💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷🎬 به همین سادگی! همه چیز تمام شده بود! طبق نقشه؛ ساموئل باید حذف میشد! تکنسین او
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۸🎬
مانیتور لرزش کوتاهی نشان میدهد، اما دوباره صاف میشود.
میلاد ملتمس، زیر لب زمزمه میکند:
-«زودباش پسر...نباید کم بیاری!»
بعد از شوک سوم، ناگهان یک موج کوچک در مانیتور سبز میشود.
و بعد ریتم سینوسی آرام شکل میگیرد.
میلاد بدون لحظهای مکث، لوله تراشه را درون حلق ساموئل قرار میدهد و دستگاه ونتیلاتور پرتابل را فعال میکند.
صدای فشفش هوا در ریههای ساموئل میپیچد و سینهاش آرام، شروع به بالا و پایین رفتن میکند.
عرق سرد روی شقیقههای کمیل نشسته؛ لبخندی کمرنگ میزند و زمزمه میکند:
-«خداروشکر!»
رضا خیابان را رصد میکند.
-«مسیر سفیده. سه تا پیچ دیگه میرسیم.»
صدایش آرام اما مضطرب است.
-«پنج دقیقه دیگه خونه امنیم.»
هیچکس حرفی نمیزند؛ فقط صدای موتور، نفسهای سنگین میلاد و ضربان ضعیف مانیتور در سکوت ون جریان دارد.
چند دقیقه بعد، ون وارد کوچهای باریک و تاریک میشود.
رضا دکمهی ریموت را فشار میدهد. کرکره برقی به آرامی باز و ون بیصدا وارد پارکینگ میشود.
کمیل دستش را روی شانهی میلاد میگذارد و آرام میگوید:
-«بخیر گذشت!»
میلاد، درحالیکه نگاهاش هنوز روی ساموئل است، نفس عمیقی میکشد.
عرق سرد روی شقیقهاش جمع شده است. با پشت دست، رطوبت نشسته روی لبهایش را پاک میکند و زمزمه میکند:
-«الحمدلله!»
درِ کشویی عقب باز میشود و بوی خاکِ خیس و مرطوب، وارد کابین میشود.
میلاد و کمیل با احتیاط ساموئل را بلند میکنند و به سمت خانه میروند.
صدای قدمهایشان روی پلههای چوبی میپیچد. طبقهی اول از قبل مجهز شدهاست. تخت فلزی، مانیتور، چند سرم و جعبهی کمکهای اولیه.
ساموئل را روی تخت میگذارند.
میلاد دوباره علائم حیاتی را چک میکند، سرم وصل میکند و نفس عمیقی میکشد:
-«رضا...جراح جونیور قابل اعتماده؟ مطمئنی تراشه رو تو زخمش جاساز میکنه؟!»
رضا با چشمان خسته، پشت میزِ سیستم مینشیند و بلافاصله کدهای آماده را وارد میکند.
-«دوربین اتاق عمل رو دارم! جراح و جوری توجیه کردم که عمرا برخلاف خواستهمون کاری انجام بده...»
نور سرد و بیجان چراغهای جراحی مثل تیغ، پوست عرق کردهی جونیور را میبُرد.
سایهی ابزارها روی دیوار میرقصند و صدای بوق یکنواخت مانیتور قلب، مثل پتک به سرش میخورد.
هوا خنک است، اما نفسها تنگ و بریده. بوی تند الکل و ضدعفونی کننده بینی را میسوزاند. روی دیوار، ساعت دیجیتال بیرحمانه ثانیهها را میبلعد.
تیک، تاک، تیک، تاک...
پشت ماسک سفید، جراح لبهایش را میجود. نفس عمیقی میکشد و وانمود میکند که مثل همیشه آرام است. میداند که باید عادی باشد! این لرزش دست، میتواند برایش دردسرساز شود. چشماناش روی لبه تیغ حرکت میکنند.
آنطرف، پشت شیشه اتاق فرمان، رضا روی صندلیاش لم داده و نور مانیتورها صورت خستهاش را خطخطی میکنند.
نگاهش به تصویر زنده دوخته شدهاست.
هدست را روی گوشش میگذارد. صدایش در گوش جراح میپیچد:
-«اگه کارتو درست انجام ندی، اطلاعاتی که میخوای رو نمیتونم بهت بدم. بدون هر حرکت مشکوکی ادامه بده، دکتر!» صدای رضا سرد است!
دست جراح برای لحظهای در هوا معلق میماند. عرق سردی از شقیقهاش میلغزد و روی ماسکش چکه میکند.
زیر لب، با صدایی خفه میگوید:
-«باشه، باشه...»
-«دکتر؟ مشکلی هست؟»
صدای یکی از رزیدنتها اضطرابش را میشکند. جراح با خشکی، نفسش را حبس میکند، خودش را جمعوجور میکند و با خونسردیِ مصنوعی، جواب میدهد:
-«نه، فقط تمرکز کن! برش لایه دوم رو بزن. باید جسم خارجی رو هرچه زودتر بیرون بکشیم.»
تیغ جراحی روی پوست جونیور لغزیده و
صدای چاک ظریفِ بافت در اتاق میپیچد.
#پایان_قسمت۸✔️
🗓۱۴۰۵/۰۱/۳۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825