eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
پَس زَخم هآیَمآن چِه؟!.. -آغوشِ حُسین،دَرمآن میکُنَد❤️‍🩹:)
22.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ دلبــر دلــ🫀ـــها !!′>>>
یاامام ࢪضادݪم هواۍ توکردھ شہ خࢪاسانیێ.✨️:)) چه میشودکہ بیایݦ حࢪم به مهمانے؟💛🌾"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part36 "زهرا" امروز قرار بود با نرگس و سارا بریم بیرو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم رسیدیم‌مکانی‌که‌با‌هم‌قرار‌گذاشته‌بودیم‌ رفتیم‌جلوتر‌که‌نرگس‌و‌سارا‌رودیدیم -سلاممم‌ چطورین نرگس با لبخندی جوابمُ داد : +سلام‌‌عزیزم چون به نگین نگاه میکرد گفتم : -ایشون‌زنداداشمه +خوشبختم نگاهی به جمعیت کردم و بعد گفتم: -بریم‌دیگه ، دیر میشه رفتیم‌سمت‌بازار‌ تصمیم‌داشتم‌یه‌مانتو‌ی‌خوشگل‌بگیرم‌ وارد یکی از پاساژ های لباس فروشی شدیم که فضای نسبتاً بزرگی داشت وچندین نفر فروشنده مشغول بودن ! کمی از بچه‌ها دور شدم که نرگس به سمتم اومد و گفت : +زهرا‌یه‌لحظه‌بیا -جانم +میگم‌که‌شماره‌مادرت‌یا‌خونتونو‌میدی‌؟ تعجب کردم .. نمی‌دونستم چی بگم.. -چرا‌چیشده‌ +مامانم کار‌ داره‌..‌اگه‌میشه‌بده‌ ادامه ندادم و گفتم : -باشه‌یادداشت‌کن.. +ممنون‌ میخواست‌بره‌پیش‌بچه‌ها‌که‌برگشت‌ ، لبخندی‌زد‌ و‌گفت‌ : +نگران نباش ، خیره.. نفهمیدم منظور دقیقش چیه و برای همین رفتم‌ پیش‌بچه‌ها‌‌ و مانتو‌ انتخاب‌کردم ! یه‌مانتو‌صورتی‌‌ملایم‌ برداشتم که پف زیادی دور آستینش داشت .. ادامه‌دارد... کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part37 رسیدیم‌مکانی‌که‌با‌هم‌قرار‌گذاشته‌بودیم‌ رفتیم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "مهدی" وقتی نرگس از خونه بیرون زد ، دنبالش افتادم و نمیدونست‌ پشت‌سرشونم‌ .. اما هر‌جا‌که‌میرفتن‌‌منم‌پشت‌سرشون‌بودم ! برام‌مهم‌بود‌ببینم‌نرگس‌بهش‌میگه‌یا‌نه‌ رسیدن‌به‌یه‌ پاساژ و وارد شدن ، میخواستم برم وارد بشم که گوشیم‌زنگ‌خورد‌ سبحان‌بود.. -سلام‌سبحان ، جانم ؟ +سلام‌‌ مهدی کجایی؟ -بیرونم‌چطور‌مگه‌؟ +یه‌آدرس‌برات‌میفرستم‌بیا‌اونجا‌ -چرا با تأکیدی که توی صداش بود گفت : +کارت‌دارم‌مهمه -باشه‌بفرست به ثانیه نکشید و پیام از طرف سبحان اومد ، آدرس‌یه‌کافه‌بود ، مجبور‌بودم‌برم‌ .. به‌خاطر‌همین‌سریع‌با‌موتورم‌حرکت‌کردم‌ سمت‌کافه نمیدونم‌ سبحان‌ چه‌کاری‌ باهام‌داشت‌ ولی‌ معلوم‌بود‌ مهمه ! ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _______🫀_______
اگر تو رمان با زهرا بیشتر صمیمی‌ان‌ با زهره هم همینطورن ولی زهرا شخصیت‌اصلی‌رمانه و اونو بیشتر مینویسم
اَمـانــہ .
میگفت ‌؛ اگه‌ یهو دلت‌ یاد ِ امام‌ حسین کرد ُ دلتنگ‌ شدی‌ بدون‌که ؛ امام‌ حسین‌ دلتنگت‌ شده‌ .. نه تو ❤️‍🩹:))