eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
بفرمایید موکبمون
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
آخرین جمله ای که نوشتیم جمهوری اسلامی حرم است به نیابت از شهدا مخصوصا شهید قدس حاج قاسم سلیمانی فرمانده بزرگترین نیروی ضدتروریستی در جهان.
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇮🇷آقای ایرانی... بمونه سایت همیشه بالای سر ایران خیلی مردی به مولا @anarstory
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۰🎬 سمیرا _اون جا رو نگاه کن! و اشاره کرد به سمت بالکن. خورشید برگشت. گربه،
🔃 🎬 صدای به هم خوردن ظرف و سوت کشیدن کتری را می‌شنید. نور افتاده بود روی چشمانش اما هر کاری می‌کرد، نمی‌توانست باز کند. سمیرا در اتاق را باز کرد و آمد کنارش روی تخت نشست. _هفت و نیمه نمی‌خوای بلند شی؟ خورشید بدون باز کردن چشمانش سرش را تکان داد. آن‌قدر کابوس دیده بود که حس می‌کرد، یک فصل کتک خورده است. _می‌خوای به میترا بگم به خانم چراغی بگه برات مرخصی رد کنن؟ با هر سختی بود چشمانش را باز کرد و از ته گلو جواب سمیرا را داد: _نه! باید برم. نمی‌خواست تایید متوجه ترسش شود. بلند شد. حس می‌کرد سرگیجه دارد. دستش را روی چشمانش گذاشت. _چیه حالت خوب نیست؟ _یکم قندم افتاده، چند تا خرما بخورم بهتر می‌شم. سمیرا کمکش کرد تا بلند شود. بعد از اینکه آماده شد، احسان سوییچ برداشت و کتش را پوشید: _من می‌رسونم‌تون، تا برگردین همون جا می‌مونم. احتیاط کنیم بهتره. _ممنون. اما راضی به زحمت شما نیستم. _خواهش می‌کنم زحمتی نیست. وظیفه‌س! بفرمایین! * آفتاب نه چندان عمود، بر زمین می‌تابید. دل سحر مثل سیر و سرکه می‌جوشید. انگشتانش را داخل موهایش برد و به آن‌ها چنگ زد. حرف‌های شب قبلِ پدر توی مغزش، تکرار می‌شد. آن‌قدر خوشحال بود که ذوق زدگی را در تک‌تک کلماتش می‌شد حس کرد. _بله جناب، فردا ساعت یازده منتظرتون هستم. بله بله، آماده است. با شدت، چنگش را از بین موهایش بیرون کشید و نشست روی زمین. اول نگاهی به چمدان کنار در و بعد به ساعتِ دیواری که عقربه‌ی بزرگش، سی دور تا یازده داشت، انداخت. می‌دانست اگر کاری نکند، ممکن است تا آخر عمر از سرنوشتی که دیگران برایش رقم می‌زنند، خلاصی نداشته باشد. حس می‌کرد تمام مولکول‌های هوا، او را در حصار خود گرفته‌اند و راه نفس کشیدنش را بند آورده‌اند. ساعد دستانش را به موازات شقیقه‌اش گذاشت و انگشتانش را پشت سر، به هم قفل کرد. بلند شد و اتاق را با قدم‌های کوتاه، سرگردان گز کرد. و نا امید نفسش را بیرون داد. تمام راه‌هایی که می‌شد بی‌خبر خانه را ترک کرد از ذهن گذراند. حتی نمی‌دانست بعد از فرار، باید کجا برود. می‌خواست کنار پنجره برود تا اوضاع رفت و آمد داخل حیاط را بررسی کند. پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. کوله‌اش بود که سد راهش شده بود. خواست آن را کناری بگذارد که جرقه‌ای در ذهنش خورد. * خورشید خسته نباشیدی به دانش آموزان گفت. وسایلش را جمع کرد و به سمت حیاط بین ساختمان‌ کلاس‌ها و دفتر رفت. کم‌کم بچه‌ها حیاط را پر کردند. آسمان ابر داشت، اما پرتو‌های نور، راهشان را از بین آن‌ها به زمین، پیدا کرده بودند. آنقدر غرق در افکارش بود که متوجه اتفاقات دور و برش نبود. یاد خط و نشان خونیِ روی کاغذِ داخل پاکت، تنش را به لرزه انداخت. در همین حین، ناگهان کسی از پشتِ سر، دست به شانه‌اش کشید و او را به سمت خودش برگرداند. انگار که او را برق گرفته باشد. کیف از دستش افتاد. جیغ خفه‌ای کشید و دست به قلبش گذاشت. از واکنش او، نگاه همه‌ی دانش آموزان به سمتش جلب شد. * در بزرگ قهوه‌ای باز شد. تایید، برای استقبال از مهمانش جلوی در ایستاده بود. چیزی نگذشت که ماشین در حیاط توقف کرد. مردی با کت و شلوار سورمه‌ای و سبیل جو گندمیِ زرد شده از افیون، از ماشین پیاده شد و با تایید دست داد. _خوشحالم که زود تصمیمت رو گرفتی! تایید لبخند زد: _هر چند برای دو طرف معامله‌ی خوبی بود، اما منم پدرم، دوست دارم دخترم خوشبخت بشه و کی بهتر از شما؟ هر دو خندیدند. تایید با اشاره‌ی دست، راه را نشان داد. هر دو وارد ساختمان شدند. بعد از اینکه با چای و قهوه از مهمانان پذیرایی شد، تایید سحر را صدا زد. چند ثانیه‌ای صبر کرد. جوابی نشنید. دوباره صدا زد، باز هم جوابی نگرفت. به مرد نگاهی انداخت و از روی درماندگی لبخندی زد و گفت: _احتمالا داره آماده میشه. الان میارمش. بلند شد و رفت سمت راه پله. در اتاق سحر را باز کرد. کسی نبود. بیرون آمد. یکی از خدمتکاران را دید که نفس نفس زنان از پله‌ها، بالا می‌آید. با عصبانیت از او پرسید: _مگه قرار نبود تو حواست به این دختره‌ی سرتق باشه؟ کدوم گوری بودی تا الان؟ سحر کجاست؟! زن دست و پایش را گم کرد: _آقا به خدا... تا همین نیم ساعت پیش چشم ازش برنداشتم. منتها بهم گفتن می‌خوان برن دوش بگیرن، آماده بشن، منو فرستادن شامپو و خوشبو کننده بدن بگیرم. رفتم تا سر خیابون از فروشگاه گرفتم و اومدم. اینهاش. _احمق، فریبت داده، فرستادتت دنبال نخود سیاه. دعا کن گیرش بیارم، وگرنه فاتحه‌ت خونده‌س. رنگ خدمتکار پرید: _امکان نداره! خانم تو حمامه، گوش کنید صدای آب میاد. 📗 📆 /۱۱/۲٢ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344