eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبیک‌یا‌حسین :)🥲❤️‍🩹
- فقط حیدر امیرالمؤمنین است ♥️ ! ‌.
_ دلتنگی واژه‌ی ناچیزیه در قبال ِدردی که ما از فراق ِحرم میکشیم 💔 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part22 براشون‌شربت‌ریختم‌ و آوردم ، سینی‌رو‌جلوی‌رسول
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "زهرا" در‌حال‌بازی‌کردن‌جرعت‌و‌حقیقت‌بودیم‌که‌ آیفون‌زنگ‌خورد‌بابا‌و‌خاله‌اینا‌بودن‌‌در‌و‌باز‌کردم‌‌ بهشون سلام کردم و بعد بابا‌ به بالا رفت تا لباساشو‌ عوض‌ کنه‌ ، خاله اینا هم روی مبل نشستن سینی‌شربت‌رو‌بردم‌ و سمتشون‌گرفتم‌ +ممنون‌دخترم -خواهش‌میکنم‌..‌کاری‌نکردم‌ سینی‌رو‌بردم‌آشپزخونه‌و‌دوباره‌رفتم‌سمت‌ زهره‌اینا‌ادامه‌بازی‌‌ که فاطمه‌هم‌اومد "مهدی" تو‌ی تاریکی اتاقم‌ بودم‌ و‌ به‌ سقف‌ اتاقم‌ نگاه‌ میکردم‌ در باز شد و برق روشن شد .. چشمام ُ سریع بستم چون اذیت شدم نرگس بود که بعد از چند ثانیه گفت : +داداش‌نمیایی‌شام‌بخوری؟ در همون حالت بهش گفتم : -الان‌میام‌‌..‌تو‌برو‌من‌الان‌میام +باشه خواست از اتاق بیرون بره که چشمامُ باز کردم و گفتم : -فقط‌نرگس.. به سمتم برگشت و گفت : +بله ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part23 "زهرا" در‌حال‌بازی‌کردن‌جرعت‌و‌حقیقت‌بودیم‌که‌
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم -امروز‌که‌کافه‌رفتی‌اونایی‌که‌همراهت‌بودن‌ دوستات‌بودن؟ تعجب کرد و گفت : +آره‌‌امروز‌باهم‌آشنا‌شدیم‌چطور‌مگه؟ سری تکون دادم و گفتم : _بعد شام بهت میگم "زهرا" با‌زهره‌و‌‌فاطمه‌سفره‌رو‌انداختیم‌و‌چیدیم یه‌سفره‌رنگی‌رنگی‌پر‌از‌خوشمزه‌ همه‌دور‌سفره‌جمع‌شدیم‌و‌شروع‌کردیم‌به‌ خوردن‌.. وقتی‌خوردیم‌همه‌از‌مزه‌های‌غذاها‌ خوششون‌اومده‌بود‌‌مخصوصا‌رسول‌و‌خاله‌‌! ظرفا‌رو‌گذاشتیم‌داخل‌ظرفشویی‌‌تا‌شسته‌بشه زهره‌چایی‌ریخت‌و‌برامون‌آورد‌ تو‌همون‌موقع‌به‌خاله‌گفتم : -خاله‌امشب‌بخوابین‌اینجا با لبخندی گفت: +نه‌عزیزم‌‌تا‌الانم‌کلی‌زحمت‌کشیدین مامان جلو اومد و گفت : ×راست‌میگه‌خواهر‌بمونین‌دورهمیم‌ بازهم اصرار کردم و گفتم : -‌خوش‌میگذره‌خاله‌..‌عمو‌نظر‌شما‌چیه‌ عمو‌ سری تکون داد و گفت : &نظری‌ندارم‌اگه‌بچه‌ها‌دوست‌دارن‌بمونیم‌ میمونیم خاله سری به معنای باشه تکون داد و خوشحال‌شدم‌از‌اینکه‌خاله‌اینا‌میخواستن‌ شب‌بخوابن‌خونمون‌‌‌‌ ، نگاه‌به‌زهره‌و‌فاطمه‌ کردم‌که‌اونا‌هم‌خوشحال‌بودن‌‌همینطور‌پسرا قرار‌شد‌با‌تلویزیون‌هم‌یه‌فیلم‌سینمایی‌ بزارن تا دسته جمعی ببینیم ادامه‌دارد... کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀__________