eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سپستان، پلی بین یزد و خوزستان کاری از درختان باغ انار: از یزد از خوزستان @anarstory
ریحانه‌ای از نسل زهرا(س) این روزها مدام لابه‌لای خاطرات نشسته بر ذهنم، پی چیزی از تو می‌گردم. این روزها کسی بی‌وقفه در مغزم مرثیه می‌خوانَد و ورِ دیگر آن کسی دیگر از دِینی بر گردن مانده می‌گوید که باید از تو بنویسم. این روزها به وقت شست‌وشو و رُفت‌و روب خانه مدام به لحظه‌ای فکر می‌کنم که آن بمب لعنتی بر سرتان هوار شد و با خود می‌گویم: - آن لحظه در چه خواب نازی بودی خاله جان! از خدا چه خواسته بودید که این‌طور رها پر کشیدید؟ و خودم جواب می‌دهم: - دوست نورا هستی دیگر! نورا همیشه می‌گوید، دلم می‌خواهد تقدیرمان طوری باشد که با هم از دنیا برویم آن هم با شهادت. و بعدتر که می‌شنوم شب آخر به پدربزرگت گفته‌ای، برایمان از خدا شهادت بخواه، بند بند وجودم می‌لرزد از چیزی که توی نوجوانِ دهه نودی درک کرده‌ای و منِ آدم بالغ دنیا زده هنوز در آن درمانده‌ام. این روزها هر تصویری که از تو و خانوادۀ پاک و پدر دانشمندت می‌بینم، دلم پر می‌کشد به روزهایی که چشمان پر شور عمیق دنیا دیده‌ات کنارمان بود و پر از حسرت می‌شوم که چرا بیشتر کنارت نفس نکشیدم؟ چرا بیشتر عطر تنت را به آغوش نکشیدم؟چرا بیشتر در قهقهه‌های خالی از حسرتتان شریک نشدم. من می‌گویم پرشور شما می‌شنوید پرشور! اما شور داریم تا شور. چشمان ریحانه‌سادات از عشق به زندگی لبریز بود. هر وقت با نورا و اسرا و نازنین و باقی بچه‌های تیمشان دسته‌گلی به آب می‌دادند؛ چنان پر شور ماجرا را برایم تعریف می‌کرد که دلم غنج می‌رفت برایش. به زور چینی به چهره می‌انداختم و می‌گفتم کارتان درست نبوده؛ بعد شروع می‌کرد به توجیه کردن که خاله ما که نمی‌خواستیم به بندۀ خدا آسیب بزنیم ولی کمی شیطنت خونمان کم شده بود و من دیگر نمی‌توانستم مقاومت کنم و بند را آب می‌دادم و با خنده‌هایشان همراه می‌شدم. می‌دانستند پایۀ شیطنت‌هایشان هستم؛ هر کجا می‌خواستند بروند، من وسیلۀ ایاب و ذهابشان می‌شدم؛ چرا؟ چون عشق می‌کردم کنارشان باشم. انگار چند تا از فرشته‌های خدا، آن هم ناب‌ترین‌هایشان را سوار مرکبم کرده‌ام و کنارشان تا خود خدا رفته‌ام. وقتی با هم بودند، آسمان و ریسمانی نبود که به هم نبافند: از مباحث اعتقادی گرفته تا همدردی با مردم غزه و صحبت دربارۀ مسلمان شدن یکی از اعضای فلان گروه خواننده. همان موقع هم خوب می‌فهمیدم این بچه چیزی بیش از یک نوجوان پرشور است، وقتی برای تولد نورا در خانه ما جمع شده بودند و هرکدام سرشان به کاری بند بود؛ آرام کنارم ایستاد و از من سجاده طلب کرد؛ یادم نمی‌آید آن‌موقع پیشانی‌اش را بوسیدم یا نه؛ ولی الان دلم پر از حسرت است برای زدن بوسه‌ای روی آن پیشانی. یادم می‌آید اولین بار که با او دربارۀ اباعبدالله حرف زدم تا چند روز حال دلم منقلب بود؛ با چشمان عمیق و مهربانش به چشمانم خیره شد و گفت: - آدم با دل می‌رود کنار شش گوشۀ اباعبدالله و بی‌دل برمی‌گردد.(نقل به مضمون) همان موقع چیزی در دلم تکان خورد. فهمیدم گوهر وجود این دختر از آن گوهرهای دوزاری کوچه بازاری نیست. گوهرش را با حوصله تراشیده‌اند و بر لوح دلش نشانده‌اند. بعدها که حملات رژِیم کودک کش صهیونی به غزه شدت گرفت و کلمه شهادت از دهان ریحانه‌سادات نیفتاد؛ مطمئن شدم عیار دلش برای هم‌چو منی ابداً مشخص نیست و اصلا مرا چه به این کارها. دخترها آخرهای کلاس ششم بودند که به صرافت پیداکردن مدرسه جدید افتادیم. نورا و ریحانه مدام پرس‌جو و مدارس خوب را نشان می‌کردند و من و مادر ریحانه پی آزمون ورودی و مصاحبه و چه و چه از این مدرسه به آن مدرسه می‌رفتیم و در این رفت‌وآمدها بود که ملتفت شدم سرشت نیک ریحانه‌سادات از کجا آب می‌خورد. دخترها تمام همّشان این بود که مجدد هم‌کلاسی شوند. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان من هم نذر کرده بودم از هم جدا نشوند. ریحانه برای ما نعمت بود و من از کنار این خانواده بودن قد می‌کشیدم و بزرگ می‌شدم؛ ولی مشیت الهی بر این بود که ریحانه راهی مدارس تیزهوشان شود و نورا عازم مدرسه ممتاز دیگری. روزهای ابتدائی سال، به نورا خیلی سخت گذشت. دوری از ریحانه‌سادات خلاءی نبود که به آسانی پر شود؛ ولی ریحانه مثل همیشه کنارش بود و به او دل‌گرمی می‌داد که ما از هم جدا نمی‌شویم و مگر مسجد و هیئت و کافه و سینما را ازمان گرفته‌اند. مدام پی‌اش می‌آمد و او را با خود همراه می‌کرد و هربار که نورا از پیش او می‌آمد، به چشم می‌دیدم، دختر قوی‌تری به خانه بازگشته است. با سنگین‌تر شدن دروس، دخترها کم‌تر وقت می‌کردند، حضوری یکدیگر را ببینند؛ ولی عوضِ آن ارتباطات مجازی‌شان قوی تر شده بود. ریحانه در صفحه شخصی خود فعالیت‌های دینی می‌کرد و نورا و اسرا هرطور که می‌توانستند از او حمایت می‌کردند. ریحانه به مناسبت اعیاد ائمه مسابقه برگزار و از پول تو جیبی‌اش برای شادی دل ائمه خرج می‌کرد. ریحانه بزرگ شده بود. نگاهش عمیق‌تر از قبل بود و
در کلامش متانت موج می‌زد. بی‌محابا از غزه حمایت می‌کرد؛ مطیع محض رهبری بود و به پچ‌پچ‌ها و درگوشی‌های اطرافش توجهی نمی‌کرد. حالا که از زبان مادربزرگش می‌شنوم، ریحانه حاضر نشده برای اینکه لباس فرم سمپاد(مدارس تیزهوشان) مشخص شود، چادرش را از سر بردارد، یقین پیدا می‌کنم، او ره صدساله را یک شبه پیموده است. این روزها هرگاه بغض لعنتی گلویم را به اسارت می‌کشد و مرثیه‌خوان در سرم نجوا می‌کند: - تن نازنینت را چه به عرباً عربا شدن خاله جان؟ نورا با چهره‌ای مصمم و قوی مقابلم می‌ایستد و می‌گوید: - با گریه ریحانه برنمی‌گردد. باید اندیشه‌ و راهش را تکثیر کنیم. اسرا مشت گره می‌کند و می‌گوید: - از این به بعد همه ما ریحانه‌ایم. نازنین قد علم می‌کند و می‌گوید: - تا نابودی دشمن ریحانه از پا نمی‌ایستیم. بغضم را فرو می‌خورم، سینه‌ام را صاف می‌کنم و می‌گویم: - ریحانه یک شیوه برای زندگی بود، یک سبک برای اندیشیدن و یک رهبر برای چندین نسل. روح بلندی که روزی در کالبد حسین فهمیده 13 ساله حلول کرد و او را رهبر یک ملت کرد؛ امروز در جان عزیز 13 سالۀ دیگری تجلی یافته است. ✍️رضوان کفایتی
شهیده ریحانه سادات ساداتی ارمکی