اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part26 "زهرا" ساعتنزدیکای۲شببوددیگهکمکمباید
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part27
همینکهخوابیدیمصدایاذانمسجدبه گوشمونرسید ،فکریبهسرمزدتصمیمگرفتم بهشونبگمدستهجمعیبریممسجدنماز بخونیم ، بهزهرهوفاطمهگفتماوناراضیبودن
چونمیدونستمداوودحتمابیدارهبهشپیام دادم که دیدم بله بیداره و وقتی بهش گفتم
برا نوشت موافقه ..
مامان اینا خسته بودن و نیومدن و قرار شد
ما و داوود و رسول بریم !
داداش محمد هم قبل از اینکه بگیم
خوندن نمازشُ شروع کرده بود ..
سریع چادرامون ُ برداشتم و به سمتمسجد
رفتیم چقدرازاینکهمیخواستیمنماز جماعت
بخونیم خوشحالبودم ..
-چقدرخوبهداریممیریممسجداونمدستهجمعی
زهره لبخندی زد و سری تکون داد ..
به مسجد رسیدیم و وارد شدیم !
چادرهامونوعوضکردیموچادرنمازپوشیدیم
پشتسرهموایسادیمومنتظرشدیمحاجآقا
شروعکنهنمازشروعشداقامهبستیمو
شروعکردیمبهخوندن !
••••
تو راه برگشت به خونه هوا کمی سرد بود ..
به خونه که رسیدیم سریع رفتیم سمتاتاقا
تا بخوابیم چون چشمامون یاری نمیکرد !
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part27 همینکهخوابیدیمصدایاذانمسجدبه گوشمونرسی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part28
چشاموکمکمبازکردم زهرهوفاطمههنوزخواببودن
به ساعت گوشی نگاه کردم که یک ظهر بود !
زهرهوفاطمهرو صدازدمکهبیدارشدن
-میدونینساعتچنده؟
+نه
-یکظهر
با چشمایی خواب آلود نگاه همدیگه کردن ..
-چیهباورتوننمیشه؟نه؟
+چقدرخوابیدیم
بلندشدیماولرفتیمدستوصورتمونو شستیمدوبارهاومدیمتواتاقموهامونو درستکردیملباسامونهمعوضکردیم
ازاتاقرفتیمبیرونوپلههاپایینرفتیم
مامانوخالهتوآشپزخونهبودنداشتنبا همصحبتمیکردنبهشونسلامکردیم
-مامانبقیهکجان؟
+خوابن
-یعنیحتیباباوعمو؟
+نهاوناصبحرفتنسرکار
-آهاا
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀__________
بیــــمار توامـــــــ ـ ـ ـ
کاش که تجویز کنیــــــ ـ ـ ـ
آمدنتـــــــــــــــــــ ـ ـ ـ را
#اللهمـ_عجلـ_لولیکـ_الفرجـ 🌱
+جـامـاندهاربعینی؟!
ناامیدمباشرفیق ؛
بهقولحاجمهدیرسولیکهمیگه:
‹چهمکهرفتههاکهحاجیهمنمیشنُ
چهکربلانرفتههاکهکربلایین♥️›