اَمـانــہ .
-
عشق یعنے دل میانِ سینہات باشد ؛ ولے
نیمہ شبها در نجف ، گردد بہ دنبال علے . . !
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part34 نگاهی بهش کردم و گفتم : -فرداشب بریمپارکنزدی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part35
"محمد"
سایتخلوتبودفقطرسولبودکهنشستهبودجلوی مانیتور
رفتمسمتشدستموگذاشتمرویشونشو گفتم
-سلامممآقارسول
بهخاطرکارمونتوسایتبهممیگفتنآقا محمدیاآقاولیاگهخلوتبودعادیصدام میکردنامارسولهممثلداوودوزهرااینا عادتداشت ، بهمبگهداداش
+سلامداداش خوبی
-خوبم خودت خوبی ؟
+منمخوبم
-بچههایسایتکجان
+نصفشونکهت.میمرفتن
بقیههمتواتاقآقایاحمدیان
اولین بار بود خبر نداشتم :
-چهخبرهمگه؟
+نمیدونم..فکرکنمبرایعملیاته
مشغولصحبتبودیمکهداووداومد
منرفتمسمتاتاقمداوودهمرفتپیش رسولکهبعدشبرهسمتمیزخودش
چندتاگزارشرویمیزمبود
نگاهیبهشونانداختمودیدمکهمربوطبه پروندمونه
اسمرئیساصلی غلامبود ،کسی که تمام
ماجراها زیر سرش بود!
بایدیهجلسهمیذاشتمتابیشتردرموردش بابچههاصحبتکنم
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
______🫀________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part35 "محمد" سایتخلوتبودفقطرسولبودکهنشستهبو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part36
"زهرا"
امروز قرار بود با نرگس و سارا بریم بیرون
و یه خریدی کنیم ، داشتم گوشیمُ چک میکردم که صدای نگین اومد :
+اجازههست؟
-اینچهحرفیه
آروم داخل شد و پست سرش در ُ بست
+بهسلامتیکجا؟
-قرارهبادوستامون بریمبیروندوربزنیم
+عهچهعالی
نگاهی بهش کردم و گفتم :
-اگهمیخوایتوهمبیا
+نهنمیخوادمزاحمتوننمیشم
-مراحمیزنداداش..بیابریمحوصلتهمسر نمیره
مکثی کرد و بعد از چند ثانیه گفت :
+خبباشهپسبرمآمادهبشم
-آرهبرو..ماهمالانآمادهمیشیم
رفتمسمتکمدلباسامون
مانتوکرمیروبههمراهروسریسفیدطرحدار پوشیدم
چادرموپوشیدموآمادهشدم
ازاتاقرفتیمبیرون
بهسمتاتاقداداشمحمدرفتیمکهبریم نگینُ
صدا کنیم ،وارد که شدیم نگین هم آماده بود
از پله ها پایین رفتیم و ازمامان خداحافظی کردیم و رفتیم ،اسنپجلویخونه وایسادهبود
سهتامونعقبنشستیم
سوارشدیمومقصدمونوبهآقایرانندهگفتیم
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀________