اینم آخریش
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
آخرین جمله ای که نوشتیم
جمهوری اسلامی حرم است
به نیابت از شهدا مخصوصا شهید قدس
حاج قاسم سلیمانی فرمانده بزرگترین نیروی ضدتروریستی در جهان.
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇮🇷آقای ایرانی...
بمونه سایت همیشه بالای سر ایران
خیلی مردی به مولا
@anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۴۰🎬 سمیرا _اون جا رو نگاه کن! و اشاره کرد به سمت بالکن. خورشید برگشت. گربه،
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۴۱🎬
صدای به هم خوردن ظرف و سوت کشیدن کتری را میشنید. نور افتاده بود روی چشمانش اما هر کاری میکرد، نمیتوانست باز کند. سمیرا در اتاق را باز کرد و آمد کنارش روی تخت نشست.
_هفت و نیمه نمیخوای بلند شی؟
خورشید بدون باز کردن چشمانش سرش را تکان داد. آنقدر کابوس دیده بود که حس میکرد، یک فصل کتک خورده است.
_میخوای به میترا بگم به خانم چراغی بگه برات مرخصی رد کنن؟
با هر سختی بود چشمانش را باز کرد و از ته گلو جواب سمیرا را داد:
_نه! باید برم.
نمیخواست تایید متوجه ترسش شود. بلند شد. حس میکرد سرگیجه دارد. دستش را روی چشمانش گذاشت.
_چیه حالت خوب نیست؟
_یکم قندم افتاده، چند تا خرما بخورم بهتر میشم.
سمیرا کمکش کرد تا بلند شود. بعد از اینکه آماده شد، احسان سوییچ برداشت و کتش را پوشید:
_من میرسونمتون، تا برگردین همون جا میمونم. احتیاط کنیم بهتره.
_ممنون. اما راضی به زحمت شما نیستم.
_خواهش میکنم زحمتی نیست. وظیفهس! بفرمایین!
*
آفتاب نه چندان عمود، بر زمین میتابید. دل سحر مثل سیر و سرکه میجوشید. انگشتانش را داخل موهایش برد و به آنها چنگ زد. حرفهای شب قبلِ پدر توی مغزش، تکرار میشد. آنقدر خوشحال بود که ذوق زدگی را در تکتک کلماتش میشد حس کرد.
_بله جناب، فردا ساعت یازده منتظرتون هستم. بله بله، آماده است.
با شدت، چنگش را از بین موهایش بیرون کشید و نشست روی زمین. اول نگاهی به چمدان کنار در و بعد به ساعتِ دیواری که عقربهی بزرگش، سی دور تا یازده داشت، انداخت. میدانست اگر کاری نکند، ممکن است تا آخر عمر از سرنوشتی که دیگران برایش رقم میزنند، خلاصی نداشته باشد. حس میکرد تمام مولکولهای هوا، او را در حصار خود گرفتهاند و راه نفس کشیدنش را بند آوردهاند.
ساعد دستانش را به موازات شقیقهاش گذاشت و انگشتانش را پشت سر، به هم قفل کرد. بلند شد و اتاق را با قدمهای کوتاه، سرگردان گز کرد. و نا امید نفسش را بیرون داد. تمام راههایی که میشد بیخبر خانه را ترک کرد از ذهن گذراند. حتی نمیدانست بعد از فرار، باید کجا برود. میخواست کنار پنجره برود تا اوضاع رفت و آمد داخل حیاط را بررسی کند. پایش به چیزی گیر کرد و افتاد. کولهاش بود که سد راهش شده بود. خواست آن را کناری بگذارد که جرقهای در ذهنش خورد.
*
خورشید خسته نباشیدی به دانش آموزان گفت. وسایلش را جمع کرد و به سمت حیاط بین ساختمان کلاسها و دفتر رفت. کمکم بچهها حیاط را پر کردند. آسمان ابر داشت، اما پرتوهای نور، راهشان را از بین آنها به زمین، پیدا کرده بودند. آنقدر غرق در افکارش بود که متوجه اتفاقات دور و برش نبود. یاد خط و نشان خونیِ روی کاغذِ داخل پاکت، تنش را به لرزه انداخت. در همین حین، ناگهان کسی از پشتِ سر، دست به شانهاش کشید و او را به سمت خودش برگرداند. انگار که او را برق گرفته باشد. کیف از دستش افتاد. جیغ خفهای کشید و دست به قلبش گذاشت. از واکنش او، نگاه همهی دانش آموزان به سمتش جلب شد.
*
در بزرگ قهوهای باز شد. تایید، برای استقبال از مهمانش جلوی در ایستاده بود. چیزی نگذشت که ماشین در حیاط توقف کرد. مردی با کت و شلوار سورمهای و سبیل جو گندمیِ زرد شده از افیون، از ماشین پیاده شد و با تایید دست داد.
_خوشحالم که زود تصمیمت رو گرفتی!
تایید لبخند زد:
_هر چند برای دو طرف معاملهی خوبی بود، اما منم پدرم، دوست دارم دخترم خوشبخت بشه و کی بهتر از شما؟
هر دو خندیدند.
تایید با اشارهی دست، راه را نشان داد. هر دو وارد ساختمان شدند. بعد از اینکه با چای و قهوه از مهمانان پذیرایی شد، تایید سحر را صدا زد.
چند ثانیهای صبر کرد. جوابی نشنید. دوباره صدا زد، باز هم جوابی نگرفت. به مرد نگاهی انداخت و از روی درماندگی لبخندی زد و گفت:
_احتمالا داره آماده میشه. الان میارمش.
بلند شد و رفت سمت راه پله. در اتاق سحر را باز کرد. کسی نبود. بیرون آمد. یکی از خدمتکاران را دید که نفس نفس زنان از پلهها، بالا میآید.
با عصبانیت از او پرسید:
_مگه قرار نبود تو حواست به این دخترهی سرتق باشه؟ کدوم گوری بودی تا الان؟ سحر کجاست؟!
زن دست و پایش را گم کرد:
_آقا به خدا... تا همین نیم ساعت پیش چشم ازش برنداشتم. منتها بهم گفتن میخوان برن دوش بگیرن، آماده بشن، منو فرستادن شامپو و خوشبو کننده بدن بگیرم.
رفتم تا سر خیابون از فروشگاه گرفتم و اومدم. اینهاش.
_احمق، فریبت داده، فرستادتت دنبال نخود سیاه. دعا کن گیرش بیارم، وگرنه فاتحهت خوندهس.
رنگ خدمتکار پرید:
_امکان نداره! خانم تو حمامه، گوش کنید صدای آب میاد.
#پایان_قسمت۴۱📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۲٢
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۴۱🎬 صدای به هم خوردن ظرف و سوت کشیدن کتری را میشنید. نور افتاده بود روی چشم
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۴۲🎬
خون جلوی چشمان تایید را گرفت، هر چه از دست سحر عصبانی بود، سر خدمتکار خالی کرد. زن زیر مشت و لگد تایید فقط ناله میزد و التماس میکرد که او را ببخشد و دست از زدنش بردارد.
_خاک بر سرت کنن. میگم فرستادتت دنبال نخود سیاه میگی صدای آب میاد.
_همین الان جول و پلاست رو جمع میکنی و یه جوری گم و گور میشی که دیگه هیچوقت چِشَم به چشت نیفته که اگر بیفته، خونت پای خودته!
زن را رها کرد و سریع رفت پایین.
روی پیشانیش عرق نشسته بود. نمیدانست چه طور باید پیش مهمانش این قضیه را جمع و جور کند.
نیم خیز کنار مرد ایستاد. مرد که صدای بگو مگویش با زن را شنیده بود، اخمهایش در هم بود. چشم در چشمش شد اما قبلا از اینکه چیزی بگوید، تایید زبان باز کرد:
_قول میدم تا آخر امروز، دستش رو تو دستتون بذارم... نه، تا ساعت دو به من مهلت بدین. همه چی رو ردیف میکنم.
میدونم کجا رفته. جای دیگهای نداره که بره.
این را گفت و یکی از افرادی که کنار در ایستاده بود را صدا زد:
_محل استراحت آقا رو بهشون نشون بده.
و بعد بیمعطلی سوار ماشین شد و رفت.
***
سحر هر دو دست خورشید را گرفت و با التماس گفت:
_خانوم تو رو خدا نجاتم بدین. خانوم تو رو خدا منو یه جایی قایم کنین.
_سحر، آروم باش، چی شده؟ این چه قیافهایه برا خودت درست کردی؟ فکر کردم خدمتکار جایی هستی!
_مجبور شدم لباس کارگرا رو بپوشم. خانوم اگه منو ببینه زندگیم نابود میشه. منو ببرین یه جایی که پیدام نکنه. الانه که سر برسه!
خورشید با نگرانی پرسید:
_کی؟ بابات؟
سحر پلکهایش را روی هم گذاشت و اشک از گوشهی چشمانش به پایین سرازیر شد.
خانم چراغی و معاون آمدند توی حیاط. بچهها را به داخل کلاسها هدایت کردند.
خانم چراغی با لحنی نگران پرسید:
_چی شده خانم یاری جان؟ این خانم کیه؟
هقهق گریهی سحر بلند شد. به سختی گفت:
_خانم توروخدا برام یه کاری کنین الان بابام میاد. میخواد منو به یکی از مشتریهاش بده. به خدا اگه منو ببره خودم رو میکشم.
و گریهاش شدت گرفت.
چشمان خانم چراغی و خانم نیکی گرد شدند.
_سحر تویی؟! چی شده؟!
خورشید دو دستش را دور صورت سحر گرفت:
_نزن این حرف رو دختر خوب. بیا بریم تو دفتر تا یه فکری بکنیم.
خانم نیکی گفت:
بذارید به پلیس زنگ بزنیم.
سحر پرید میان حرفش:
تو دفتر نه! بابام زودتر از پلیس میرسه اینجا. منو از مدرسه ببرین بیرون. خواهش میکنم.
خانم چراغی رو به معاون کرد و با سر حرفش را تایید کرد. خانم معاون رفت دفتر تا با پلیس تماس بگیرد. خورشید با حالت تاسف، به سحر گفت:
_سر یه مسالهای بابات آدرس خونهی منو پیدا کرده. ببرمت اونجا پیدات میکنه. درضمن میتونه از من شکایت و ادعا کنه که دزدیدمت.
چشمان سحر گرد شد.
_من خودم باهاتون میام!
_بله درسته ولی تا بیام ثابت کنم، تو رو برده. اونجا رفتن خطرناکه!
نور امید در چشمان سحر خاموش شد.
_حالا من چیکار کنم خانوم؟!
خانم چراغی دست سحر را گرفت:
_فعلا میبرمت خونه خودم. تا به پلیس خبر بدیم.
رفتند سمت ماشینِ خانم چراغی و س.ار شدند. در ماشین را که بستند، صدای مهیب برخود چیزی با در فلزی مدرسه آمد. نزدیک بود، قلب سحر از شدت ترس بایستد. خانم چراغی با ماشین دور زد و رفت طرف در مدرسه. معلوم نبود چه اتفاقی افتاده. به محض اینکه ساختمان را دور زدند، چشم سحر به پدرش افتاد که از در میآمد داخل. نگاهشان در هم قفل شد. چنگ در بازوی خانم چراغی انداخت و گفت:
_خانوم توروخدا دنده عقب بگیرین. خانم توروخدا.
تایید با کوبیدن ماشینش به در مدرسه، قفلش را باز کرده بود و عملا امکان رد شدن خانم چراغی، از در را گرفته بود.
او با دیدن سحر کنار خانم چراغی، فریاد کشید:
_اون دختر رو به من تحویل ندی، مدرسهاتو رو سر تو و بقیه خراب میکنم. انگشت اشارهاش را به سمت سحر گرفت. صدایش را بلندتر کرد و گفت:
با پای خودت میای یا خودم گیس کشون ببرمت؟
دست و پای سحر میلرزید. تند و با شدت نفس میکشید.
احسان، طوری که تایید نفهمد، از پشت سرش جلو آمد. خانم چراغی دنده عقب گرفت تا از او دور شود که تایید دوید سمت ماشین.
در فاصلهی توقف خانم چراغی برای دنده عوض کردن، سحر از ترس، پرید پایین.
تایید نفس راحتی کشید. ایستاد و با لبخند گفت:
_آفرین دخترم! میدونستم کار احماقانهای نمیکنی! بیا تا دیر نشده بریم.
و با قدمهای شمرده، به طرف سحر راه افتاد. تمام تن سحر میلرزید. حس کرد پاهایش توان ایستادن ندارند، اما به محض اینکه تایید به سه چهار قدمیاش رسید، تمام توانش را در پاهایش جمع کرد و پا به فرار گذاشت. تایید برگشت تا سحر را بگیرد که احسان از پشت، بازوهایش را دور تنش حلقه کرد و هر دو با هم افتادند زمین.
سحر نزدیک پیچ حیاط به سمت در رسیده بود که مچ پایش پیچید.
#پایان_قسمت۴۲📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۲۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
AUD-20221204-WA0000.
زمان:
حجم:
3.6M
🌺صوت حدیث کسا
🎤محسن فرهمند
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
از نظر من هم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...
توجه بفرمایید👇
در میانه جنگ ایران و عراق در سال 60 که رهبر انقلاب برای صحبت با رزمندگان به جبهههای جنگ رفته بودند یکی از حاضران این سؤال را مطرح کرد که «در ارتش توحیدی باید منطق این باشد که برای اسلام مبارزه میکنیم یا وطن؟» پاسخ رهبرانقلاب این بود که «امروز وطن با اسلام یکی است، اگر غیر از این بود، جای سؤال و جواب داشت؛ اما امروز وطن شما یعنی ایران عزیز با انقلاب ایران جفت شدند. اگر بخواهید از اسلام دفاع کنید؛ اما از ایران دفاع نکنید، چنین چیزی ممکن نیست.»
صحبتهای رهبر انقلاب در شرایطی مطرح میشود که در نگاه برخی انقلابیون برای فاصلهگذاری با خوانشهای سلطنتطلبانه که به اسم علایق ملی ظاهر میشد، تأکید بیشتری بر وجه هویت اسلامی داشتند، اما صحبتهای رهبر انقلاب این گزاره را اثبات میکند که نگاه ایشان نه ایجاد دوگانه میان دفاع بلکه یکی دانستن آنهاست...
#خاتم
@anarstory