ لباسامونو‌عوض‌کردیم‌اومدیم‌پایین دیدیم‌مامان‌هندوانه‌و‌انجیر‌‌و‌چند‌تا‌تنقلات‌ گذاشته‌رو‌میز‌ ، تا‌ بخوریم‌ و بعد‌ شروع‌ کنیم‌ که به مامان کمک کنیم ! ای‌قربونش برم‌که‌انقدر‌به‌فکرمونه :) بعد از اینکه خستگی در کردیم و کمی هم عصرونه خوردیم بلند شدیم که دیگه کمک کنیم اول‌از‌همه‌رفتیم‌سراغ‌درست‌کردن‌سالاد‌ وسایلشو‌شستم‌و‌دادم‌به‌زهره‌تا‌درست‌کنه‌ خودمم‌میخواستم‌ته‌چین‌درست‌کنم‌ مامان‌هم‌در‌حال‌سرخ‌کردن‌مرغ‌ها‌بود‌ ژله‌ها‌هم‌قرار‌بود‌بعد‌سالاد‌‌و‌ته‌چین‌با‌زهره‌ درست‌کنیم صدای کسی توی خونه بلند پیچید که فهمیدم داداش محمد اومده .. +سلاممم‌بر‌اهل‌خونه‌میبینم‌که‌حسابی‌ مشغولین‌خسته‌نباشین‌خاله‌اینا‌دارن‌میان؟ ×آره‌پسرم‌..‌داوود‌کجاست +داوود‌و‌بقیه‌بچه‌ها‌رفتن‌بیرون‌دور‌دور‌‌منم ‌چند‌روزه‌درست‌و‌حسابی‌نخوابیدم‌نتونستم‌ باهاشون‌برم‌اومدم‌تا‌‌نزدیکای‌شب‌بخوابم ادامه‌دارد... کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part19 "زهرا" رسیدیم‌خونه‌ ، رفتیم‌داخل‌ که مامانو‌صدا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "زهرا" داداش‌محمدو‌که‌دیدم‌معلوم‌بود‌خیلی‌ خسته‌س‌دلم‌براش‌سوخت‌‌.. چهره‌ش کمی رنگ پریده بود و چشماش خسته چند روزی میشد که خونه نیومده بود! مسئولیت داداش از همه بیشتر بود و بعد از آقای احمدی همه ازش دستور می‌گرفتن .. دوباره به سمت آشپزخونه برگشتم و ته‌چین‌ رو‌ گذاشتم‌تا‌آماده‌بشه‌و‌رفتم‌سراغ‌‌بقیه چیزا.. ژله‌و‌شربت‌رو‌‌درست‌کردیم‌‌دیگه‌کم‌کم‌با‌ زهره‌رفتیم‌اتاقمون‌تا‌لباسای‌مهمونی‌رو‌ بپوشیم‌چون‌ساعت‌‌۶‌بعد‌از‌ظهر‌بود.. لباسای کمد ُ نگاه کردم تا چیزی برای امشب انتخاب کنم ، چند تا لباس رو جلو عقب کردم چشمم به پیراهنی افتاد که با زهره ست بود .. همون ُ انتخاب کردم و روی تخت انداختم ! پیرهن‌های‌صورتی‌‌به‌همراه‌روسری‌صورتی‌ مونو‌پوشیدیم‌‌و‌با‌هم‌ست‌کردیم‌ واقعا‌لباسامون‌قشنگ‌بود‌ مخصوصا وقتی باهم می‌پوشیدیم ترکیب قشنگی بودیم .. ‌از‌پله‌‌ها‌رفتیم‌پایین‌که‌مامانم‌دوتامونو‌دید‌ و‌گفت‌ -مثل‌ماه‌شدین‌دورتون‌بگردم و ما دوتا لبخندی زدیم.. ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀_________
01:01