اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part42 "زهرا" تواتاقمبودم و رویتختدرازکشیده بو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part43
سمت آشپزخونه رفتم که دیدم مامان
غذای من ُ جدا روی گاز گذاشته ..
روی میز ناهارخوری نشستم و غذامُ خوردم
ظرف های خودم ُ شستم و بعد اومدم توی
سالن و کنار زهره نشستم ..
...
ساعتنزدیکای۱۲شببودکههمهرفتن سمتاتاقا برایخوابیدن ..
مامانرفتآشپزخونهتابرقشوخاموشکنه کهپشتسرشرفتموگفتم :
-مامان
+جانم
-میشهچندلحظهبیایبشینی..کارتدارم
روی صندلی نشست و گفت :
+خببگو
خودمم صندلی روبهروش نشستم و اولش
مکث کردم ، نمیدونستم باید بگم یا نه..
اما بهتر بود از الان بهش بگم تا اگر زنگ
زدن آمادگی داشته باشه !
-امروز دوستم نرگس ، شمارهی شما و خونه
رو ازم گرفت ..
نگاهم کرد و منتظر بود ادامه حرفم ُ بزنم
دوباره مکث کردم ، بعد از چند ثانیه گفتم :
_گفت خیره ، منم با خودم گفتم بهتره به
شما بگم تو جریان باشی !
لبخندی زد و گفت :
+پس خبراییشده ، آره ؟
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part43 سمت آشپزخونه رفتم که دیدم مامان غذای من ُ جدا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part44
سرم ُ پایین انداختم و چیزی نگفتم ..
ماماندستموگرفتوگفت :
+الانخستهیبروبخوابوقتیکهزنگزدن
بعدشکامل درموردشصحبتمیکنم!
-باشه..شببخیرمامان
+شبتبخیرقشنگم
از پلهها بالا رفتم و وارد اتاق شدم ، زهره و
داوود مشغول پهن کردن تشک ها بودن ..
به سمت صندلی میزم رفتم و گفتم :
-حداقلمیندازیدبافاصلهبندازید
نشستم و بعد از اینکه سرم ُ بالا آوردم
دوتاشون یه جوری نگاهم کردن!
_خوبه حالا ، اونطوری نگاه نکنید انگار چی گفتم ..
دوباره به کارشون ادامه دادن و بعد داوود
سریع توی رختخوابش دراز کشید ..
به من نگاه کرد و گفت :
+راستیفردادانشگاهدارین؟
-آرهچطور؟
+ساعتچندمیرید؟
_ فکرکنم فردا ساعت ۹ باشه
+خبپسخودممیبرمتون
-پسبیزحمتاونگوشیتوروساعت۸ و نیم تنظیمکنکهزنگبخوره
+باشه
همینطور که دراز شدم یهو چیزی یادم افتاد ،
نه .. فردا امتحان داشتیم و یادمون رفته بود!
از جام پریدم و نشستم ، زهره با تعجب
نگاهم کرد و گفت :
+چیشد؟
_زهره امتحان .. امتحان داریم فردا
اونم که تازه یادش افتاده بود فقط به
من نگاه کرد و چیزی نگفت !
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part44 سرم ُ پایین انداختم و چیزی نگفتم .. ماماندستم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part45
داوود چشماش ُ بسته بود و گفت :
+فعلابگیرینبخوابینچونکارینمیتونین کنین
حرصم گرفت و گفتم :
-برای تو مشکلی نداره ، ولی برای ما ..
وسط حرفم پرید و گفت :
+خبچیکارکنممیخوایگریهکنم؟
ریزخندیدم و گفتم:
_بگیر بخواب!
شب بخیری گفتم و به زیر پتو رفتم
...
صداییبهگوشممیرسیدیکمتکونخوردم چشماموبازکردمبلندشدمورفتمسمتبالکن
صدایاذانبود..
داوودوزهرهروبیدارکردمتانمازبخونیمرفتم وضوگرفتمواومدمتواتاقسجادههامونو پهنکردیموکنارهموایسادیموشروعکردیم بهنمازخوندن...
سجادههاروجمعکردیمداوودوزهرهرفتن سمتتشکهابخوابن منمرفتمسمتگوشیتوگروهمونپیام دادمفرداامتحانداریموچندتااستیکرخنده کنارشگذاشتم
گوشیموگذاشتمرومیزورفتمسمتتشکتا بخوابم
...
صدایآلارمگوشیداوودبهصدادراومد
داوودسریعقطعشکرد ، همیشه توی بیدار شدن با آلارم داوود اولین نفر بود ..
از همون بچگی که میرفتیم مدرسه عادت
داشت زودتر از همه بیدار بشه !
به اجبار از تشکهامون جدا شدیم و جمعشون کردیم..
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part45 داوود چشماش ُ بسته بود و گفت : +فعلابگیرینبخو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part46
مامانصدامونکردفهمیدمبیدارشدهبرامون صبحانهحاضرکرده
رفتیمدورمیزنشستیمومشغولصبحانه خوردنشدیم
صبحانهروکهخوردیمرفتیمسمتاتاقتا حاضربشیموبریم
داوود دستی به لباسش کشید و گفت:
+کلاستونکیتموممیشه؟
-نمیدونم..میخوایبیاییسراغمون؟
+آرههروقتتمومشدبهمزنگبزن
خندیدم و گفتم :
_حتما زنگ میزنم !
سوار ماشین شدیم و به سمت دانشگاه راه
افتادیم، توراهدانشگاهداوودهیسربهسرمون میذاشتوماهمهیمیخندیدیم
به دانشگاه که رسیدیم پیاده شدم و گفتم :
-خبداداشداوودممنون
+خواهشمیکنم..کلاستونتمومشدزنگ بزنبیامدنبالتون
-باشه..
وارددانشگاهشدم
زهرهونرگسوساراپیشهمبودنبهشون سلامکردموباهمرفتیم به داخل رفتیم
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__________🫀__________
اَمـانــہ .
؛
نامت آمد به میان، اشکِ همه شد جاری
خودمانیم عجب نام قشنگی داری..
-آقایاباعبداللــہ..🫀