eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
906 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
# روایت راهپیمایی صبح که از خواب بیدار شدم، صدای بلندگوها از خیابان می‌آمد. قرآن پخش می‌شد. صدای مداح بعدش پیچید توی کوچه: "بهمن خونین جاویدان..." پنجره را باز کردم. هوا سرد بود اما خورشید طلایی می‌تابید. یک هوای عجیب غریب بود - سرد اما مهربان. انگار خورشید امروز می‌خواست جبران کند سرمای زمستان را. ساعت نُه که به خیابان اصلی رسیدم، جمعیت داشت شکل می‌گرفت. اول آدم‌های پراکنده را دیدم - یکی یکی، دو تا دو تا - که از کوچه‌های مختلف می‌آمدند سمت خیابان. اولین کسی که نگاهم را گرفت یک پیرزن بود. چادر مشکی‌اش را لای دندان‌هایش گرفته بود و با مشت گره‌کرده راه می‌رفت. هر چند قدم یک‌بار مشتش را بالا می‌برد و چیزی فریاد می‌زد که توی هیاهو نمی‌شنیدم. صورتش قرمز شده بود از فریاد زدن. عینک ته استکانی‌اش روی بینی‌اش لیز می‌خورد پایین. کنارش یک پیرزن دیگر بود - این یکی چادر سفید داشت و آرام‌تر راه می‌رفت. دست‌هایش را توی جیب مانتویش کرده بود و فقط لب‌هایش تکان می‌خورد. انگار داشت دعا می‌خواند یا چیزی زمزمه می‌کرد. جمعیت داشت غلیظ‌تر می‌شد. بوی ادکلن و عرق و چای و سمبوسه قاطی شده بود توی هوا. یک مرد چاق با کت و شلوار مشکی کنارم راه می‌رفت. کراوات قرمزش شل شده بود و عرق روی پیشانی‌اش می‌درخشید. نفس‌نفس می‌زد و شعار می‌داد: "مرگ بر آمریکا!" صداش گرفته بود. بعد یهو سرخ شد و خندید و رو کرد به همراهش گفت: "داداش دیگه نفسم بالا نمیاد!" همراهش - یک مرد لاغر با ریش کوتاه - زد زیر خنده و گفت: "حاجی تو باید بری یه کم ورزش کنی!" دو تا دختر نوجوان جلوی من راه می‌رفتند. شاید چهارده پانزده ساله بودند. مقنعه‌های رنگی داشتند - یکی آبی، یکی صورتی - و پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند. یکی‌شان به اون یکی چیزی گفت و هر دو ریسه رفتند. بعد یکی‌شان موبایلش را درآورد و سلفی گرفتند. لبخند می‌زدند و انگشتاشان را به حالت $V$ نگه داشته بودند. یکی از بچه‌ها گفت: "آخی فاطی نگا چقد خوشگل شدیم!" اون یکی گفت: "بذار برای زهرا بفرستم، حسودیش میشه که نیومده!" خندیدند و موبایل را گذاشتند توی کیف. یک زن جوان چادری یک قاب عکس بزرگ در دست راستش داشت. عکس یک مرد جوان بود با لباس نظامی. کنار قاب یک تسبیح آویزان بود. دست چپش را یک بچه کوچولو - شاید سه چهار ساله - گرفته بود. بچه با کفش‌های قرمز کوچولویش تاتی‌تاتی راه می‌رفت و هر از گاهی می‌گفت: "مامان خستم!" مادر خم می‌شد، چیزی به گوشش می‌گفت و بچه دوباره راه می‌افتاد. نگاهم رفت به قاب عکس. زیرش نوشته بود: "شهید محمدرضا کریمی - ۱۳۶۷" زن متوجه نگاهم شد. لبخندی زد - لبخند غمگینی که توی چشم‌هایش ته‌نشین شده بود. گفت: "شوهرم. ۱۸ سالش بود." نمی‌دونستم چی بگم. فقط سرم را تکان دادم. جمعیت حالا مثل رودخانه جریان داشت. همه به یک سمت می‌رفتند. شعارها بلندتر شده بود. "الله اکبر!" "مرگ بر اسرائیل!" "جمهوری اسلامی تا ابد!" یک زن و شوهر جوان کنار هم راه می‌رفتند. زن بازوی شوهرش را گرفته بود و سرش را به شانه‌اش تکیه داده بود. شوهر هر چند لحظه نگاهی به زنش می‌انداخت و لبخند می‌زد. بعد یهو گفت: "عزیزم تشنه نشدی؟ بذار برم یه آب بگیرم." زن گفت: "نه بابا خوبم." شوهر گفت: "نه نه، تو باید آب بخوری. الان میام." و رفت سمت یک آبسردکن که گوشه خیابان بود. قمقمه کوچکی از کیفش درآورد و پر کرد. وقتی برگشت، زن را بغل کرد و گفت: "جونم بیا بخور." زن خندید و گفت: "تو که انگار دوتامون یه بچه‌ایم!" چند تا پسربچه - شاید هشت نه ساله - دنبال هم می‌دویدند توی جمعیت. یکی‌شان شلوار جین تمیزش کاملاً گلی شده بود. دویدند و یکی‌شان افتاد روی زمین. بلند شد، خندید و دوباره شروع کرد به دویدن. مادرش از دور داد زد: "علی بیا اینجا! شلوارت رو نگاه کن!" ولی پسرک انگار نشنید یا شنید و نشنیده گرفت. یک دختر کوچولو - شاید یک و نیم ساله - با کفش‌های صورتی تاتی‌تاتی راه می‌رفت. دست پدرش را گرفته بود. پدر خم می‌شد و می‌گفت: "آفرین دخترم! خودت راه برو!" دخترک با غرور راه می‌رفت و هر بار که به زمین نگاه می‌کرد و کفش‌های صورتی‌اش را می‌دید، لبخند می‌زد. جمعیت رسید به میدان اصلی. اینجا بلندگوها بلندتر بودند. قرآن پخش می‌شد. بعد صدای مداح: "یا علی مدد!" یک گروه جوان - پسرهای بیست و چند ساله - پارچه بزرگی باز کرده بودند که روش نوشته بود: "ما ایستاده‌ایم تا آخر!" همه‌شان هماهنگ شعار می‌دادند و دست تکان می‌دادند. یک پیرمرد با عصا کنار دیوار ایستاده بود و نگاه می‌کرد. صورتش پر از چین و چروک بود. چشم‌هایش خیس بود. یک جوان رفت کنارش و گفت: "آقا حالتون خوبه؟ میخواین بشینین؟" پیرمرد سرش را تکان داد و گفت: "نه پسرم. من باید اینجا باشم. من ۵۷ رو دیدم. من نمی‌ذارم دوباره اون روزها برگرده."
به خیابان اصلی که رسیدم، صداها زیاد شد. شعارها هنوز پراکنده بودند، اما نفس داشتند. اولین چیزی که چشمم را گرفت، دو تا دختر نوجوان بودند. شال‌های رنگی، گونه‌های سرخ، خنده‌هایی که معلوم بود از دلِ حرف‌های نگفته می‌آید. پچ‌پچ می‌کردند، شانه به شانه هم، و گاهی یکهو می‌خندیدند، آن‌قدر که آدم دلش می‌خواست بداند دقیقاً چه گفتند. یکی‌شان گفت: «اگه مامانم بفهمه من اومدم این جلو، گیر میده.» آن یکی خندید: «بابا امروز روز خودمونه.» چند قدم جلوتر، پیرزنی بود که چادرش را لای دندان گرفته بود. مشت گره‌کرده‌اش بالا می‌رفت و پایین می‌آمد. صدایش خش‌دار بود، اما محکم. انگار سال‌ها فریاد در گلویش جمع شده بود و حالا وقت بیرون‌ریختن بود. کنار او پیرزن دیگری راه می‌رفت، آرام‌تر، بی‌صدا، با نگاهی که بیشتر از هزار شعار حرف می‌زد. جمعیت که بیشتر شد، بوی آدم‌ها هم قاطی هوا شد؛ بوی عرق، بوی عطر ارزان، بوی چای شیرینِ نذری. مردی چاق با صورت برافروخته کنارم راه می‌رفت. نفس‌نفس می‌زد، شعار می‌داد، بعد ناگهان خنده‌اش می‌گرفت، طوری که شکمش بالا و پایین می‌پرید. به رفیقش گفت: «داداش این آخرین شعارمه، بعدش فقط لب‌خون می‌کنم!» رفیقش خندید و شانه‌اش را گرفت. کمی آن‌طرف‌تر، زن و شوهر جوانی بودند. زن تازه‌عروس می‌آمد؛ معلوم بود از نحوه‌ای که بازوی شوهرش را گرفته بود و کمی کج راه می‌رفت. شوهرش حواسش شش‌دانگ زن بود، مدام نگاه می‌کرد، می‌پرسید خسته‌ای؟ سردت نیست؟ بعد مثل پروانه دورش چرخید تا یک آبسردکن پیدا کند. قمقمه صورتی را پر کرد و با افتخار داد دست همسرش. پسربچه‌ها همه‌جا بودند. تخس، بازیگوش، بی‌قرار. دنبال هم می‌دویدند، می‌خندیدند، زمین می‌خوردند، دوباره بلند می‌شدند. شلوارهایی که صبح اتو شده بودند، تا ظهر دیگر نشانی از تمیزی نداشتند. مادری از دور داد می‌زد: «آروم‌تر!» و پسرک طوری می‌دوید که انگار اصلاً نشنیده. یک دختر یک‌ونیم‌ساله با کفش‌های صورتی تاتی‌تاتی می‌آمد. پدرش خم شده بود، دستش را گرفته بود، و هر قدم را با ذوق تشویق می‌کرد. دخترک زمین را نگاه می‌کرد، بعد کفش‌هایش را، بعد دوباره جلو. انگار راه‌رفتن در این جمعیت، اولین تمرین حضورش در جهان بود. بلندگوها اوج گرفتند: «بهمن خونین، جاویدان…» صدا در شهر می‌پیچید. بعضی‌ها زیر لب همراهی می‌کردند، بعضی‌ها اشک می‌ریختند، بعضی فقط گوش می‌دادند. زن چادری جوانی را دیدم که قاب عکس بزرگی در دست داشت. عکس مردی جوان، لبخند به لب، با یونیفرم. دست دیگرش در دست کودکی خردسال بود. بچه هر از گاهی به عکس نگاه می‌کرد، انگار می‌خواست بفهمد این مرد چرا این‌قدر مهم است. زن نگاه مرا دید، سری تکان داد، لبخند زد؛ لبخندی که هم افتخار بود، هم دلتنگی. خورشید بالاتر آمد. گرمایش عجیب بود؛ نه آزاردهنده، نه خسته‌کننده. بچه‌ها زیر نورش انگار جان تازه می‌گرفتند، مثل گیاهانی که وسط زمستان تصمیم گرفته‌اند فتوسنتز کنند. پوست‌های بور سرخ شده بود، اما کسی اهمیتی نمی‌داد. درختان خشک کنار خیابان ایستاده بودند؛ لخت، ساکت، اما اگر دقیق نگاه می‌کردی، جوانه‌ها پیدابودند. انگار از همین امروز قرار بود خودشان را برای بهار آماده کنند. پیرمردی با عصا کنار جدول نشسته بود. چشم‌هایش خیس بود. جوانی کنارش ایستاد و گفت: «حاج‌آقا، حالتون خوبه؟» پیرمرد گفت: «خوبم پسرم. فقط دارم نگاه می‌کنم. این همه سال گذشته… ولی مردم همون مردم‌اند.» شهر گُر گرفته بود. نه از آتش، نه از دود، بلکه از آدم. از حضور. از بدن‌هایی که کنار هم راه می‌رفتند و نفس می‌کشیدند. زن‌ها، مردها، پیرها، جوان‌ها، بچه‌ها؛ هرکدام با سهمی از این روز. می‌دانستم روزی خواهد آمد که من دیگر شاهد نباشم. که این پاها دیگر مرا به خیابان نیاورند. اما این روایت می‌ماند. این جزئیات. این نگاه‌ها. این خنده‌های ناگهانی مردهای خسته. این پچ‌پچ‌های دختران نوجوان. این مشت‌های گره‌کرده پیرزن‌ها. خورشید کم‌کم مایل شد. جمعیت آرام‌تر، اما هنوز زنده. شعارها پایین‌تر، اما ریشه‌دار. راه برگشت را در پیش گرفتم، با پاهایی خسته و دلی سنگین و روشن. شهر پشت سرم هنوز نفس می‌کشید. و نور، هنوز می‌بارید.
نگاهم افتاد به درختان کنار خیابان. خشک بودند و برهنه. اما جوانه‌های کوچکی روی شاخه‌هایشان دیده می‌شد. انگار داشتند آماده می‌شدند برای بهار. یک گروه دختر و پسر دانشجو با پلاکاردهای رنگی راه می‌رفتند. روی یکی‌شان نوشته بود: "دانشگاه تهران در راه ولایت." روی یکی دیگر: "ما نسل انقلابیم." یک زن میانسال کنارشان راه می‌رفت و گریه می‌کرد. دستمال سفیدش را به صورتش می‌کشید. دوستش دستش را گرفت و گفت: "چته خانوم؟" زن گفت: "هیچی، یاد پسرم افتادم. کاش اونم اینجا بود." دوستش گفت: "پسرت کجاست؟" زن گفت: "رفته فرنگستون. هفت ساله ندیدمش." یک مرد جوان با تی‌شرت سفید - روش پرچم ایران چاپ شده بود - روی دوشش یک بچه نشسته بود. بچه پرچم کوچکی دستش بود و تکان می‌داد. پدر می‌خندید و می‌گفت: "پسرم، تو آینده ایرانی! فریاد بزن: جمهوری اسلامی!" بچه با صدای نازکش فریاد زد: "جمهوی اسلامی!" اطرافیان خندیدند و دست زدند. خورشید بالاتر آمده بود. گرمای مهربانش را می‌فرستاد. بچه‌ها انگار انرژی می‌گرفتند از این نور. یکی از پسربچه‌ها دراز کشید روی یک نیمکت و گفت: "وای چه گرمه! مثل تابستون!" مادرش گفت: "بلند شو بابا، الان سرما میخوری!" یک خانواده - پدر، مادر، سه تا بچه - کنار هم راه می‌رفتند. پدر دست کوچکترین بچه را گرفته بود، مادر دست بزرگترین را، و بچه وسطی تنها راه می‌رفت ولی همش می‌پرید و می‌خندید. جمعیت حالا انبوه شده بود. هزاران نفر. شاید ده‌ها هزار. صدای شعارها لرزه انداخته بود به شیشه‌های مغازه‌ها. یک زن چادری روی یک سکو رفته بود و داشت سخنرانی می‌کرد. صداش از بلندگو پخش می‌شد: "ما زنان ایرانی پاسدار این انقلابیم! ما زنان ایرانی نمی‌ذاریم دشمن به آرزوهاش برسه!" جمعیت دست می‌زد و شعار می‌داد. یک پیرزن کنارم ایستاده بود و آهسته گریه می‌کرد. پرسیدم: "حالتون خوبه؟" گفت: "آره دخترم. یاد انقلاب افتادم. اون موقع من جوون بودم. شوهرم تازه شهید شده بود. ولی ما ایستادیم. و الان هم می‌ایستیم." نگاهش را دوخت به جمعیت و گفت: "خدا شاهده، تا آخرین نفسم می‌جنگم برای این کشور." یک گروه بسیجی با موتور آمدند. پرچم‌های بزرگ به موتورهاشان بسته بودند. دور میدان چرخیدند و بوق زدند. بچه‌ها دست تکان می‌دادند براشان. یک مرد با ریش بلند روی یک جعبه ایستاده بود و داشت شعر می‌خواند: "ای وطن، ای خاک پاک تو امانت داری از خون شهدا ما نمی‌ذاریم دشمن پا بذاره به این سرزمین ها" مردم گوش می‌دادند. بعضی‌ها چشم‌هاشان خیس بود. یک زن جوان با مانتوی آبی و مقنعه سفید کنار شوهرش ایستاده بود. شوهرش دستش را گرفته بود و می‌گفت: "خستگی نکردی؟" زن گفت: "نه. من امروز احساس می‌کنم پر از انرژیم. انگار این جمعیت بهم قدرت میده." شوهر لبخند زد و گفت: "منم همینطور. انگار امروز یه روز خاصیه." خورشید داشت کم‌کم پایین می‌آمد. هوا هنوز گرم بود. بچه‌ها هنوز می‌دویدند و می‌خندیدند. پیرزن‌ها هنوز شعار می‌دادند. مردهای چاق هنوز نفس‌نفس می‌زدند و می‌خندیدند. شهر داشت گُر می‌گرفت. نه از آتش و دود، بلکه از نفس‌های گرم هزاران انسان. از امید و ایمانی که توی چشم‌هاشان می‌درخشید. نگاه کردم به اطراف. به پیرزنی که چادرش را لای دندان گرفته بود. به دختران نوجوانی که سلفی می‌گرفتند. به زنی که قاب عکس شهیدش را بغل کرده بود. به زن و شوهر جوانی که دست در دست هم راه می‌رفتند. به بچه‌هایی که می‌دویدند. به دخترک کوچولو با کفش‌های صورتی. به مردهای چاقی که خسته بودند ولی می‌خندیدند. به درختانی که آماده بهار بودند. و فهمیدم که این روایت‌ها تمامی ندارد. این آدم‌ها، این لحظه‌ها، این زندگی‌های کوچک و بزرگ - همه‌شان بخشی از یک داستان بزرگ‌ترند. خورشید غروب کرد و جمعیت آرام‌آرام پراکنده شد. ولی چیزی در هوا مانده بود - یک حس، یک انرژی، یک باور. راه برگشت را در پیش گرفتم. پاهایم درد می # روایت نور صبح، قبل از آن‌که ساعت زنگ بزند، شهر بیدارم کرد. نه با صداهای معمولیِ روزمره، بلکه با قرآن. آیه‌ها از بلندگوی محله می‌ریختند توی خواب نیمه‌تمامم، مثل نوری که از لای پرده راهش را پیدا می‌کند. چشم‌هایم را که باز کردم، بهمن بود، بیست‌ودومش، و خورشید برخلاف عادت زمستانی‌اش زودتر از من بیدار شده بود. لباس پوشیدم و زدم بیرون. خیابان هنوز شلوغ نشده بود، اما آدم‌ها آرام‌آرام از کوچه‌ها بیرون می‌آمدند؛ هرکدام با قصه‌ای که هنوز گفته نشده بود. زن میانسالی را دیدم که پرچم را تا کرده بود و زیر بغل زده بود، طوری که انگار بچه‌اش است. مردی با کاپشن کهنه داشت بند کفشش را می‌بست و زیر لب ذکر می‌گفت. هوا سرد بود، اما از همان اول معلوم بود که امروز قرار است گرم شود؛ نه فقط از خورشید.
پاشیم بریم یه صبحونه مشتی بزنیم به نیت قربت الی الله و بعد ادامه کارا 😃✌️
بفرمایید موکبمون
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
آخرین جمله ای که نوشتیم جمهوری اسلامی حرم است به نیابت از شهدا مخصوصا شهید قدس حاج قاسم سلیمانی فرمانده بزرگترین نیروی ضدتروریستی در جهان.