eitaa logo
اَمـانــہ .
511 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
-
اَمـانــہ .
-
خورشیدی‌وزَمین‌و‌زَمـٰان‌در‌مَدارِتوست . . مُولای‌ِمن‌بیـٰا‌کِہ‌‌‌‌‌‌جهـٰان‌بی‌قرارِتوست!(:❤️‍🩹"
هرکه بودم هرچه هستم بر کسی مربوط نیست... بر امام مهربان خود پناه آورده ام:)🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part42 "زهرا" تو‌اتاقم‌بودم‌ و روی‌تخت‌دراز‌کشیده‌ بو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سمت آشپزخونه رفتم که دیدم مامان غذای من ُ جدا روی گاز گذاشته .. روی میز ناهارخوری نشستم و غذامُ خوردم ظرف های خودم ُ شستم و بعد اومدم توی سالن و کنار زهره نشستم .. ...‌ ساعت‌نزدیکای‌۱۲‌شب‌بود‌که‌همه‌رفتن‌ سمت‌اتاقا‌ برای‌خوابیدن .. مامان‌‌رفت‌آشپزخونه‌‌تا‌برقشو‌خاموش‌کنه که‌پشت‌سرش‌رفتم‌و‌گفتم‌ : -مامان +جانم‌ -میشه‌‌چند‌لحظه‌بیای‌بشینی‌..‌کارت‌دارم روی صندلی نشست و گفت : +خب‌بگو‌ خودمم صندلی روبه‌روش نشستم و اولش مکث کردم ، نمی‌دونستم باید بگم یا نه.. اما بهتر بود از الان بهش بگم تا اگر زنگ زدن آمادگی داشته باشه ! -امروز‌ دوستم نرگس ، شماره‌ی شما و خونه رو ازم گرفت .. نگاهم کرد و منتظر بود ادامه حرفم ُ بزنم دوباره مکث کردم ، بعد از چند ثانیه گفتم : _گفت خیره ، منم با خودم گفتم بهتره به شما بگم تو جریان باشی ! لبخندی زد و گفت : +پس خبرایی‌شده ، آره ؟ ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _________🫀_________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part43 سمت آشپزخونه رفتم که دیدم مامان غذای من ُ جدا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سرم ُ پایین انداختم و چیزی نگفتم .. مامان‌دستمو‌گرفت‌و‌گفت‌ : +الان‌خسته‌ی‌برو‌بخواب‌وقتی‌که‌زنگ‌زدن بعدش‌کامل‌ درموردش‌صحبت‌میکنم! -باشه‌..شب‌بخیر‌مامان +شبت‌بخیر‌قشنگم از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم ، زهره و داوود مشغول پهن کردن تشک ها بودن .. به سمت صندلی میزم رفتم و گفتم : -حداقل‌میندازید‌با‌فاصله‌بندازید‌ نشستم و بعد از اینکه سرم ُ بالا آوردم دوتاشون‌ یه‌ جوری‌ نگاهم‌ کردن‌! _خوبه حالا ، اونطوری نگاه نکنید انگار چی گفتم .. دوباره به کارشون ادامه دادن و بعد داوود سریع توی رختخوابش دراز کشید .. به من نگاه کرد و گفت : +راستی‌فردا‌دانشگاه‌دارین‌؟ -آره‌چطور‌؟ +ساعت‌چند‌میرید؟ _ فکرکنم فردا ساعت ۹ باشه +خب‌پس‌خودم‌میبرمتون‌ -پس‌بی‌زحمت‌اون‌گوشیتو‌رو‌ساعت‌۸ و نیم‌ تنظیم‌کن‌که‌زنگ‌بخوره +باشه همینطور که دراز شدم یهو چیزی یادم افتاد ، نه .. فردا امتحان داشتیم و یادمون رفته بود! از جام پریدم و نشستم ، زهره با تعجب نگاهم کرد و گفت : +چیشد؟ _زهره امتحان .. امتحان داریم فردا اونم که تازه یادش افتاده بود فقط به من نگاه کرد و چیزی نگفت ! ادامه‌دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀__________
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاه نجف...♥️ زندگیمه‌اسدالله‌نجف‌...🫀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part44 سرم ُ پایین انداختم و چیزی نگفتم .. مامان‌دستم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم داوود چشماش ُ بسته بود و گفت : +فعلا‌بگیرین‌بخوابین‌چون‌کاری‌نمیتونین‌ کنین حرصم گرفت و گفتم : -برای تو مشکلی نداره ، ولی برای ما .. وسط حرفم پرید و گفت : +خب‌چیکار‌‌کنم‌میخوای‌گریه‌کنم‌؟ ریز‌خندیدم‌ و‌ گفتم‌: _بگیر بخواب! شب بخیری گفتم و به زیر پتو رفتم ... صدایی‌به‌گوشم‌میرسید‌یکم‌تکون‌خوردم‌ چشمامو‌باز‌کردم‌‌‌بلند‌شدم‌و‌رفتم‌سمت‌بالکن‌ صدای‌اذان‌بود.. داوود‌و‌زهره‌رو‌بیدار‌کردم‌تا‌نماز‌بخونیم‌رفتم‌ وضو‌گرفتم‌و‌اومدم‌تو‌اتاق‌سجاده‌هامونو‌ پهن‌کردیم‌و‌کنار‌هم‌وایسادیم‌و‌شروع‌کردیم‌ به‌نماز‌خوندن... سجاده‌‌ها‌رو‌جمع‌کردیم‌داوود‌و‌زهره‌رفتن‌ سمت‌تشک‌ها‌بخوابن منم‌رفتم‌سمت‌گوشی‌تو‌گروهمون‌پیام‌ دادم‌فردا‌امتحان‌داریم‌و‌چند‌تا‌استیکر‌خنده‌ کنارش‌‌گذاشتم گوشیمو‌گذاشتم‌رو‌میز‌‌و‌رفتم‌سمت‌تشک‌تا‌ بخوابم ... صدای‌آلارم‌گوشی‌داوود‌به‌صدا‌دراومد داوود‌سریع‌قطعش‌کرد‌ ، همیشه توی بیدار شدن با آلارم داوود اولین نفر بود ‌.. از همون بچگی که می‌رفتیم مدرسه عادت داشت زودتر از همه بیدار بشه ! به اجبار از تشک‌هامون جدا شدیم و جمعشون کردیم.. ادامه‌دارد... کپی‌:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀_________