بیپناه در پناه
قلبم تیر میکشید و کمرم داشت از وسط به دو نیم تقسیم میشد. تمام اعضا و جوارحم به درد آمده و بود و جسمم برای جدا شدن روح از بدنم مقاومت میکرد.
اشک امانم نمیداد. مثل مرغ پر کنده در خانه راه میرفتم یکی یکی لباسهایم را به تن میکردم دیگر برایم چروک مانتوام، طلق روسریام که تای آن صاف بایستد و خط اتوی شلوارم که بشود با آن هندوانه قاچ کرد مهم نبود هیچ چیز برایم مهم نبود فقط میخواستم بروم. چادرم را از روی جا لباسی به دست گرفتم و دوباره بغضم ترکید.
صدایش بغض داشت.
- نمیخواد بری با این حالت، زنگ بزن بگو بهت مرخصی بدن، بگو نمیتونم بیام.
چادر مشکی صدفی خدمتم را سر کردم.
ترسیدم که نکند راضی به رفتن من نباشد.
-تو رو خدا بذار برم... تو رو خدا.
به طرفش که روی تشک نشسته بود رفتم به چشمان اشکیاش نگاه کردم او هم مثل من بهت زده بود.
- تو رو خدا بذار برم.
زانوهایم توان نداشت کنارش نشستم.
- خواهش میکنم بذار برم.
بغضم ترکید.
تو رو خدا بذار برم من الان فقط باید برم حرم اگه نرم میمیرم عزیز.
گریه امانم را بریده بود نفسم بند آمده بود.
بغلم کرد سرم را روی شانهاش گذاشتم.
او هم با من اشک میریخت جوری که انگار دوباره خبر شهادت پدرش را شنیده بود.
بغض صدایش آتش به دلم زد.
- آخه با این حالت چجوری بذارم بری؟
سرم را از روی شانهاش برداشتم به صورت خیس از اشکشاش نگاه کردم.
- هیچی نمیدونم الان فقط باید برم حرم فقط میدونم اگه خونه باشم دق میکنم، اصلاً پاشو با هم بریم.
چشمش به گوشیاش افتاد پلکهایش را بست بغضش را قورت داد.
- من الان نمیتونم بیام نمیتونم از جا بلند شم، باشه تو برو.
از جا بلند شدم.
- حداقل گوشیت رو با خودت ببر با این حالت داری میری ازت بیخبر نباشم.
به سمت تلفنم نگاهی انداختم از هر چه گوشی بود متنفر بودم عکس چه عزیزانی را که در آن با خبر فوتشان، با خبر شهادتشان به من نشان داده. تصویر عزیزترین هایم را جگر گوشه هایم.
گوشی و کلید را برداشتم خداحافظی کردم و از خانه بیرون زدم.
اول صبح کوچه خلوت از عابر، گویی گرد غم پاشیده بودند بر همه جا، هیچ پرندهای آواز نمیخواند.
اشک میریختم و با سرعت قدم بر میداشتم. به ایستگاه اتوبوس رسیدم دوباره بغضم ترکید اشک بود پشت اشک که از چشمانم میآمد.
خانمی که در ایستگاه بود به سمتم آمد.
- چی شده چرا انقدر گریه میکنی؟
دوباره بغضم ترکید.
- چرا گریه نکنم؟ خانم پدرمون، رهبرمون رو شهیدش کردن... خانم بی پدر شدیم.
سری تکان داد، ادامه دادم.
- گفتن فرار کرده ولی تو خونه خودش بود تو دفتر کارش بود، گفتن با بچههاش فرار کرده ولی با بچههاش بود.
عابران از کنارمان رد میشدند بعضی با پوزخندشان آتش به جانم میزدند. صدایم حالا بلند شده بود.
- تو خونه خودش بود، تو دفتر کارش بود، با زبون روزه شهیدش کردن. فحشش دادن خندیدن و رقصیدن و شهیدش کردن.
زن غم به چهره اش نشست.
- خیر نبینن.
اتوبوس که آمد منتظر ادامه حرف زن نشدم سوار شدم و روی آخرین صندلی خالی نشستم.
بی اختیار اشک میریختم.
در اتوبوس همه حیرت زده بودند عدهای بی صدا اشک می ریختند، عدهای نچ نچ کنان به پشت دستشان میزدند.
از اتوبوس که پیاده شدم نگاهم به گنبد طلایی افتاد و برای چندمین بار بغضم ترکید. حالا دیگر به سمت حرم پرواز میکردم. در راه مردمی را میدیدم که بهت زده بودند یا گریه میکردند یا در سکوت و حیرت راه میرفتند. همانطور که به طرف حرم میرفتم چند جوان از کنارم رد شدند.
صدای یکیشان بلند شد.
- مگه نمیگن مردم با نظام مشکل دارن؟ مگه نمیگن مردم، جوونا ازش متنفرن؟ پس این همه آدم که مثل پدر از دست دادهها گریه میکنن کی هستن؟
دوباره بغضم ترکید.
از بازرسی که رد شدم؛ آن قالی لاکی آویزان به ورودی را که کنار زدم، نگاهم که به گنبد افتاد... زار زدم.
- السلام علیک یا علی ابن موسی المرتضی یا شمس الشموس یا مدفون به ارض توس.
گریه امانم را بریده بود.
- آقا جون رهبرمون رو شهیدش کردن آقاا ما پناهی به جز شما نداریم. آقا ما کشورمون رو به شما میسپاریم.
هق هق میزدم.
- یا امام رضا (علیهالسلام) رهبرمون رو ناجوانمردانه شهید کردن آقا. آقا بهش اهانت کردن و زدنش. آقا جان بهش فحش میدادن، میرقصیدن، ساز دهل آورده بودن آقا، آقا جانم رهبر شهیدم رو در پناه خودتون بگیرید آقا خیلی خستهس.
صدای گریه اطرافیانم بلند شده بود. من هم با آنها زار میزدم.
به طرف آسایشگاه محل استراحت خدام رفتم، جلوی ورودی یکی از همکاران ایستاده بود تا رسیدم هم دیگر را به آغوش کشیدیم و اشک ریختیم برای این یتیمی.
در آسایشگاهی که حالا محل آسایش نبود، همه داغدار بودند و کسی سعی نمیکرد دیگری را آرام کند و فقط آغوش التیام بخش این داغ بود. از اتاق مدیران صدای گریه بلند شد. صورت همه خیس بود و تسلیت گفتنها تسلی بخش این داغ شده بودند.
- خانم هاشمی جان صحن انقلاب میری؟
دلم هری ریخت.
۱
ادامه دارد
نور
اینم از شاهدهای ۱۳۶
الحمدلله داریم تولید میکنم.
کسی خواست خیری کمک کنه در خدمتیم.
حتی میتونیم برای مجموعه ها با تعداد بالا با تخفیف عرضه کنیم.
خودمم یه سریشو میخوام ببرم برای توزیع.
ایده بدید چجوری بدیم به بچه ها؟
به عنوان جایزه و اینا نباشه ترجیحاً....
طرحشم خودم زدم. اینترنتی نیست.
@evaghefi
#پهپادشاهد۱۳۶
#اقتدارهوافضا
@anarstory
من اینجوری روهم کردم
امیرحسین اونجوری
من کلی داشتم ایده میدادم چه نوع چسبی زیرش بخوره که وایسه
یهو دیدم بچهم میگه اگه اینجوری باشه نمییفته.😐
ببینید بذارید صادق باشم. طراح این کار منم. و فقط من باید بگم اینطرح چجوری باید وایسه چجوری وای نسه. الان امیرحسین داره تعیین میکنه طرحی که من طراحی کردم چجوری وایسه.
و جالبه این حالت بیشتر به پهپاد انهدامی میخوره. سرش رو به پایین باشه تهاجمی میشه و جازابببب.
خب کافیه.