33.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️دانش آموز یا فرزندم میپرسه چرا ماموران مردم کشتن؛ چطوری باید بهش جواب بدم؟
کلیپ بالا ببینیم
#جهاد_تبیین
❌❌ لطفا تا جایی که می تونید کلیپ بالا نشر بدید
خیلی ها بهش نیاز دارند
https://eitaa.com/kolbehh_ir/7330
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۳۹🎬 با دیدن نام مسعود، نفس راحتی کشید. از پیام ارسال شده، فقط سلامش را دید.
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۴۰🎬
سمیرا
_اون جا رو نگاه کن!
و اشاره کرد به سمت بالکن.
خورشید برگشت. گربه، روی دو دست ایستاده بود و به توری پشت در چنگ میکشید. و با صدای ضعیفی میومیو میکرد.
خورشید خندید.
_گشنهش شده پیشول من.
سمیرا رفت سمت بالکن.
_بیا تا بریم بهش غذا بدیم.
ابروهای خورشید بالا رفت:
_چی؟
_میگم بیا بریم بهش غذا بدیم تا با این گربهی خوشبخت بیشتر آشنا بشم.
از حرف سمیرا خوشحال شد. با ذوق رفت و کمی از غذای ظهر مانده را آورد. چشمش به آبنبات توی شکلاتخوری افتاد. یکی برداشت. سمیرا با دیدن آبنبات توی دست خورشید تعجب کرد:
_میخوای بهش آبنبات بدی؟ میخوره؟
_آره. خیلی دوست داره. یه روز پارسا اومده بود اینجا آبنبات از دستش افتاد. رفتم برش دارم تا مورچه جمع نشه دیدم رفته سرش و داره لیسش میزنه.
_چه باحال. اصلا فکرشم نمیکردم.
_آره! برای خودمم جالب بود.
با هم رفتند توی بالکن و غذا را توی ظرف ریختند. گربه یک نگاه به سمیرا کرد و چشم به خورشید دوخت. خورشید لبخند زد و ظرف را جلوی گربه کشید. گربه جلو آمد شروع کرد به غذا خوردن.
_مامان میگه هاشم خیلی به حیوانات علاقه داشت.
_آره. یه بار برام تعریف می کرد، یه گربه اومده بود،دفترش تو ایستگاه، نشسته بود روی صندلیش. هاشم دلش نیومده بود بندازدش بیرون. اون قدری صبر کرده تا خودش دوباره از پنجره برگشته بود بیرون.
عکساشو دارم، یادم باشه بدم ببینی.
_آخی، قربون دل مهربون داداشم بشم. خدا بیامرزدش.
خورشید آهی کشید و نگاهی به آسمان کرد.
کمکم داره وقت نماز میشه، بریم تو.
بلند شدند که صدای زنگ در، آمد. هاجر با اشاره به آیفون گفت:
_خورشیدجان، مادر، ببین کیه در میزنه؟
خورشید نگاهی به سمیرا انداخت.
_کسی قرار نبوده بیاد.
رفتند داخل. به آیفون نرسیده بود که صدای زنگ گوشیاش بلند شد. بدون اینکه سمت گوشی برود، نگاهی به صفحهاش انداخت. شمارهای ناشناس بود که بعد از چند ثانیه قطع شد. دوباره قلبش به تپش افتاد. گوشی آیفون را برداشت.
_شما؟
_یه بسته براتون دارم.
_من چیزی سفارش نداده بودم.
_مگه شما خانم خورشید یاری نیسیتد؟
بین دو ابروی خورشید چین افتاد. نگاه پرسشگرش را به سمیرا انداخت. با صدای آرامی جواب داد:
_بله... خودم هستم.
_پس این بسته برای شماست.
احسان از اتاق آمد بیرون.
_خورشید خانوم اجازه بدین من برم بسته رو بگیرم.
_خیلی ممنون آقا احسان.
نفسش را عمیق بیرون داد. با حضور او حس امنیت به سراغش آمد. دوباره نگاهش به سمت موبایل کشیده شد. تمام تلاشش را میکرد تا خونسرد باشد. بعد از چند دقیقه احسان، برگشت:
_کسی پشت در نبود اما این پاکت و پشت در گذاشته بودند.
پاکت را زیر و رو کرد. نگاهش را خورشید داد:
_عجیبه جز اسم شما هیچ اطلاعات دیگهای روی پاکت نیست.
دلشوره تمام وجودش را گرفت. بلند بلند نفس میکشید. مردمک چشمانش دو دو میزد. دست برد تا پاکت را از احسان بگیرد. سعی کرد لرزش دستانش را کنترل کند. هاجر حال بد او را متوجه شد.
_چیزی شده؟ دخترم! چرا اینطوری شدی؟
خورشید نشست روی زمین.
دوباره صدای زنگ گوشی خورشید بلند شد. تا خواست بلند شود، سمیرا جلویش را گرفت.
_خودم برات میارم. تا دستش به گوشی روی اپن رسید، تماس قطع شد. هاجر پرسید:
_کی بود مادر؟
_نمی دونم شماره ناشناس و از این اعتباریا بود.
اشک خورشید جاری شد.
هاجر نگران کنارش نشست. دستانش را گرفت:
چرا اینقدر یخ شدی دختر!
_بدو یه آب قند درست کن؛ زود!
شانههایش را ماساژ داد و با نگرانی پرسید:
_نمیخوای بگی چی شده؟ اگر مشکلی هست بگو شاید بتونیم کمکت کنیم. اجازه بده پاکت رو باز کنیم ببینیم چیه؟
خورشید بدون اینکه چیزی بگوید پاکت را به سمیرا داد:
او سریع سر پاکت را پاره کرد. انگشت شصت و اشاره را داخل پاکت برد تا کاغذ داخل آن را بیرون بیاورد.
کاغذ را بیرون آورد با دیدنش، خورشید از شدت اضطراب به سرفه افتاد.
_هاجر آرام چند ضربه به کمر خورشید زد.
_این چیه احسان؟
احسان دستی پشت گردنش کشید:
_چی بگم؟! نمیدونم!
سرفههای خورشید که آرام شد، گفت:
_واسه ترسوندن من اینو فرستادن.
میدونم حتما کار مرتیکهی نامرده!
چشمهای همگی از تعجب گرد شد.
_چی؟! جریان چیه؟! مردک کیه؟ چرا کسی باید تو رو بترسونه؟ مگه چی شده؟!
_زنداداش تورو خدا بگو چی شده؟ ترس افتاد به جونم!
_بله بگین چی شده؟ لازم باشه فعلا برنمیگردیم.
موضوع جدی شده و دیگر نمیشد پنهانش کرد. صدای اذان بلند شد. کف دستانش را به صورتش کشید. اشکهایش را پاک کرد. ریههایش را از هوا خالی کرد:
_میگم؛ بعد از نماز میگم.
_سمیرا پاکت را با دقت بیشتری نگاه کرد و نجواکنان گفت:
_حتما خورشید تو درد سر بزرگی افتاده که همچین چیزی براش فرستادن!
احسان شانه بالا انداخت و جواب داد:
_حالا بریم نماز بخونیم تا بعدش ببینیم جریان از چه قراره!
#پایان_قسمت۴۰📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۲۰
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
شب 22 بهمن
الله اکبر گویان
روی پشت بوم ها
از توی خونه ها
کنار پنجره ها
زیست اجتماعیِ همدلانهمون داره به نیم قرن میرسه.
یا علی مدد.
@۲۲بهمن
🎙بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۹۲ قرآن کریم
@BisimchiMedia
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
زمان:
حجم:
475.5K
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید | فرصتی کمنظیر برای جلب رضایت امام زمان (ع):
هر کسی یک نفر را از تردید و وسوسه در بیاورد و به راهپیمایی 22 بهمن بکشاند. به پیرها و بچهها نیز کمک کنید و آنها را همراه بیاورید.
#نشر_حداکثری
آیت الله حائری شیرازی (ره)
@haerishirazi