هدایت شده از مطالب روزمره
❗️لطفا نشر حداکثری 🙏
🥁مدینه فاضله پهلوی👑
#جهادتبیین
رضاشاه محبوب بود
👈بیااینجا
خدمات ناگفته رضاشاه
👈بیااینجا
چیزهای که اولينبار رضاشاه آورد
👈اینم سندش
واقعیت ماجرای راه آهن رضاخان
👈اینم سندش
پل ورسک،شاهکارمهندسان ایران درپهلوی
👈اینم سندش
خیانت شاه وجدایی بحرین ازایران
👈اینم سندش
قدرت نمایندگان مجلس پهلوی
👈اینم سندش
دوران پهلوی همه چیزبهتربودبرای مردم یا سربازان آمریکای
👈اینم سندش
کمبودآب درسیستان ازخیانت پهلوی
👈اینم سندش
پهلوی آرارات دادکه دعوای زنگزورشد
👈بزن اینجا
خیانت بزرگ رضاپهلوی به باغداران
👈اینم سندش
اعتراف شاه:مامورآمریکابودم
👈اینم سندش
داستان مدالهای افتخارمحمدرضاشاه
👈اینم سندش
جاوید شاه یا شاه بی خاصیت
👈اینم سند
کی میگه شاه نوکرآمریکابود؟
👈اینم سندش
فرمانده دریایی پهلوی؛شاه نوکرآمریکابود
👈اینم سندش
ضعفشخصیتی-فسادجنسیشاه
👈اینم سندش
توهین شاه به مردم
👈اینم سندش
شاه:شکنجه،رفتاری کاملاً عادی وانسانیه
👈اینم سندش
شاه هرکی نمیخوادجمع کنه بره
👈اینم سندش
وضع مسکن اززبان شاه
👈اینم سندش
وضع زمان شاه اززبان شاه
👈اینم سند
تماس محرمانه لورفته شاه
👈اینم سند
تماس محرمانه لورفته بختیار
👈اینم سند
وضع زمان شاه ازرسانه دشمن
👈اینم سند👉
وضع زمان شاه اززبان وزیران
👈اینم سند
وضع زمان شاه اززبان مردم
👈اینم سند
وضع زمان شاه اززبان روزنامهها
👈اینم سند
وضع خفتبار کارگر درزمان شاه
👈اینم سند
وضع زمان شاه اززبان همه
👈اینم سند
قسمها وحرفهای دروغ محمدرضاشاه پهلوی
👈اینم سند
ایرانِ با پهلوی،زیر آوار واردات
👈اینم سند
وابستگی اقتصادایران به نفت درزمان پهلوی
👈اینم سند
۵عکس مهم از ذلت شاه ایران
👈اینم سند
ذلت درزمان شاه مقابل صدام
👈اینم سند
افسانه خودکار هویدا
👈اینم سند
جواب شاه و دارو دسته ش به فلاحی
👈اینم سند
ماجرای ثابت بودقیمتها دوره شاه
👈اینم سند
۲حقیقت تلخ درمورد هویدا
👈اینم سند
محمدرضاشاه پهلوی بزرگترین اختلاسگر تاریخ جهان
👈اینم سند
شاه بزرگترین دزدتاریخ ایران
👈اینم سند
پهلوی ثروتمندترین ودزدترین
👈اینم سند
هیچ اختلاسی تودوران شاه وجودنداشت
👈اینم سند
اختلاسهای بزرگ زمان شاه
اززبان روزنامهها دوران پهلوی
👈اینم سند
بخشی ازثروت ایران که پهلوی باخودبرد
👈اینم سند
پهلوی دیکتاتور بودولی ایران روساخت
👈اینم سند
زندگی راحت دوران پهلوی
👈اینم سند
آموزش تریاک و حشیش به بچه
👈اینم سند
وضعیت کتب آموزش وپرورش
👈اینم سند
وضعیت مدرسه پسرشاه ومردم
👈اینم سند
دانشآموزان ایرانی درمدارس خارجی
👈اینم سند
رکورد مهاجرت دانشجوهاوفرار مغزها
👈اینم سند
میگن زمان شاه به دانشجو هاحقوق میدادند
👈اینم سند
اگه شاه نبود ورزشکاه نداشتیم
👈اینم سند
اعتبارپاسپورت شاهنشاهی اززبان فرح
👈اینم سند
اعتبارپاسپورت شاهنشاهی اززبان مردم
👈اینم سند
اعتبارپاسپورت شاهنشاهی ازمنوتو تا فیلمهای زمان شاهی
👈اینم سند
عشق حال محمدرضا پهلوی و مردن مردم زیربرف
👈اینم سند
وضع زمان شاه درفیلم کمیاب دوران پهلوی
👈اینم سند
اعتراف شاه به ظلم و نبودآزادی
👈اینم سند
شباهت شاه و ترامپ(ارزش زن)
👈اینم سند
برهنگی زن زمان شاه(ارزش زن)
👈اینم سند
اعتراف بختیارکارنامه سیاه پهلوی
👈اینم سند
شاه:فقط به سگم اعتماددارم
👈اینم سند
خاطره تلخ دخترایرانی درزمان شاه
👈اینم سند
زن،زندگی،آزادی،مرد،میهن،آبادی پهلوی
👈اینم سند
شاه کسی نمیکشت؟
👈اینم سند 👈این ج هوش مصنوعی
استفاده از تانک برای سرکوب مردم
👈اینم سند
ماجرای کشتار لرهاتوسط رژیم شاه💔
👈اینم سند
جنایت خاندان پهلوی به قوم لر
👈اینم سند
داگلاس:روایتی تلخ از گردن زدن جوانان لر💔
👈اینم سند
داگلاس:پهلوی شیر زنان قشقایی به سگ میداد💔
👈اینم سند
جنایات رضاخان درتبریز💔
👈اینم سند
۲ماه بمباران عشایرشیراز💔
👈اینم سند
علل سقوط پهلوی از وزیرشاه
👈اینم سند
سرنوشت نحس خاندان پهلوی
👈اینم سند
داروی جنسی علت مرگ شاه
👈اینم سند
حقیقت تلخ درمورد فرح(خیانت به شاه)
👈اینم سند
سفریاسمین پهلوی همراه یک پورن استاربه۳کشور
👈بزن اینجا
سخنان رضاپهلوی برضد شاه
👈اینم
میزان هوش رضاپهلوی به روایت
کارشناسان ساکن خارج کشور
👈اینم سند 👈پدرشم گفته
رضاپهلوی و تناقضات اون در یک هفته
👈اینم سند
رضاپهلوی:رژیم برگرده من به ایران برنمگیردم
👈اینم سند
هدف نابودی جمهوری ایران نیس،هدف ایرانه
👈اینم سند
هدف نابودی ایران اززبان وزیرزمان شاه
👈بیااینجا
چراصهیونیستهااز پهلوی حمایت میکنند؟
👈اینم سند
همکاری پهلوی با صدام و نتانیاهو
👈اینم سند
🔺جنایتهای وحشتناک پهلوی
👈اینم سندش👉بسیار مهم👌
🔺گوشه ی ازجنایت پهلوی
👈اینم سند
سلبریتی بی ارزش،وضعیت بدهنرمندان دوران پهلوی ببینید
👈اینم سند
خلاصه ایران قبل وبعدانقلاب داشتیم ژاپن میشدیم
🎥 مشاهده فرمایید
💡قدرت علمی ایرانیان شاهvsجمهوری اسلامی
پیشرفت ببین👉
دیکتاتوری خامنهای vsمحمدرضاشاه
👈اینم سند
❌حافظه تاریخی مردم مگه ضعیفه؟
با نشربنردر ثواب این آگاهی شریک شوید
هدایت شده از مطالب روزمره
❗️لطفا نشر حداکثری 🙏
🥁مدینه فاضله پهلوی👑
#جهادتبیین
رضاشاه محبوب بود
👈بیااینجا
خدمات ناگفته رضاشاه
👈بیااینجا
چیزهای که اولينبار رضاشاه آورد
👈اینم سندش
واقعیت ماجرای راه آهن رضاخان
👈اینم سندش
پل ورسک،شاهکارمهندسان ایران درپهلوی
👈اینم سندش
خیانت شاه وجدایی بحرین ازایران
👈اینم سندش
قدرت نمایندگان مجلس پهلوی
👈اینم سندش
دوران پهلوی همه چیزبهتربودبرای مردم یا سربازان آمریکای
👈اینم سندش
کمبودآب درسیستان ازخیانت پهلوی
👈اینم سندش
پهلوی آرارات دادکه دعوای زنگزورشد
👈بزن اینجا
خیانت بزرگ رضاپهلوی به باغداران
👈اینم سندش
اعتراف شاه:مامورآمریکابودم
👈اینم سندش
داستان مدالهای افتخارمحمدرضاشاه
👈اینم سندش
جاوید شاه یا شاه بی خاصیت
👈اینم سند
کی میگه شاه نوکرآمریکابود؟
👈اینم سندش
فرمانده دریایی پهلوی؛شاه نوکرآمریکابود
👈اینم سندش
ضعفشخصیتی-فسادجنسیشاه
👈اینم سندش
توهین شاه به مردم
👈اینم سندش
شاه:شکنجه،رفتاری کاملاً عادی وانسانیه
👈اینم سندش
شاه هرکی نمیخوادجمع کنه بره
👈اینم سندش
وضع مسکن اززبان شاه
👈اینم سندش
وضع زمان شاه اززبان شاه
👈اینم سند
تماس محرمانه لورفته شاه
👈اینم سند
تماس محرمانه لورفته بختیار
👈اینم سند
وضع زمان شاه ازرسانه دشمن
👈اینم سند👉
وضع زمان شاه اززبان وزیران
👈اینم سند
وضع زمان شاه اززبان مردم
👈اینم سند
وضع زمان شاه اززبان روزنامهها
👈اینم سند
وضع خفتبار کارگر درزمان شاه
👈اینم سند
وضع زمان شاه اززبان همه
👈اینم سند
قسمها وحرفهای دروغ محمدرضاشاه پهلوی
👈اینم سند
ایرانِ با پهلوی،زیر آوار واردات
👈اینم سند
وابستگی اقتصادایران به نفت درزمان پهلوی
👈اینم سند
۵عکس مهم از ذلت شاه ایران
👈اینم سند
ذلت درزمان شاه مقابل صدام
👈اینم سند
افسانه خودکار هویدا
👈اینم سند
جواب شاه و دارو دسته ش به فلاحی
👈اینم سند
ماجرای ثابت بودقیمتها دوره شاه
👈اینم سند
۲حقیقت تلخ درمورد هویدا
👈اینم سند
محمدرضاشاه پهلوی بزرگترین اختلاسگر تاریخ جهان
👈اینم سند
شاه بزرگترین دزدتاریخ ایران
👈اینم سند
پهلوی ثروتمندترین ودزدترین
👈اینم سند
هیچ اختلاسی تودوران شاه وجودنداشت
👈اینم سند
اختلاسهای بزرگ زمان شاه
اززبان روزنامهها دوران پهلوی
👈اینم سند
بخشی ازثروت ایران که پهلوی باخودبرد
👈اینم سند
پهلوی دیکتاتور بودولی ایران روساخت
👈اینم سند
زندگی راحت دوران پهلوی
👈اینم سند
آموزش تریاک و حشیش به بچه
👈اینم سند
وضعیت کتب آموزش وپرورش
👈اینم سند
وضعیت مدرسه پسرشاه ومردم
👈اینم سند
دانشآموزان ایرانی درمدارس خارجی
👈اینم سند
رکورد مهاجرت دانشجوهاوفرار مغزها
👈اینم سند
میگن زمان شاه به دانشجو هاحقوق میدادند
👈اینم سند
اگه شاه نبود ورزشکاه نداشتیم
👈اینم سند
اعتبارپاسپورت شاهنشاهی اززبان فرح
👈اینم سند
اعتبارپاسپورت شاهنشاهی اززبان مردم
👈اینم سند
اعتبارپاسپورت شاهنشاهی ازمنوتو تا فیلمهای زمان شاهی
👈اینم سند
عشق حال محمدرضا پهلوی و مردن مردم زیربرف
👈اینم سند
وضع زمان شاه درفیلم کمیاب دوران پهلوی
👈اینم سند
اعتراف شاه به ظلم و نبودآزادی
👈اینم سند
شباهت شاه و ترامپ(ارزش زن)
👈اینم سند
برهنگی زن زمان شاه(ارزش زن)
👈اینم سند
اعتراف بختیارکارنامه سیاه پهلوی
👈اینم سند
شاه:فقط به سگم اعتماددارم
👈اینم سند
خاطره تلخ دخترایرانی درزمان شاه
👈اینم سند
زن،زندگی،آزادی،مرد،میهن،آبادی پهلوی
👈اینم سند
شاه کسی نمیکشت؟
👈اینم سند 👈این ج هوش مصنوعی
استفاده از تانک برای سرکوب مردم
👈اینم سند
ماجرای کشتار لرهاتوسط رژیم شاه💔
👈اینم سند
جنایت خاندان پهلوی به قوم لر
👈اینم سند
داگلاس:روایتی تلخ از گردن زدن جوانان لر💔
👈اینم سند
داگلاس:پهلوی شیر زنان قشقایی به سگ میداد💔
👈اینم سند
جنایات رضاخان درتبریز💔
👈اینم سند
۲ماه بمباران عشایرشیراز💔
👈اینم سند
علل سقوط پهلوی از وزیرشاه
👈اینم سند
سرنوشت نحس خاندان پهلوی
👈اینم سند
داروی جنسی علت مرگ شاه
👈اینم سند
حقیقت تلخ درمورد فرح(خیانت به شاه)
👈اینم سند
سفریاسمین پهلوی همراه یک پورن استاربه۳کشور
👈بزن اینجا
سخنان رضاپهلوی برضد شاه
👈اینم
میزان هوش رضاپهلوی به روایت
کارشناسان ساکن خارج کشور
👈اینم سند 👈پدرشم گفته
رضاپهلوی و تناقضات اون در یک هفته
👈اینم سند
رضاپهلوی:رژیم برگرده من به ایران برنمگیردم
👈اینم سند
هدف نابودی جمهوری ایران نیس،هدف ایرانه
👈اینم سند
هدف نابودی ایران اززبان وزیرزمان شاه
👈بیااینجا
چراصهیونیستهااز پهلوی حمایت میکنند؟
👈اینم سند
همکاری پهلوی با صدام و نتانیاهو
👈اینم سند
🔺جنایتهای وحشتناک پهلوی
👈اینم سندش👉بسیار مهم👌
🔺گوشه ی ازجنایت پهلوی
👈اینم سند
سلبریتی بی ارزش،وضعیت بدهنرمندان دوران پهلوی ببینید
👈اینم سند
خلاصه ایران قبل وبعدانقلاب داشتیم ژاپن میشدیم
🎥 مشاهده فرمایید
💡قدرت علمی ایرانیان شاهvsجمهوری اسلامی
پیشرفت ببین👉
دیکتاتوری خامنهای vsمحمدرضاشاه
👈اینم سند
❌حافظه تاریخی مردم مگه ضعیفه؟
با نشربنردر ثواب این آگاهی شریک شوید
Parhizgar - www.ketabdownload.com026-fajr-parhizgar.mp3
زمان:
حجم:
420.6K
صوت سوره مبارکه فجر ؛ استاد پرهیزگار
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَالْفَجْرِ ﴿۱
وَلَيَالٍ عَشْرٍ ﴿۲
وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ ﴿۳
وَاللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ ﴿۴
هَلْ فِي ذَلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ ﴿۵
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ ﴿۶
إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ﴿۷
الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي الْبِلَادِ ﴿۸
وَثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ ﴿۹
وَفِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتَادِ ﴿۱۰
الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلَادِ ﴿۱۱
فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ ﴿۱۲
فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ ﴿۱۳
إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ ﴿۱۴
فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ ﴿۱۵
وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ ﴿۱۶
كَلَّا بَلْ لَا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ ﴿۱۷
وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ ﴿۱۸
وَتَأْكُلُونَ التُّرَاثَ أَكْلًا لَمًّا ﴿۱۹
وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا ﴿۲۰
كَلَّا إِذَا دُكَّتِ الْأَرْضُ دَكًّا دَكًّا ﴿۲۱
وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا ﴿۲۲
.وَجِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسَانُ وَأَنَّى لَهُ الذِّكْرَى ﴿۲۳
يَقُولُ يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي ﴿۲۴
فَيَوْمَئِذٍ لَا يُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ﴿۲۵
وَلَا يُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ ﴿۲۶
يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ﴿۲۷
ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً ﴿۲۸
فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ﴿۲۹
وَادْخُلِي جَنَّتِي﴿۳۰
722.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردم ایران، امروز، موقع راهپیمایی و رجز خوندن و مرگ بر آمریکا گفتن؟😂
۲۲بهمنمون مبارک
@anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
نور شما را چه شده. ای درختان چرا سِتَروَن شدهاید. چرا زایش ندارید؟ چرا برای این جنگ آخرالزمانی
#تمرین206
نور
روایت امروز را بنویسید.
مشاهدات شخصی
شنیدن قصه دیگران
توی راهپیمایی حواستان به آدم ها باشد.
اگر دوتا دختر نوجوان دیدید به پچ پچه ها و خندههایشان توجه کنید. حتما رزق نویسنده بین همین جزییات در خواهد آمد.
به پیرزنها که چادرشان را لای دندان گرفته اند و مشت گره کرده را بالا میبرند.
به مردهای چاق که نفس نفس میزنند و راه میروند و شعار میدهند و بعدش یهویی سرخ میشوند و میخندند.
به دخترهایی که تازه شوهر کردهاند و بازوی شوهر را گرفتهاند و یکوریراه میروند. به پسرهایی که مثل پروانه دور همسرشان میچرخند و دم به دقیقه دنبال آبسرد کن میگردند برای پر کردن قمقمه خانومیشان.
به پسربچه های تخس و بازیگوشی که دنبال هم میکنند و شلوارهای تر و تمیزشان به ظهر هم نمیرسد تمیزیشان.
به دخترهای یک و نیم ساله که تاتی تاتی دارند راه میروند با کفش های صورتی.
به بهمن خونین جاویدان تا ابد زنده یاد شهیدان تا ابد زنده یاد قرآن های پخش شده از بلندگوهای شهر.
به شهری که دارد گُر میگیرد. اینبار نه از کوکتلمولوتوف های دست ساز، بلکه از انسانهای الهی خداساخت.
به پرتوهای خورشید که انگار مهربان میبارد. گرم است و نیروبخش. به بچه های بوری که انگار بر خلاف ظهر تابستان زیر نور خورشید بهمن انگار فتوسنتز میکنند.
به زن چادری جوانی که یک قاب عکس در دست راستش دارد و یک کودک خردسال به دست چپ و جمهوری اسلامی وامدار اوست.
به درختان خشک نگاه کنید. انگار دقیقا از امروز آماده میشوند برای آمدن بهار و تولید جوانه.
روزی خواهد آمد که من، واقفی در این دنیا نخواهم بود. اما این متن خواهد بود. خدای من شاهد است که برای جمهوری اسلامی هرآنچه بتوانیم خرج خواهیم کرد، عمر و جوانی و قلم زدن که دیگر چیزی نیست.
من مطمئنم دشمن مأیوس خواهد شد. دشمن خوار و خیت خواهد شد و همچون کِرم خاکی به سوراخ لزج خودش خواهد خزید و ملت ایران همچون ققنوس از این آتش اغتشاشات و فتنه ها جوان برخواهد خواست. پس همگی با هم دست بر زانوی خویش میگیریم و یک یا علی میگوییم.
یا علی مدد.
#۲۲بهمن #راهپیمایی #واقفی
#پیروزی #پشتیبانیازولایت #گوشبهحرفرهبری
#مرگبرآمریکا #تمرین206
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تمرین206 نور روایت امروز را بنویسید. مشاهدات شخصی شنیدن قصه دیگران توی راهپیمایی حواستان به آدم
خانم جیپیتی پور از شهر چَتهَد متن زیر رو نوشتند برامون😂👇
# روایت راهپیمایی
صبح که از خواب بیدار شدم، صدای بلندگوها از خیابان میآمد. قرآن پخش میشد. صدای مداح بعدش پیچید توی کوچه: "بهمن خونین جاویدان..."
پنجره را باز کردم. هوا سرد بود اما خورشید طلایی میتابید. یک هوای عجیب غریب بود - سرد اما مهربان. انگار خورشید امروز میخواست جبران کند سرمای زمستان را.
ساعت نُه که به خیابان اصلی رسیدم، جمعیت داشت شکل میگرفت. اول آدمهای پراکنده را دیدم - یکی یکی، دو تا دو تا - که از کوچههای مختلف میآمدند سمت خیابان.
اولین کسی که نگاهم را گرفت یک پیرزن بود. چادر مشکیاش را لای دندانهایش گرفته بود و با مشت گرهکرده راه میرفت. هر چند قدم یکبار مشتش را بالا میبرد و چیزی فریاد میزد که توی هیاهو نمیشنیدم. صورتش قرمز شده بود از فریاد زدن. عینک ته استکانیاش روی بینیاش لیز میخورد پایین.
کنارش یک پیرزن دیگر بود - این یکی چادر سفید داشت و آرامتر راه میرفت. دستهایش را توی جیب مانتویش کرده بود و فقط لبهایش تکان میخورد. انگار داشت دعا میخواند یا چیزی زمزمه میکرد.
جمعیت داشت غلیظتر میشد. بوی ادکلن و عرق و چای و سمبوسه قاطی شده بود توی هوا. یک مرد چاق با کت و شلوار مشکی کنارم راه میرفت. کراوات قرمزش شل شده بود و عرق روی پیشانیاش میدرخشید. نفسنفس میزد و شعار میداد: "مرگ بر آمریکا!" صداش گرفته بود. بعد یهو سرخ شد و خندید و رو کرد به همراهش گفت: "داداش دیگه نفسم بالا نمیاد!" همراهش - یک مرد لاغر با ریش کوتاه - زد زیر خنده و گفت: "حاجی تو باید بری یه کم ورزش کنی!"
دو تا دختر نوجوان جلوی من راه میرفتند. شاید چهارده پانزده ساله بودند. مقنعههای رنگی داشتند - یکی آبی، یکی صورتی - و پچپچ میکردند و میخندیدند. یکیشان به اون یکی چیزی گفت و هر دو ریسه رفتند. بعد یکیشان موبایلش را درآورد و سلفی گرفتند. لبخند میزدند و انگشتاشان را به حالت $V$ نگه داشته بودند.
یکی از بچهها گفت: "آخی فاطی نگا چقد خوشگل شدیم!"
اون یکی گفت: "بذار برای زهرا بفرستم، حسودیش میشه که نیومده!"
خندیدند و موبایل را گذاشتند توی کیف.
یک زن جوان چادری یک قاب عکس بزرگ در دست راستش داشت. عکس یک مرد جوان بود با لباس نظامی. کنار قاب یک تسبیح آویزان بود. دست چپش را یک بچه کوچولو - شاید سه چهار ساله - گرفته بود. بچه با کفشهای قرمز کوچولویش تاتیتاتی راه میرفت و هر از گاهی میگفت: "مامان خستم!" مادر خم میشد، چیزی به گوشش میگفت و بچه دوباره راه میافتاد.
نگاهم رفت به قاب عکس. زیرش نوشته بود: "شهید محمدرضا کریمی - ۱۳۶۷"
زن متوجه نگاهم شد. لبخندی زد - لبخند غمگینی که توی چشمهایش تهنشین شده بود. گفت: "شوهرم. ۱۸ سالش بود."
نمیدونستم چی بگم. فقط سرم را تکان دادم.
جمعیت حالا مثل رودخانه جریان داشت. همه به یک سمت میرفتند. شعارها بلندتر شده بود. "الله اکبر!" "مرگ بر اسرائیل!" "جمهوری اسلامی تا ابد!"
یک زن و شوهر جوان کنار هم راه میرفتند. زن بازوی شوهرش را گرفته بود و سرش را به شانهاش تکیه داده بود. شوهر هر چند لحظه نگاهی به زنش میانداخت و لبخند میزد. بعد یهو گفت: "عزیزم تشنه نشدی؟ بذار برم یه آب بگیرم."
زن گفت: "نه بابا خوبم."
شوهر گفت: "نه نه، تو باید آب بخوری. الان میام."
و رفت سمت یک آبسردکن که گوشه خیابان بود. قمقمه کوچکی از کیفش درآورد و پر کرد. وقتی برگشت، زن را بغل کرد و گفت: "جونم بیا بخور."
زن خندید و گفت: "تو که انگار دوتامون یه بچهایم!"
چند تا پسربچه - شاید هشت نه ساله - دنبال هم میدویدند توی جمعیت. یکیشان شلوار جین تمیزش کاملاً گلی شده بود. دویدند و یکیشان افتاد روی زمین. بلند شد، خندید و دوباره شروع کرد به دویدن. مادرش از دور داد زد: "علی بیا اینجا! شلوارت رو نگاه کن!" ولی پسرک انگار نشنید یا شنید و نشنیده گرفت.
یک دختر کوچولو - شاید یک و نیم ساله - با کفشهای صورتی تاتیتاتی راه میرفت. دست پدرش را گرفته بود. پدر خم میشد و میگفت: "آفرین دخترم! خودت راه برو!" دخترک با غرور راه میرفت و هر بار که به زمین نگاه میکرد و کفشهای صورتیاش را میدید، لبخند میزد.
جمعیت رسید به میدان اصلی. اینجا بلندگوها بلندتر بودند. قرآن پخش میشد. بعد صدای مداح: "یا علی مدد!"
یک گروه جوان - پسرهای بیست و چند ساله - پارچه بزرگی باز کرده بودند که روش نوشته بود: "ما ایستادهایم تا آخر!" همهشان هماهنگ شعار میدادند و دست تکان میدادند.
یک پیرمرد با عصا کنار دیوار ایستاده بود و نگاه میکرد. صورتش پر از چین و چروک بود. چشمهایش خیس بود. یک جوان رفت کنارش و گفت: "آقا حالتون خوبه؟ میخواین بشینین؟"
پیرمرد سرش را تکان داد و گفت: "نه پسرم. من باید اینجا باشم. من ۵۷ رو دیدم. من نمیذارم دوباره اون روزها برگرده."
به خیابان اصلی که رسیدم، صداها زیاد شد. شعارها هنوز پراکنده بودند، اما نفس داشتند. اولین چیزی که چشمم را گرفت، دو تا دختر نوجوان بودند. شالهای رنگی، گونههای سرخ، خندههایی که معلوم بود از دلِ حرفهای نگفته میآید. پچپچ میکردند، شانه به شانه هم، و گاهی یکهو میخندیدند، آنقدر که آدم دلش میخواست بداند دقیقاً چه گفتند. یکیشان گفت: «اگه مامانم بفهمه من اومدم این جلو، گیر میده.» آن یکی خندید: «بابا امروز روز خودمونه.»
چند قدم جلوتر، پیرزنی بود که چادرش را لای دندان گرفته بود. مشت گرهکردهاش بالا میرفت و پایین میآمد. صدایش خشدار بود، اما محکم. انگار سالها فریاد در گلویش جمع شده بود و حالا وقت بیرونریختن بود. کنار او پیرزن دیگری راه میرفت، آرامتر، بیصدا، با نگاهی که بیشتر از هزار شعار حرف میزد.
جمعیت که بیشتر شد، بوی آدمها هم قاطی هوا شد؛ بوی عرق، بوی عطر ارزان، بوی چای شیرینِ نذری. مردی چاق با صورت برافروخته کنارم راه میرفت. نفسنفس میزد، شعار میداد، بعد ناگهان خندهاش میگرفت، طوری که شکمش بالا و پایین میپرید. به رفیقش گفت: «داداش این آخرین شعارمه، بعدش فقط لبخون میکنم!» رفیقش خندید و شانهاش را گرفت.
کمی آنطرفتر، زن و شوهر جوانی بودند. زن تازهعروس میآمد؛ معلوم بود از نحوهای که بازوی شوهرش را گرفته بود و کمی کج راه میرفت. شوهرش حواسش ششدانگ زن بود، مدام نگاه میکرد، میپرسید خستهای؟ سردت نیست؟ بعد مثل پروانه دورش چرخید تا یک آبسردکن پیدا کند. قمقمه صورتی را پر کرد و با افتخار داد دست همسرش.
پسربچهها همهجا بودند. تخس، بازیگوش، بیقرار. دنبال هم میدویدند، میخندیدند، زمین میخوردند، دوباره بلند میشدند. شلوارهایی که صبح اتو شده بودند، تا ظهر دیگر نشانی از تمیزی نداشتند. مادری از دور داد میزد: «آرومتر!» و پسرک طوری میدوید که انگار اصلاً نشنیده.
یک دختر یکونیمساله با کفشهای صورتی تاتیتاتی میآمد. پدرش خم شده بود، دستش را گرفته بود، و هر قدم را با ذوق تشویق میکرد. دخترک زمین را نگاه میکرد، بعد کفشهایش را، بعد دوباره جلو. انگار راهرفتن در این جمعیت، اولین تمرین حضورش در جهان بود.
بلندگوها اوج گرفتند: «بهمن خونین، جاویدان…» صدا در شهر میپیچید. بعضیها زیر لب همراهی میکردند، بعضیها اشک میریختند، بعضی فقط گوش میدادند. زن چادری جوانی را دیدم که قاب عکس بزرگی در دست داشت. عکس مردی جوان، لبخند به لب، با یونیفرم. دست دیگرش در دست کودکی خردسال بود. بچه هر از گاهی به عکس نگاه میکرد، انگار میخواست بفهمد این مرد چرا اینقدر مهم است. زن نگاه مرا دید، سری تکان داد، لبخند زد؛ لبخندی که هم افتخار بود، هم دلتنگی.
خورشید بالاتر آمد. گرمایش عجیب بود؛ نه آزاردهنده، نه خستهکننده. بچهها زیر نورش انگار جان تازه میگرفتند، مثل گیاهانی که وسط زمستان تصمیم گرفتهاند فتوسنتز کنند. پوستهای بور سرخ شده بود، اما کسی اهمیتی نمیداد.
درختان خشک کنار خیابان ایستاده بودند؛ لخت، ساکت، اما اگر دقیق نگاه میکردی، جوانهها پیدابودند. انگار از همین امروز قرار بود خودشان را برای بهار آماده کنند.
پیرمردی با عصا کنار جدول نشسته بود. چشمهایش خیس بود. جوانی کنارش ایستاد و گفت: «حاجآقا، حالتون خوبه؟» پیرمرد گفت: «خوبم پسرم. فقط دارم نگاه میکنم. این همه سال گذشته… ولی مردم همون مردماند.»
شهر گُر گرفته بود. نه از آتش، نه از دود، بلکه از آدم. از حضور. از بدنهایی که کنار هم راه میرفتند و نفس میکشیدند. زنها، مردها، پیرها، جوانها، بچهها؛ هرکدام با سهمی از این روز.
میدانستم روزی خواهد آمد که من دیگر شاهد نباشم. که این پاها دیگر مرا به خیابان نیاورند. اما این روایت میماند. این جزئیات. این نگاهها. این خندههای ناگهانی مردهای خسته. این پچپچهای دختران نوجوان. این مشتهای گرهکرده پیرزنها.
خورشید کمکم مایل شد. جمعیت آرامتر، اما هنوز زنده. شعارها پایینتر، اما ریشهدار. راه برگشت را در پیش گرفتم، با پاهایی خسته و دلی سنگین و روشن.
شهر پشت سرم هنوز نفس میکشید.
و نور، هنوز میبارید.
#تمرین206