eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
906 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب: آخرین شاگرد ❓| چرا بخونمش؟ یکی از لازمه های پیروزی بر دشمن، شناخت روش ها و فرمول هایی هست که به کار می بره. دشمن امروز ما نه تنها از ابزار دفاعی جنگی، بلکه از علوم غریبه و جادو نیز استفاده می کنه. این کتاب علاوه بر معرفی کلیتی از روش های مختلف به کار گیری جادو، بر چگونگی غلبه بر اون تمرکز داره. که به نحوی در زندگی روزمره هم قابل اجرایی خواهند بود. 🏷| موضوع اصلی چیه؟ داستان درباره پسر هفتم هفتمین پسر یک خانواده ست. که مادرش اون رو برای شاگردی یک محافظ در برابر موجودات بیگانه (جن‌گیر) می فرسته. شخصیت اصلی طی فراز و فرود هایی با اجنه، اشباح، جادوگر ها و اهریمن های زیادی مواجه میشه و مراحل زیادی می گذرونه تا تبدیل به یه محافظ توانمند بشه. 👥| مناسب چه‌کساییه؟ جدا از توضیحات مفصل درباره موجودات فراطبیعی، این مجموعه ده جلدی سیر پیشرفت شخصیت بسیار جذابی داره. شخصیت هربار با شرایطی سخت تر و پیچیده تر مواجه میشه و هربار به سختی از شرایط جون سالم در می بره. و این شرایط واسه عاشقان ژانر جادویی و فانتزی بسیار لذت بخشه. 🔖| یکی از جملات به‌یادموندنی کتاب: در وجود همه ما، روشنایی و تاریکی وجود داره. مهم اینه که انتخاب کنیم به کدومش خدمت کنیم. ✉️| ⚡️معرفی کننده کتاب: آقای برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅ ⸾‣@anar_newss ⸾‣@ANARSTORY🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۴🎬 بدون توجه به مسعود سوار شد و رفت. مسعود فکر کرد خورشید از دانش آموزان خجا
🔃 🎬 سبزی خوردنی را تمام کرده بود و به سبزی خورشتی رسیده بود که طاقت نیاورد و همه چیز را صاف گذاشت کف دست میترا. قضیه که برای میترا روشن شد، انگار دنیا را دو دستی تقدیمش کرده بودند. آمد و سفت خورشید را بغل گرفت. _خب خب، بعدش چی؟ جوابت که مثبته ان‌شاءالله؟ خورشید انگشت شصت و اشاره‌اش را دور ساقه‌ی جعفری گرفت و با یک حرکت برگ‌ها را از ساقه جدا کرد و گفت: _نه! گفتم قصد ازدواج ندارم. لب و لوچه میترا کج و معوج آویزان شد، محکم پس کله‌ی خورشید زد و گفت: _خیلی ببخشیدا، واقعا خیلی خری. خورشید سرش پایین بود و سعی داشت خنده‌اش از حرص خوردن میترا را مخفی کند. بعد از چند ثانیه خنده‌اش را کنترل کرد: _تو که خبر داری چی کشیدم تا زندگیم یه ذره به حالت عادی برگرده. نمی‌خوام اون روزای لعنتی دوباره تکرار شه. میترا سری تکان داد، زیر لب نوچ نوچی کرد. چشمانش را ریز کرد، سرش را نزدیک صورت خورشید برد: _نکنه می‌خوای خودتو ترشی بندازی؟ می‌گفتی بازار بودم یه خمره واست می‌گرفتم! و انگار فکری به ذهنش رسیده باشد گفت: _گفتی ماشینش چی بود؟ _دقت نکردم ولی... مکثی کرد و با شیطنت خاصی جواب داد: _فکر کنم ماشین مشتی ممدلی، نه بوق داره نه صندلی بود. و زد زیر خنده. _آره بخند، می‌بینی من دارم از دست خل و چل بازیات حرص می‌خورم، خوب خنده‌ت میاد و همچین قشنگ می‌خندی. خورشید خنده‌اش را جمع و جور کرد. _باشه بابا، حرص نخور. ال نودی، دویست شیشی یه همچین چیزی بود. _نیست که خیلی شبیه هم هستن، قاطی شون می‌کنی! _حالا هرچی چرا این‌قد واست مهم شد؟ میترا دم یک بوته اسفناج را در دست گرفت و تهش را رو به خورشید کرد: _میگم نمی‌فهمی، بدت نیاد. عقل نداری راحتی والا! خوش به حالت سرخوشی! خسته نشدی این قدر پول اسنپ و اجاره خونه دادی؟ تا کی می‌خوای قرون قرون روهم بذاری به این امید که یه پراید بخری؟ اونم دست دوم؟ خورشید ابرو بالا انداخت: _آها، پس داری میگی با خونه و ماشین خوشبخت می‌شم؟! تضمینی؟ میترا ریشه‌ی اسفناج را جدا کرد و پرت کرد توی سبد: _تو آدم نمی‌شی خورشید. اخم خورشید در هم رفت: _مگه اون قبلیه همه اینا رو نداشت؟ گذاشت رفت؟ _اگه اوشون از عقل و شعور بی‌بهره بود، قرار نیست همه بی‌شعور باشن که. بابا از فکر گذشته بیرون بیا. _خیال می‌کنی خوشم میاد از صبح تا شب بشینم به آنچه گذشت زندگیم فکر کنم؟ نه میترا جان! اما نمی‌تونم رهاش کنم. خیلی ممنونم از پیشنهادت، لطفا به فکر من نباش. زندگیم هاشم بود که رفیق نیمه‌راه شد. بعد اون خوشبختی برام معنی نداره. میترا دستانش را روی دستان خورشید گذاشت و خیلی جدی گفت: _ببین، اگه بفهمم این یارو آدم خوبیه، تا شوهرت ندم ولت نمی‌کنم خورشید خانم. دهانش را کج کرد و ادامه داد: _خوشبختی بدون اون معنی نداره! جمع کن کاسه، کوزه‌اتو، ایییییش. بیست سی سال دیگه که از کت و کول افتادی، بی‌کس و تنها موندی، می‌فهمی تنهایی یعنی چی؟! حالا بخند که خوب میخندی! 📗 📆 /۱۱/۰۴ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
نور شما را چه شده. ای درختان چرا سِتَروَن شده‌اید. چرا زایش ندارید؟ چرا برای این جنگ آخرالزمانی هیچ چیز تولید نمی‌کنید. چرا! شما مگر فرزند این زمانه نیستید؟ چرا جهاد نمی‌کنید؟ چرا روایت نمی‌نویسید؟ چرا نمی‌گویید در این چند روز اغتشاشات چه بر شما گذشت؟ بنویسید. با هشتگ . منتظرم.
وقتی توی باغ یاقوت دعوا میشه و بچه ها رو می‌شناسی و یکی آن وسط شروع می کند به نقاشی کردنشان.... زنده است مرگ بر آمریکا. ✨ێاٰࢪاٰݩِ إݩقِݪآبْۍِ قْاٰبُ ۆ تَصٰۆیّࢪ ✨ یاقوت ها در دل انارند. گرافیست ها، خوشنویس ها،نقاش ها،عکاسها،فیلم سازها...همه دانه های یاقوتی هستند که انار عشق را می سازند نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/2117730369C3e312b8a21 نمایشگاهِ باغ🔻 @HOLLYYAGHUT
هدایت شده از KHAMENEI.IR
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 باید با انس بگیریم ✏️ بیانات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره حیات نورانی امام سجاد علیه‌السلام 🗓 انتشار به مناسبت سالروز میلاد امام سجاد(ع) 🔍 نسخه کامل بیانات را از اینجا ببینید👇 farsi.khamenei.ir/video-content?id=24495
هدایت شده از KHAMENEI.IR
khamenei.irکلیپ صوتی فصل درخشان شیعه (1).mp3
زمان: حجم: 9.3M
🎧 فصل درخشان شیعه 🎙 | حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: زندگى امام سجاد یکى از فصول درخشان در زندگى ائمه‌ى معصومین علیهم‌السّلام است... 🌷فرا رسیدن سالروز میلاد امام سجاد علیه‌السلام مبارک باد 💻 Farsi.Khamenei.ir
بیادتونم 🤓✌️🇮🇷