eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part34 نگاهی بهش کردم و گفتم : -فرداشب بریم‌پارک‌نزدی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "محمد" سایت‌خلوت‌بود‌‌فقط‌رسول‌بود‌که‌نشسته‌بود‌جلوی‌ مانیتور‌ رفتم‌سمتش‌دستمو‌گذاشتم‌روی‌شونش‌‌و‌ گفتم‌ -سلاممم‌‌آقا‌رسول به‌خاطر‌کارمون‌تو‌سایت‌بهم‌میگفتن‌آقا‌‌ محمد‌یا‌آقا‌ولی‌اگه‌خلوت‌بود‌عادی‌صدام‌ میکردن‌اما‌رسول‌هم‌مثل‌داوود‌و‌زهرا‌اینا‌ عادت‌داشت‌ ، بهم‌بگه‌داداش‌ +سلام‌داداش‌ خوبی‌ -خوبم خودت خوبی ؟ +منم‌خوبم‌ -بچه‌های‌‌سایت‌کجان‌ +نصفشون‌که‌ت‌.میم‌رفتن‌ بقیه‌هم‌‌تو‌اتاق‌آقای‌احمدی‌‌ان اولین بار بود خبر نداشتم : -چه‌خبره‌مگه‌؟ +نمیدونم‌..‌فکر‌کنم‌برای‌عملیاته‌ مشغول‌صحبت‌بودیم‌که‌داوود‌اومد‌ من‌رفتم‌سمت‌اتاقم‌داوود‌هم‌رفت‌پیش‌ رسول‌که‌بعدش‌بره‌سمت‌میز‌خودش چند‌تا‌گزارش‌روی‌میزم‌بود‌ نگاهی‌بهشون‌انداختم‌و‌دیدم‌که‌مربوط‌به‌ پروندمونه اسم‌رئیس‌اصلی غلام‌بود‌ ،کسی‌ که‌ تمام‌ ماجراها‌ زیر‌ سرش بود! باید‌یه‌جلسه‌میذاشتم‌تا‌بیشتر‌درموردش‌ با‌بچه‌ها‌صحبت‌کنم‌ ادامه‌دارد... کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ______🫀________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part35 "محمد" سایت‌خلوت‌بود‌‌فقط‌رسول‌بود‌که‌نشسته‌بو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "زهرا" امروز قرار بود با نرگس و سارا بریم بیرون و یه خریدی کنیم ، داشتم گوشیمُ چک میکردم که صدای نگین اومد : +اجازه‌هست؟ -این‌چه‌حرفیه آروم داخل شد و پست سرش در ُ بست +به‌سلامتی‌کجا؟ -قراره‌با‌دوستامون بریم‌بیرون‌دور‌بزنیم +عه‌چه‌عالی نگاهی بهش کردم و گفتم : -اگه‌میخوای‌تو‌هم‌بیا‌ +نه‌نمیخواد‌مزاحمتون‌نمیشم -مراحمی‌زنداداش‌..‌بیا‌بریم‌حوصلت‌هم‌سر‌ نمیره مکثی کرد و بعد از چند ثانیه گفت : +خب‌باشه‌پس‌برم‌آماده‌بشم‌ -آره‌برو‌..‌ما‌هم‌الان‌آماده‌میشیم رفتم‌سمت‌کمد‌لباسامون‌ مانتو‌کرمی‌رو‌به‌همراه‌روسری‌سفید‌طرح‌دار‌ پوشیدم چادرمو‌پوشیدم‌‌و‌آماده‌شدم‌ از‌اتاق‌رفتیم‌بیرون‌ به‌سمت‌اتاق‌داداش‌محمد‌رفتیم‌که‌بریم‌ نگین‌ُ صدا کنیم ،وارد که شدیم نگین‌ هم‌ آماده‌ بود‌ از پله ها پایین رفتیم و‌ از‌مامان‌ خداحافظی‌ کردیم‌ و‌ رفتیم‌ ،اسنپ‌جلوی‌خونه‌ وایساده‌بود سه‌تامون‌عقب‌نشستیم سوار‌شدیم‌و‌مقصدمونو‌به‌آقای‌راننده‌گفتیم ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀________
20.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیغام کربلا به نجف برد جبرئیل ❤️‍🩹
۱۷:۱۷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-هواشناسۍ اعلام ڪࢪد: هوا؎ مهدیِ فاطمه ࢪا داشته باشید؛ خیلۍ تنهاست!! سلامتیش ۵ صلوات. خجالت نڪش ࢪفیق ڪپی ڪردنش ؏ِـشق میخواد((:
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
پَس زَخم هآیَمآن چِه؟!.. -آغوشِ حُسین،دَرمآن میکُنَد❤️‍🩹:)
22.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ دلبــر دلــ🫀ـــها !!′>>>
یاامام ࢪضادݪم هواۍ توکردھ شہ خࢪاسانیێ.✨️:)) چه میشودکہ بیایݦ حࢪم به مهمانے؟💛🌾"