-هواشناسۍ اعلام ڪࢪد: هوا؎ مهدیِ فاطمه ࢪا داشته باشید؛ خیلۍ تنهاست!! سلامتیش ۵ صلوات. خجالت نڪش ࢪفیق ڪپی ڪردنش ؏ِـشق میخواد((:
یاامام ࢪضادݪم هواۍ توکردھ شہ خࢪاسانیێ.✨️:))
چه میشودکہ بیایݦ حࢪم به مهمانے؟💛🌾"
#امآمرضـآ
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part36 "زهرا" امروز قرار بود با نرگس و سارا بریم بیرو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part37
رسیدیممکانیکهباهمقرارگذاشتهبودیم
رفتیمجلوترکهنرگسوسارارودیدیم
-سلاممم چطورین
نرگس با لبخندی جوابمُ داد :
+سلامعزیزم
چون به نگین نگاه میکرد گفتم :
-ایشونزنداداشمه
+خوشبختم
نگاهی به جمعیت کردم و بعد گفتم:
-بریمدیگه ، دیر میشه
رفتیمسمتبازار
تصمیمداشتمیهمانتویخوشگلبگیرم
وارد یکی از پاساژ های لباس فروشی شدیم که
فضای نسبتاً بزرگی داشت وچندین نفر
فروشنده مشغول بودن !
کمی از بچهها دور شدم که نرگس به سمتم
اومد و گفت : +زهرایهلحظهبیا
-جانم
+میگمکهشمارهمادرتیاخونتونومیدی؟
تعجب کردم .. نمیدونستم چی بگم..
-چراچیشده
+مامانم کار داره..اگهمیشهبده
ادامه ندادم و گفتم :
-باشهیادداشتکن..
+ممنون
میخواستبرهپیشبچههاکهبرگشت ، لبخندیزد وگفت :
+نگران نباش ، خیره..
نفهمیدم منظور دقیقش چیه و برای همین
رفتم پیشبچهها و مانتو انتخابکردم !
یهمانتوصورتیملایم برداشتم که پف زیادی
دور آستینش داشت ..
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part37 رسیدیممکانیکهباهمقرارگذاشتهبودیم رفتیم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part38
"مهدی"
وقتی نرگس از خونه بیرون زد ، دنبالش افتادم و نمیدونست پشتسرشونم .. اما هرجاکهمیرفتنمنمپشتسرشونبودم !
براممهمبودببینمنرگسبهشمیگهیانه
رسیدنبهیه پاساژ و وارد شدن ، میخواستم
برم وارد بشم که گوشیمزنگخورد
سبحانبود..
-سلامسبحان ، جانم ؟
+سلام مهدی کجایی؟
-بیرونمچطورمگه؟
+یهآدرسبراتمیفرستمبیااونجا
-چرا
با تأکیدی که توی صداش بود گفت :
+کارتدارممهمه
-باشهبفرست
به ثانیه نکشید و پیام از طرف سبحان اومد ،
آدرسیهکافهبود ، مجبوربودمبرم ..
بهخاطرهمینسریعباموتورمحرکتکردم سمتکافه نمیدونم سبحان چهکاری باهامداشت ولی معلومبود مهمه !
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀_______