eitaa logo
اَمـانــہ .
513 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part40 با‌کلی‌استرس‌رسیدم‌بیمارستان .. به سمت پذیرش
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سری تکون دادم و گفتم : -پس‌اینطور.. سرش پایین بود و با حالتی که انگار معذب بود گفت : +حالا‌اگه‌کاری‌ندارین‌ما‌بریم‌‌نرگسُ ببینم‌ و‌ بریم از جلوی در کنار رفتم و گفتم : -بفرمایین بعد‌‌از‌چند‌دقیقه‌بیرون اومدن و تا‌ ورودی‌ بیمارستان همراهیشون‌کردم .. داشتن‌میرفتن‌که‌گفتم : -ببخشید‌زهراخانم‌.. آروم به سمتم برگشت و گفت‌ : +بله؟ با دیدن چهرش چیزی که میخواستم بگم یادم رفت و سریع با استرس گفتم: -بهتون‌زحمت‌دادیم‌ بهم نگاهی کرد و گفت : +نه‌این‌چه‌حرفیه‌زحمتی‌نیست..با‌اجازه و سریع به سمت دوستاش رفت .. احتمال میدادم با اون دختری که شبیهشه خواهر باشن که هرچند وقتی پیششون رفت اونا چیزی بهش گفتن و خندیدن .. رفتم‌داخل‌بیمارستان‌ ، و وارد‌اتاق‌نرگس‌شدم‌ -بهتری؟ +خوبم ، میشه بریم خونه ؟ -بزار‌برم‌برگه‌ترخیصتو‌بگیرم به سمت در قدم برداشتم که گفت : +راستی..‌شماره‌مادرشُ و‌خونشون ُ گرفتم‌ خوشحال‌شدم‌‌و‌گفتم‌ : _جبران میکنم ! رفتم‌تا‌برگه‌تر‌خیصشو‌بگیرم‌و‌بریم‌خونه‌ احتمالا‌نرگس‌شماره‌رو‌امشب‌به‌مامان‌بده چون با موتور اومده بودم مجبور شدم با همون نرگس ُ به خونه ببرم ! نگاهی به دستش کردم و گفتم : -دستت‌بهتره؟ +آره‌ ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part41 سری تکون دادم و گفتم : -پس‌اینطور.. سرش پایین
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم "زهرا" تو‌اتاقم‌بودم‌ و روی‌تخت‌دراز‌کشیده‌ بودم به‌‌حرفای‌نرگس‌فکر‌میکردم‌ .. اول‌که‌شماره‌مامانو‌گرفت‌بعدم‌‌که‌ازش‌ پرسیدم‌چرا‌گفت‌خیره‌ .. نکنه..‌ نه بابا فکر نمیکنم ! ولی‌نه‌‌ .. شایدم‌.. آره‌ آره میخوان‌بیان‌خواستگاری معنی خیره تو جملش همین میشه ! تو افکارم بودم که با صدای در همه چیز پرید ! -بله؟ در باز شد و داداش محمد وارد شد .. روی تخت نشستم که بهم گفت : +چرا‌تنهایی‌ ، با‌زهره‌میومدی‌پایین‌ .. -خسته بودم کنارم نشست و گفت : +به‌چی‌فکر‌میکنی‌ -هیچی‌ بهم نگاهی کرد و گفت : +من‌تو‌رو‌میشناسم‌‌از‌چشات‌معلومه‌ -چیز مهمی نیست لبخندی زد و گفت : +اگر‌خواستی‌‌دردو‌دل‌کنی‌‌رو‌من‌حساب‌کن‌ بلند‌شد‌و‌رفت‌سمت‌در‌که‌صداش‌زدم برگشت‌سمتم‌و‌تو‌چشماش‌زل‌زدم‌‌و‌گفتم : _ممنون داداش برگشت و روی سرم ُ بوسید و بعد رفت ! رفتم‌پایین‌تا‌شام‌بخورم ، من نخوردم چون اشتها نداشتم اما الان گرسنه بودم .. داوود با خنده گفت: +خلوت کردی زهرا .. چیزی نگفتم و به سمت آشپزخونه رفتم .. ادامه‌دارد... کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀_________
16:16
:)))
غمی که این عکس دارد :)
حسین‌آقام..‌ همه‌میرن‌تو‌میمونی‌برام🫀
امام‌رضا‌دلتنگ‌حرمتم🥲
-
اَمـانــہ .
-
خورشیدی‌وزَمین‌و‌زَمـٰان‌در‌مَدارِتوست . . مُولای‌ِمن‌بیـٰا‌کِہ‌‌‌‌‌‌جهـٰان‌بی‌قرارِتوست!(:❤️‍🩹"
هرکه بودم هرچه هستم بر کسی مربوط نیست... بر امام مهربان خود پناه آورده ام:)🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا