eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
907 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گاه گدار
جنگ بیشتر از این وابسته به ما مردم می‌شود جنگ رمضان. جمعه. روز چهاردهم جنگ. ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ قم. اولین روزی بود که برای بیدار شدنم ساعت کوک نکردم. خواب لازم داشتم. ساعت ۱۰:۳۰ حسنا بیدارم کرد. خودمان را جمع و جور کردیم و ۱۱:۱۵ از خانه زدیم بیرون برای راه‌پیمایی روز قدس. واقعا طراحی مسیر راه‌پیمایی در قم، نقطه ضعف مدیریت برنامه‌ریزی شهری است. هر طور بود جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر برای پارک کردن ماشین پیدا کردیم و رفتیم سمت خیابان صفائیه. شرایط خیابان طوری نبود که بشود فهمید جمعیت چقدر است. معلوم بود که زیاد است. تراکم جمعیت زیاد بود و وقتی ما به فلکه صفائیه رسیدیم، کسی پشت میکروفن اعلام کرد که جمعیت هنوز از میدان جهاد دارد به سمت این‌جا می‌آید و از سمت خیابان زنبیل آباد و میدان توحید نیروگاه هم آدم‌ها دارند این طرف می‌آیند. با این مختصات این راه‌پیمایی، احتمالا می‌شود بزرگ‌ترین راه‌پیمایی شهر. ظهر که برگشتیم،‌ نشستم پای نوشتن متن دوم. ایده‌اش شکل گرفته و یک صفحه‌ای هم برایش نوشتم ولی وقت نشد کار را تمام کنم. بعد از ظهر کمی استراحت کردم، افطار کردیم و بعد باز رفتیم برای تجمع شبانه. ساعت ۱۲ شب برگشتیم خانه. جمعیت خیلی زیاد بود. این عبارت «جمعیت زیاد بود» بین ما دارد تبدیل به کلیشه می‌شود. هر بار ولی باید با شگفتی انبوه جمعیت را ببینیم. با قاعده‌های دودوتا چهارتای زندگی عادی، این طور تجمع‌ها و این پای کار بودن‌ها عادی نیست. این دارایی همه ملت‌ها و کشورها نیست. این جزء گنج‌های ماست. این روزها آن‌قدر که در خیابان هستیم، در خانه نیستیم. شاخص سلامت جامعه با این همه پیاده‌روی ارتقا پیدا کرده. همین طوری ادامه بدهیم، هم انقلاب را حفظ کرده‌ایم و هم به تناسب اندام رسیده‌ایم و هم چربی و قند همه‌مان کنترل می‌شود. امروز همه سران کشور توی راه‌پیمایی تهران بودند. این خیلی عجیب بود. چقدر هم همه‌شان خوب بودند. آقای رییس جمهور که ستاره تجمع شد و باقی هم خیلی درست حرف زدند و خیلی به جا کنش داشتند. یک طوری همه چیز درست بود و همه آقایان درست عمل کردند که واقعا فراتر از توقع ما بود. حالا جمعه هم تمام شد. این دو روز را قم بودم. کمی نزدیک‌تر به خانواده. از فردا باز باید تهران باشم و بدوم برای کارهایی که روی دور تند باید انجام‌شان بدهیم و برنامه‌هایی که باید برایشان حسابی آستین بالا بزنیم. من برای روزهای پیش رو یک تحلیل دارم. تحلیلم چیز خوشایندی نیست ولی از جهت آن‌که شاید کمک کند به آمادگی بیشترمان برای کنترل شرایط توضیحش می‌دهم: ما در عرصه نظامی، عملکرد فوق‌العاده خوبی داشتیم. این را هم خودمان می‌دانیم و هم دشمن. در حوزه وحدت و انسجام ملی هم درخشان بودیم و خارج از تصورات دشمن. تا این‌جا نتیجه جنگ می‌شود پیروزی ما و شکست دشمن. درست‌تر این‌که پیروزی پر هزینه ما و شکست پر هزینه دشمن. این نتیجه برای دشمن راضی کننده نیست. او چیز بیشتری لازم دارد. این چیز بیشتر را یا باید در میدان جنگ به دست بیاورد، که یعنی مثلا ورق جدیدی در حمله به ما رو کند. شاید مثلا حمله گسترده به مناطق مسکونی بخشی از کاری باشد که سراغش برود، شاید هم حمله به زیرساخت‌هایی مثل برق و پالایشگاه در برنامه‌اش باشد. یا باید در میدان دیپلماسی به دستش بیاورد، که یعنی فشارهای سیاسی را طوری زیاد کند که ایران کنش میدانی خودش را محدود کند و برگردد سر میز مذاکره. یا باید خیابان را به دست بگیرد و از مفهوم «مردم» برای مقابله با حکومت استفاده کند. این چیزی است که نمونه‌اش را در دی‌ماه انجام داد و موفقیت‌هایی هم به دست آورد. یا باید نوعی از جنگ پنهان در شهر را با ریز پرنده‌ها و شلیک‌های کنترل‌شده از داخل کشور و پهپادهای سبک راه بیاندازد که نتیجه‌اش بشود ترورهای هدفمند و کور، فشار روانی به مردم، ایجاد خلا امنیت و در نهایت درگیر کردن توجه و توان نظامی به مساله داخل کشور به جای خارج از کشور. دشمن اما دشمن کار بلدی است. بعید است وقتی می‌بیند شرایط برایش سخت شده،‌ وقتی ناو هواپیمابرش هدف قرار گرفته، وقتی توان عملیات هوایی‌اش کم شده، وقتی تلفاتش زیاد شده، وقتی آسیب‌پذیری میدانی‌اش متوقف نشده فقط سراغ یکی از موارد بالا برود. من حدس می‌زنم در روزهای نزدیک پیش‌رو، ما با شکل توسعه‌یافته‌ای از جنگ روبه‌رو می‌شویم. شکلی که در آن ظرفیت‌های بالا و حتی بیش‌تر از آ‌ن‌ها فعال می‌شوند. دشمن هر کاری می‌کند تا «تاب‌آوری» ما را هدف بگیرد. این یعنی ما روزهای سخت‌تری در پیش‌ داریم. به زودی جنگ خیلی بیشتر از امروز به ما وابسته می‌شود. این مرحله از جنگ، ورق آخری است که آمریکا و اسرائیل می‌توانند بازی کنند. این را اگر ببازند، بازی را باخته‌اند. فکر نمی‌کنم روزهای پیچیده جنگ خیلی طول بکشند. احتمالا سخت و کوتاه خواهند بود و بعدش ما یک پیروزی ماندگار خواهیم داشت، ان‌شاالله. . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
هدایت شده از بدون سانسور🇮🇷
🔴 کودتای آمریکا سال ۱۳۳۲ در دو مرحله طراحی شده بود. ▪️مرحله اول: در ۲۵ مرداد، شکست خورد و شاه مجبور شد به ایتالیا فرار کند. در فاصله ۲۵ تا ۲۷ مرداد، مردم در خیابان‌ها حضور داشتند. ▫️در مرحله دوم: سفیر آمریکا در تهران، دکتر مصدق را فریب داد و از او خواست تا برای جلوگیری از خون‌ریزی و ناامنی، مردم را به خانه‌هایشان بازگرداند. مصدق نیز در رادیو از مردم خواست خیابان‌ها را خلوت کنند تا امنیت برقرار شود. اما با این فریب آمریکایی، در ۲۸ مرداد خیابان‌های تهران خالی شدند و گروه‌های اراذل و چماقدار به راحتی آنها را تصرف کردند. 👌 اگر مردم با انگیزه و توان در خیابان‌ها باقی نمانند، خطر بی‌ثباتی و ناامنی طولانی‌مدت ایران را تهدید می‌کند و ممکن است همه را برای دهه‌ها آواره خیابان‌ها کند. جهاد ماندن در خیابان را ادامه می‌دهیم ✅ اخبار جنگ ایران و آمریکا بدون سانسور 👇 http://eitaa.com/joinchat/404946944Ceab6f2b794
بی‌پناه در پناه قلبم تیر می‌کشید و کمرم داشت از وسط به دو نیم تقسیم می‌شد. تمام اعضا و جوارحم به درد آمده و بود و جسمم برای جدا شدن روح از بدنم مقاومت می‌کرد. اشک امانم نمی‌داد. مثل مرغ پر کنده در خانه راه می‌رفتم یکی یکی لباس‌هایم را به تن می‌کردم دیگر برایم چروک مانتوام، طلق روسری‌ام که تای آن صاف بایستد و خط اتوی شلوارم که بشود با آن هندوانه قاچ کرد مهم نبود هیچ چیز برایم مهم نبود فقط می‌خواستم بروم. چادرم را از روی جا لباسی به دست گرفتم و دوباره بغضم ترکید. صدایش بغض داشت. - نمی‌خواد بری با این حالت، زنگ بزن بگو بهت مرخصی بدن، بگو نمی‌تونم بیام. چادر مشکی صدفی خدمتم را سر کردم. ترسیدم که نکند راضی به رفتن من نباشد. -تو رو خدا بذار برم... تو رو خدا. به طرفش که روی تشک نشسته بود رفتم به چشمان اشکی‌اش نگاه کردم او هم مثل من بهت زده بود. - تو رو خدا بذار برم. زانوهایم توان نداشت کنارش نشستم. - خواهش می‌کنم بذار برم. بغضم ترکید. تو رو خدا بذار برم من الان فقط باید برم حرم اگه نرم می‌میرم عزیز. گریه امانم را بریده بود نفسم بند آمده بود. بغلم کرد سرم را روی شانه‌اش گذاشتم. او هم با من اشک می‌ریخت جوری که انگار دوباره خبر شهادت پدرش را شنیده بود. بغض صدایش آتش به دلم زد. - آخه با این حالت چجوری بذارم بری؟ سرم را از روی شانه‌اش برداشتم به صورت خیس از اشکش‌اش نگاه کردم. - هیچی نمی‌دونم الان فقط باید برم حرم فقط می‌دونم اگه خونه باشم دق میکنم، اصلاً پاشو با هم بریم. چشمش به گوشی‌اش افتاد پلک‌هایش را بست بغضش را قورت داد. - من الان نمیتونم بیام نمیتونم از جا بلند شم، باشه تو برو. از جا بلند شدم. - حداقل گوشیت رو با خودت ببر با این حالت داری میری ازت بی‌خبر نباشم. به سمت تلفنم نگاهی انداختم از هر چه گوشی بود متنفر بودم عکس چه عزیزانی را که در آن با خبر فوتشان، با خبر شهادتشان به من نشان داده. تصویر عزیزترین هایم را جگر گوشه هایم. گوشی و کلید را برداشتم خداحافظی کردم و از خانه بیرون زدم. اول صبح کوچه خلوت از عابر، گویی گرد غم پاشیده بودند بر همه جا، هیچ پرنده‌ای آواز نمی‌خواند. اشک می‌ریختم و با سرعت قدم بر می‌داشتم. به ایستگاه اتوبوس رسیدم دوباره بغضم ترکید اشک بود پشت اشک که از چشمانم می‌آمد. خانمی که در ایستگاه بود به سمتم آمد. - چی شده چرا انقدر گریه می‌کنی؟ دوباره بغضم ترکید. - چرا گریه نکنم؟ خانم پدرمون، رهبرمون رو شهیدش کردن... خانم بی پدر شدیم. سری تکان داد، ادامه دادم. - گفتن فرار کرده ولی تو خونه خودش بود تو دفتر کارش بود، گفتن با بچه‌هاش فرار کرده ولی با بچه‌هاش بود. عابران از کنارمان رد می‌شدند بعضی با پوزخندشان آتش به جانم می‌زدند. صدایم حالا بلند شده بود. - تو خونه خودش بود، تو دفتر کارش بود، با زبون روزه شهیدش کردن. فحشش دادن خندیدن و رقصیدن و شهیدش کردن. زن غم به چهره اش نشست. - خیر نبینن. اتوبوس که آمد منتظر ادامه حرف زن نشدم سوار شدم و روی آخرین صندلی خالی نشستم. بی اختیار اشک می‌ریختم. در اتوبوس همه حیرت زده بودند عده‌ای بی صدا اشک می ریختند، عده‌ای نچ نچ کنان به پشت دستشان می‌زدند. از اتوبوس که پیاده شدم نگاهم به گنبد طلایی افتاد و برای چندمین بار بغضم ترکید. حالا دیگر به سمت حرم پرواز می‌کردم. در راه مردمی را می‌دیدم که بهت زده بودند یا گریه می‌کردند یا در سکوت و حیرت راه می‌رفتند. همان‌طور که به طرف حرم میرفتم چند جوان از کنارم رد شدند. صدای یکی‌شان بلند شد. - مگه نمیگن مردم با نظام مشکل دارن؟ مگه نمیگن مردم، جوونا ازش متنفرن؟ پس این همه آدم که مثل پدر از دست داده‌ها گریه میکنن کی هستن؟ دوباره بغضم ترکید. از بازرسی که رد شدم؛ آن قالی لاکی آویزان به ورودی را که کنار زدم، نگاهم که به گنبد افتاد... زار زدم. - السلام علیک یا علی ابن موسی المرتضی یا شمس الشموس یا مدفون به ارض توس. گریه امانم را بریده بود. - آقا جون رهبرمون رو شهیدش کردن آقاا ما پناهی به جز شما نداریم. آقا ما کشورمون رو به شما می‌سپاریم. هق هق می‌زدم. - یا امام رضا (علیه‌السلام) رهبرمون رو ناجوانمردانه شهید کردن آقا. آقا بهش اهانت کردن و زدنش. آقا جان بهش فحش میدادن، میرقصیدن، ساز دهل آورده بودن آقا، آقا جانم رهبر شهیدم رو در پناه خودتون بگیرید آقا خیلی خسته‌س. صدای گریه اطرافیانم بلند شده بود. من هم با آنها زار می‌زدم. به طرف آسایشگاه محل استراحت خدام رفتم، جلوی ورودی یکی از همکاران ایستاده بود تا رسیدم هم دیگر را به آغوش کشیدیم و اشک ریختیم برای این یتیمی. در آسایشگاهی که حالا محل آسایش نبود، همه داغدار بودند و کسی سعی نمی‌کرد دیگری را آرام کند و فقط آغوش التیام بخش این داغ بود. از اتاق مدیران صدای گریه بلند شد. صورت همه خیس بود و تسلیت گفتن‌ها تسلی بخش این داغ شده بودند. - خانم هاشمی جان صحن انقلاب میری؟ دلم هری ریخت. ۱ ادامه دارد
نور اینم از شاهدهای ۱۳۶ الحمدلله داریم تولید می‌کنم. کسی خواست خیری کمک کنه در خدمتیم. حتی می‌تونیم برای مجموعه ها با تعداد بالا با تخفیف عرضه کنیم. خودمم یه سریشو می‌خوام ببرم برای توزیع. ایده بدید چجوری بدیم به بچه ها؟ به عنوان جایزه و اینا نباشه ترجیحاً.... طرحشم خودم زدم. اینترنتی نیست. @evaghefi @anarstory
من اینجوری روهم کردم امیرحسین اونجوری من کلی داشتم ایده می‌دادم چه نوع چسبی زیرش بخوره که وایسه یهو دیدم بچه‌م می‌گه اگه اینجوری باشه نمی‌یفته.😐 ببینید بذارید صادق باشم. طراح این کار منم. و فقط من باید بگم اینطرح چجوری باید وایسه چجوری وای نسه. الان امیرحسین داره تعیین می‌کنه طرحی که من طراحی کردم چجوری وایسه. و جالبه این حالت بیشتر به پهپاد انهدامی می‌خوره. سرش رو به پایین باشه تهاجمی می‌شه و جازابببب. خب کافیه.