💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۴ 🎬 تعدادی از دانش آموزان داشتند نکات پای تخته را در دفترشان مینوشتند. عدها
#بروبیا_فصلدو 🔃
#قسمت۵ 🎬
بچه گربه، خودش را جا به جا کرد تا خیس نشود.
خورشید که تازه متوجه باز ماندن شیر شده بود، سریع آن را بست.
بیخیال تاید زدن شد و آب را روانهی فاضلاب کرد.
یک چشمش به جارو زدن و یک چشمش به گربهای بود که مظلومانه او را نگاه میکرد. به آرامی کارتنها را جمع کرد.
به آخرینش که رسید، با احتیاط دستش را جلو برد. همین که انگشتانش به آن برخورد کردند، بچه گربه ترسید و از کنار دست او دوید به سمت در باز بالکن.
خورشید سعی کرد با یک برگشت صد و هشتاد درجهای، قبل از اینکه پای گربه به زار و زندگیش برسد، او را به چنگ بیاورد که نشد.
_نرو. بهت میگم نرو.
پرید سمت هال.
آرام قدم برمیداشت و همزمان دور و برش را میپایید.
-کجایی بچه؟
هر چه چشم میچرخاند، چیزی پیدا نمیکرد.
دست برد و در نیمه باز اتاق را باز کرد که گربه، مثل موشک، از روی پایش رد شد.
برای یک لحظه نفسش بند آمد.
_وای خدا.... وای خدا این نیم وجبی چه سرعتی داره!
گرفتنش کار حضرت فیله!
گربه بدو، خورشید بدو و این بدو بدو، ادامه داشت تا اینکه بعد از یک ساعت موش و گربه بازی، خورشید با درماندگی تمام تسلیم شد. در حالی که لباسش خیس عرق شدهبود و نفس نفس میزد، خودش را روی مبل انداخت و مسیر حرکت این زبان بستهی خاکستری خالخالی را دنبال میکرد. گربه بعد از جست زدن روی جا قاشقی آویزان از جا ظرفی و ریختن آنها کف آشپزخانه و چنگ کشیدن به ظرفهای تازه شسته شدهی خورشید، مثل فاتحان شکست ناپذیر رفت بالای کابینت خوراکیها. دمش را دور پاهایش پیچید، به دو دستش تکیه داده ایستاد و با همان چشمهای مظلوم سبز کرمی، سرزمین های خانه خورشید را میپایید.
او که کم مانده بود گریهاش بگیرد، شمارهی میترا را گرفت.
بعد از چند بوق کوتاه، تماس وصل شد.
_به سلام خانوم خانوما. چه عجب یادی از ما کردی!
از کدوم طرف دراومدی خورشید خانوم؟
خورشید با صدای نگران گفت:
_س... لام. آب دستته... بیا این جا. سریعتر.
میترا ترسید:
_چی شده خورشید؟داری میترسونیم.
_میترا زود بیا، این... این چندش زندگیمو به گند کشیده.
_چندش؟ کی؟ منظورت از چندش کیه؟ خب حرف بزن نگران شدم.
خورشید از شوکی که بهش وارد شدهبود نمی توانست درست حرف بزند:
_این دیگه... همین... بابا بیا میفهمی! خداحافظ.
_باشه، باشه، تو فقط آروم باش. الان آماده میشم، زود میام. خداحافظ.
نیم ساعتی گذشت، صدای پای میترا توی سالن پیچید و بعد، دستگیرهی در بود که کشیده شد سمت پایین.
میترا، سرش را با احتیاط برد داخل. چشمش به خورشید افتاد. اما آنطوری که فکر میکرد اوضاع از آنی که فکر میکرد، آرامتر بود. وارد خانه شد و در را بست.
با چهرهای متعجب رو به خورشید گفت:
_سلام قربونت برم.
چی شده بود که منو اینطوری کشوندی اینجا؟
گفتم دزدی، چیزی زده به خونت.
اینجا که امن و امانه.
چه خبر شده؟
خورشید که از دیدن رفیقش خوشحال شده بود، سر چرخاند سمت گربه.
میترا با دیدنش، از خنده، پهن شد روی زمین. با یک دست دلش را گرفته بود و با دست دیگر، اشکش را پاک میکرد. بریده بریده گفت:
_وای توروخدا، جون من، به خاطر این فسقلی منو کشوندی اینجا؟
یه جوری زنگ زدی گفتم، نکنه لشکر مغول بهت حمله کردن. الانه که پس بیفتی.
چند دقیقه بعد، در حالی که هنوز باورش نشده بود با صورتی سرخ از خنده، گفت:
_واقعا باور کنم که به خاطر این گفتی بیام؟
لازم به شنیدن جواب نبود چون، صورت برآشفتهی خورشید همهچیز را به او فهماند. دو دستش را بالا آورد، قیافهی جدی به خود گرفت، صدایش را صاف کرد و گفت:
_من تسلیمم. اصلا من که حرفی نزدم.
گربه کجا؟ لشکر مغول کجا؟
معلومه که گربه ترسناکتره.
و در حالی که دوباره داشت منفجر میشد، به سختی خودش را کنترل کرد تا بلکه از انفجار خشم خورشید در امان بماند.
خورشید چشم غرهای رفت و گفت:
_برو یه نگاه به آشپزخونه بنداز تا ببینی همین فسقل گربه که میگی، چه کارا که از دستش بر نمیاد.
یک ساعته دنبالشم نتونستم بگیرمش.
خستهم کرده.
_خب حق داره.
تنها گیرش آوردی، دنبالش کردی معلومه ازت میترسه این بدبخت.
باید بذاری آروم شه.
یه شیری، چه میدونم گوشتی چیزی...
_فسنجونی، ماهی پلویی؟ هان؟
میترا شانههایش را بالا انداخت.
_بالاخره گربه گیری خرج داره، زحمت داره. الکی که نیست.
بعد هم مردمک چشمانش را چرخاند سمت بالا و دستش را گرفت سمت خودش:
_وقتی زنگ زدی به متخصص، کار رو بسپار دستش، چون و چرا هم نیار.
دستش را انداخت پایین و گفت:
_فقط دعا کن زود رام بشه که صدای پارسا و شهاب درنیاد. غذامم گذاشتم روی گاز برای اینکه نسوزه صلوات.
مقدمات را آماده کردند و هر دو منتظر اولین واکنش آن مهمان ناخوانده شدند.
#پایان_قسمت۵📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۰
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://daigo.ir/secret/11969693278
دعای فرج.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️
بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚
#دعای_فرج🔻
باصدای:مهدی تهوری
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 دعای مادر، تقدیر را عوض میکند
🔹خدا بعضی معجزهها را از دهان مادر جاری میکند؛ قدر دعا و دلش را بدانیم.
هدایت شده از روزنوشت⛈
🖋 پیام تسلیت امام جمعه شهرستان جغتای درپی ارتحال عالم ربانی حجةالاسلام والمسلمین حاج سید حسن خاتمی(ره)
قال الامام الصادق عليه السلام: «ما مِن أَحَدٍ يَمُوتُ مِنَ المؤمنينَ أَحَبّ إِلَى إبليسَ مِن مَوتِ فَقِيه ـ مرگ هيچ كس نزد شيطان محبوبتر از مرگ عالم نيست». (اصول كافى ـ جلد 1 ـ ص :46)
انا لله و إنا الیه راجعون
ضایعه ارتحال جانسوز عالم ربّانی، مجاهدانقلابی ،متخلق به اخلاق نبوی، «حضرت حجةالاسلام والمسلمین آقا سیدحسن خاتمی(ره)» موجب تاثر و تأسف همه دوستداران علوم دینی، فرهنگ شیعی و انقلاب اسلامی گردید.
آن عالم بزرگوار که بحق تجسم اخلاق ومعارف اهلبیت بوده وسالها درترویج شریعت علوی کوشیده واز هیچ تلاشی فروگذاری ننمود؛در این راه فرزندان وخاندان اهل علم وتاثیر گذاری را تربیت وبه جامعه تقدیم کرد،سرانجام،درماه رجب ودرشب میلاد حضرت جوادالائمه علیه السلام،به اجدادطاهرینش پیوست.
اینجانب،رحلت این عالم فرزانه را به حوزه کهن خراسان ودیارسربداران و شهرستان جُغَتای ومردم شریف وعالم دوستِ زرقان وخصوصاً حجج اسلام حاج سیدجواد وحاج سید جعفر خاتمی وخاندان مکرم وفامیل وابسته، تسلیت عرض نموده وبرای آن فقیدسعید علوّ درجات را از خداوند متعال خواستارم.
عاش سعیدا و مات سعیدا
جواد تقیپور امام جمعه شهرستان جغتای
هدایت شده از روزنوشت⛈
حجتالاسلام والمسلمین حاج سید حسن خاتمی سبزواری در سال ۱۳۱۳ هجری شمسی، در شهر مقدس مشهد و در خانوادهای ریشهدار در علم و روحانیت، چشم به جهان گشود.
ایشان فرزند ارشد عالم وارسته و فقیه برجسته، مرحوم آیتالله سید عبدالکریم خاتمی سبزواری ـ از شاگردان آیات عظام سید یونس اردبیلی، آقازاده کفایی و آشتیانی ـ بودند و از همان آغاز، در دامان علم، تقوا و فضیلت پرورش یافتند.
نامبرده در دوران نوجوانی وارد حوزه علمیه مشهد شد و پس از طی دروس مقدمات و سطوح عالی، در محضر فقیه مجاهد، مرحوم آیتالله حاجآقا حسن قمی دروس خارج فقه و اصول را تلمذ نمود. این دوره از حیات علمی ایشان، همزمان با سالهای خفقان و مبارزه با ظلم و ستم رژیم شاهنشاهی بود که آن مرحوم با حضوری فعال و اثرگذار، بهویژه در منطقه سبزوار و همچنین شمال کشور، در صفوف پیشین مبارزه قرار گرفت و این مسیر پرافتخار را تا پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ادامه داد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، ایشان ضمن حضور مستمر و مؤثر در جبهههای نبرد حق علیه باطل، مسئولیتهای مهمی از جمله جهاد سازندگی، بنیاد شهید و سازمان تبلیغات اسلامی را عهدهدار شدند و در همه این عرصهها، با اخلاص و روحیه خدمتگزاری به انجام وظیفه پرداختند.
در نگاهی جامع، میتوان عمر پربرکت آن مرحوم را در سه ساحت ارزشمند تحصیل علم، مبارزه در راه حق و خدمت صادقانه به مردم خلاصه کرد.
تأسیس و افتتاح دهها مسجد و حسینیه، تربیت طلاب فاضل و مستعد، و رسیدگی دلسوزانه به امور مردم منطقه، از جمله برجستهترین آثار و خدمات ماندگار ایشان به شمار میآید.
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☕️ یک فنجان معرفت ؛ رَهبریهای رهبر
🔅 رهنمود صبحگاهی امروز : با خدا حرف بزنید...❤️
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
گلچینی از خاصترین پستها👇
https://eitaa.com/joinchat/2881487177C158addb879
⚔️📜 🌸 دورههای آموزش رماننویسی «باغ اَنار»
۱. دروازهٔ باغ 🌳✍️
درود بر تو، رهپویِ واژه و رؤیا! 🌙
میخواهی بر سپیدی کاغذ بتازی و جهان را از نو بیافرینی؟
راه این باغ از هیچدرگاهِ صفر درجه (صفر کلوین) آغاز میشود، همان جایی که واژه هنوز نغمه است و نویسنده، کودکی پرسشگر.
در این بوستان 🍃 کسی در دهانت «دانشِ آماده» نمیریزد؛
ما خاک میدهیم، آب میدهیم، آفتاب میدهیم ☀️
تا دانهٔ نویسندگی در دلِ تو بروید 🍇
۲. رسمِ ورود 🎟💰
سهماه نشستن و نوشتن در برابر ۹۹۹٬۰۰۰ تومان**،
یا ماهانه **۳۳۳٬۰۰۰ تومان 🌾
🔸به مناسبت این ایام تخفیف ویژه داریم.
تا کاروان نویسندگان تازهنفس گرد آید، گاه دو ماهی باید درنگ کرد ⏳
اما صبر، نام دیگرِ آغاز است 🌱
۳. آیینِ باغ 🏺
در این خاک، دانستن آسان است ولی نوشتن دشوار 💦
درسی که میآموزی، کار دل است نه حافظه.
هر واژه باید از ریشهٔ جان جوییده شود ✍️
درختِ قلم بیکار نمیروید 🌳
و هر که تنها شنونده باشد، در این بوستان چندان نمیماند 🍂
۴. ریاضتِ شاگرد 🕯
هر روز باید سیبِ خیال را قاچ کنی 🍎 و دانههایش را بنویسی!
هر سطر نانوشته، سنگیست بر دوش نویسنده.
استاد راه را مینماید، رفتن با توست 👣
۵. اخطارهای باغ ⚠️
راه واژه کوهیست بلند ⛰؛ آنکه بینفس بالا رود، فرومیلغزد.
اگر دلت از سختی تمرین خسته شد، بدان که «در حال روییدن» هستی 🌹
و اگر خواستی برگردی، برگرد؛
زر بازنمیگردد، اما دلی آزرده نخواهد ماند 💫
۶. نونهالانِ قلم 🌿
ای نوجوانِ شورانگیز، بخند و بنویس 😄،
اما از «رمانهای میانمایه و همگانی» در دنیای جادویی گوشیها 📱 دوری کن.
آن نوشتهها خواب میآورند، نه بیداری ✒️
بخوان! هر کتاب خوب، چراغیست در تاریکی 📖🔥
۷. آموزهٔ پیشهوران 🏛
چون ده رمان ایرانی و ده اثر کلاسیک جهان را خواندی،
درِ دورهٔ پیشرفته به رویت گشوده میشود ✨
در آنجا رمان و داستان بلند خواهی نوشت ✍️
شهریه همان است، و ورود به کارگاه رمان به خواستِ باغبان —
که میداند کدام نهال آمادهٔ بار است و کدام هنوز در خواب 🌺
۸. یادگارهای دیگرِ باغ 🍃
در بوستانِ @ANARSTORY هنر روایت میآموزی،
در سرزمین @ANARLAND با زندگی و خیال درمیآمیزی 🎭
در سراچهٔ @ANARASHEGH شورِ دل را مییابی 💖
در طاقچهٔ پادشاه وارونه شیدایی شاعرانه می کنی 🎊
و در باغ یاقوت (🎨 @HOLLYYAGHUT) رنگ و پیکر را کشف میکنی.
همهشان شاخههای یک ریشهاند: ریشهٔ عشق به نور در قامت رنگ و واژه ❤️
۹. سخن واپسین 🕊
باغ انار، نه دبستان است و نه دانشگاه؛
بلکه کارگاه واژه است، جایی که نویسنده از درونِ خود زاده میشود ❤️🔥
اگر آمادهای جوهرِ جانت را در خط جاری کنی، خوش آمدی —
زیرا در این خاک، حتی سنگ هم بوی داستان میدهد 🪨📚
دوره جدیدی در راه است بهوش باشید و بیداردل. 🪩
#باغ_انار 🍇 #آموزش_رماننویسی ✍️ #کارگاه_نویسندگی 📖
#رشد_نویسنده_ایرانی 🇮🇷 #نوجوان_نویسنده 🌱 #هنر_نوشتن 🎭
#انارستان_کلمات ❤️ #باغ_یاقوت 🖌 #ادبیات_ایرانی 🕊
🖌 @ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
⚔️📜 🌸 دورههای آموزش رماننویسی «باغ اَنار» ۱. دروازهٔ باغ 🌳✍️ درود بر تو، رهپویِ واژه و رؤی
💠 باغ انار |♨️ خلاصه ۲۰ جلسه
اگه بخوایم راستش رو بگیم،
تو این بیست جلسه قرار نیست بهت یاد بدیم
«چطور نویسنده شویم».
قراره بفهمی چرا تا الان نشدی.
👨🌾 باغبان در این ۲۰ جلسه چهکار میکند؟
- میفهمد صدای تو واقعاً مال خودته
یا تقلید محترمانه از سه تا نویسندهی مرده
- قهرمانت را از آدم خوبِ بیمسئله
تبدیل میکند به انسانی که تصمیمهای بد میگیرد
- یاد میدهد تعلیق یعنی
خواننده دلش بلرزد,نه اینکه فقط اتفاق بیفتد
- بهت نشان میدهد
«جهان داستانی» لوکیشن نیست؛
نفس میکشد، قضاوت میکند، فشار میآورد
- دیالوگهایی را که فقط تزئینیاند
خیلی آرام… دفن میکند
🪓 بیلچه در این میان:
- بهانهها را کنار میزند
- کمالگرایی را بهعنوان تنبلیِ مودبانه معرفی میکند
- و هر جملهای که با
«هنوز زوده برا نوشتن»
شروع شود، خاک میریزد روش
📚 تو این ۲۰ جلسه یاد میگیریم:
- داستان از «پیام» شروع نمیشود
- قهرمان قرار نیست محبوب باشد، واقعی باید باشد
- فرم بدون معنا توخالیست
- معنا بدون داستان، شعار
- پایان خوب یعنی
نه فریب خواننده
نه دستمالیکردن احساساتش
✍️ آخرِ دوره چی داری؟
نه اعتمادبهنفسِ کاذب.
نه جملهی قصار برای بیو.
✅ یک پیرنگ کامل رمان شخصی
با:
- شخصیتهایی که گیر میافتند
- تصمیمهایی که هزینه دارند
- و پایانی که جرأت کردهای انتخابش کنی
💰 هزینهی این بیست جلسه:
2 میلیون ... با 50 درصد تخفیف به خاطر این ایام.
۱ میلیون تومان تمام
(کمتر از هزینهی اینکه ده سال بگویی
«من تو نوشتن استعداد داشتم»). هزینه یک دوره را پرداخت می کنی و در دو دوره شرکت می کنی.
👾شرایط قسطی هم دارد؟ 👈بله
ثبت نام: @evaghefi
⚠️ جمعبندی باغبانی: اگر دنبال اینی که
کسی بهت بگه «عالی بود، ادامه بده»
این باغ نیست.
اگر میخوای
بفهمی چی باید قطع بشه
تا رمانت رشد کنه…خوش آمدی.🫱🤩🫲
جلسه ۱ | خرابکردن تصویر نویسنده
فرق خیال نویسنده بودن با نوشتن واقعی. شروع تخریب توهمها.
جلسه ۲ | مسئله انسانی
کشف زخم اصلی داستان؛ بدون زخم، رمان نداریم.
جلسه ۳ | قهرمان ناقص
قهرمانی که قرار نیست دوستداشتنی باشد، فقط واقعی.
جلسه ۴ | خواستن و نخواستن
هدف بیرونی، نیاز درونی، و دعوای دائمی این دو.
جلسه ۵ | نیروی مقابل
آنتاگونیست، سیستم، جامعه؛ چیزی که نمیگذارد قهرمان راحت باشد.
جلسه ۶ | جهان داستانی زنده
مکان بهعنوان فشار، نه دکور.
جلسه ۷ | تعلیق احساسی
نگه داشتن نفس خواننده، نه فقط زیاد کردن اتفاق.
جلسه ۸ | تصمیمهای سخت
جایی که شخصیت مجبور میشود هزینه بدهد.
جلسه ۹ | معنا زیر پوست داستان
فرق مضمون واقعی با شعار گلدرشت.
جلسه ۱۰ | جمعبندی پیرنگ اولیه
اولین نسخهی قابل دفاع از اسکلت رمان شخصی.
---
جلسه ۱۱ | بازنویسی جدی
چرا نوشتن واقعی از بازنویسی شروع میشود.
جلسه ۱۲ | تعمیق شخصیتها
طبقات پنهان شخصیت؛ آنچه نمیگوید مهمتر از آنچه میگوید.
جلسه ۱۳ | دیالوگِ کارآمد
حرفهایی که هم داستان را جلو میبرند، هم شخصیت را لو میدهند.
جلسه ۱۴ | ریتم و ضرباهنگ
کی تند، کی کند، و چرا خواننده خسته میشود.
جلسه ۱۵ | زاویه دید و فاصله
اینکه کجا بایستی تا داستان درست دیده شود.
جلسه 16 | صحنهپردازی مؤثر
صحنهای که کار میکند، نه فقط زیباست.
جلسه ۱۷ | حذفهای دردناک
وقتی بهترین جملهات مانع رمان میشود.
جلسه ۱۸ | پایانبندی درست
پایانی که طبیعی است، نه زورکی؛ غافلگیرکننده، نه متقلبانه.
جلسه ۱۹ | پیرنگ نهایی رمان شخصی
اتصال همهچیز؛ داستان بالاخره سرِ پای خودش میایستد.
جلسه ۲۰ | عبور از خیال به عمل
نقشهی نوشتن رمان بعد از کلاس؛ بدون وابستگی، بدون بهانه.
---
✅ خروجی نهایی این ۲۰ جلسه:
پیرنگ کامل رمان شخصی
چیزی که یا نوشته میشود
یا اعتراف میکنی وقتش نرسیده نویسنده باشی.
یا مینویسی، یا بالاخره دست از ادا درآوردن برمیداری.
🔝 @ANARSTORY