eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
909 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۳۵ قرآن کریم هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنه‌ای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۰🎬 هزاران‌ متر آن‌طرف‌تر، پشت همان درهای سنگی که تا دیروز صدای تهدید و قهقهه از ل
🕸🦇 🎬 دوربین‌ها یکی‌یکی فریم‌ها را تحویل می‌دهند؛ چهره‌ی بازجو و کارمند بخش سایبری، با نور لپ‌تاپ و چند صفحه‌نمایشِ دیگر، آبی شده‌اند. هر فریم را بزرگ می‌کنند، از نو تعقیب می‌کنند تا کوچک‌ترین جزئیات را بیرون بکشند: زاویه‌ی قدم‌ها، برآمدگیِ کیف، ردِ لاستیک‌ها روی آسفالت... هر جنبنده‌ای را دقیق رصد می‌کنند! اولین سرنخ وقتی روشن می‌شود که طبق گفته‌ی سرباز، مردی با کلاه کاسکت کنار جدولِ پارک می‌نشیند. بی‌اعتنا به جنب‌وجوش اطراف با آچار فرانسه پیچ موتورش را سفت می‌کند. چند ثانیه بعد، سرباز مستاصل از ماشین پیاده می‌شود و وارد کیوسکِ باجه‌ی تلفن می‌شود. چند دقیقه‌ای معطل می‌کند و بعد با عجله بیرون می‌زند. نگاه ریزی به اطراف می‌کند و به سمت ماشین‌اش می‌رود. یک‌لحظه نگاه‌اش مات مردی می‌شود که روی جدول نشسته است. نور که به کلاه کاسکت‌اش می‌خورد، منعکس می‌شود و مثل تیغی چشم را می‌زد. سرش را تکان می‌دهد. انگار می‌خواهد به سرباز بفهماند که سریعتر از آنجا دور شود. چند دقیقه بعد از رفتن‌اش، مرد وارد کیوسک می‌شود و کاملا عادی کارت را وارد می‌کند، تلفن را روی گوش‌اش می‌گذارد و وانمود می‌کند که در حال صحبت است. چندلحظه بعد خارج شده و سوار موتورش می‌شود. بازجو زل می‌زند به پلاک مخدوش. زاویه‌ی دیگری از دوربینِ خیابانِ مقابل را که چک می‌کند می‌تواند چند رقم را از پلاک بخواند. فیلم را دقیق دنبال می‌کنند. بعد از مدتی مرد موتور را کنار خیابان نگه می‌دارد و کلاه‌اش را برمی‌دارد. ذوق در چهره‌‌ی بازجو مثل خون پمپاژ می‌شود... تصویر‌، در قاب مانیتور منجمد می‌شود! -زوم کن رو چهره‌اش... با بزرگ شدن تصویر، نیم رخ مرد به چشم می‌زند. بازجو پلک نمی‌زند... انگار از دیدن چیزی که انتظارش را نداشته، نفس‌اش بند آمده‌است. نور صفحه، خطوط چهره‌اش را تیز کرده‌است. به وضوح عضلات فک‌اش می‌لرزند. مرد نگاه‌اش بین مانیتور و بازجو جابه‌جا می‌شود و با تردید می‌پرسد: -«چی شد قربان؟ می‌شناسینش؟» بازجو به سختی دهان باز می‌کند، صدایش خفه و گرفته است: -«کیفیت عکسو ببر بالا... عجیبه ،چهره‌اش برام آشناست! اما هرچی فکر می‌کنم نمی‌دونم کجا دیدمش...» -«چی دستور می‌دید قربان؟» با دست شقیقه‌اش را فشار می‌دهد... -«چندتا ازش پرینت بگیر، بین نگهبانا پخش کن ببین کسی دیدتش یا نه!» بازجو روی صندلی خم می‌شود، انگشت‌اش را آرام روی تصویر می‌کشد و زیر لب می‌گوید: -«گیرت می‌ندازم...» *** نفس‌اش را بیرون می‌دهد. لپ‌تاپ را می‌بندد و با حرکتی سریع بلند می‌شود. ساعت دیواری عدد چهار صبح را نشان می‌دهد. پوشه‌ی مدارک را از روی میز برمی‌دارد و به نگهبان اشاره می‌کند تا در را باز کند. راهرو تاریک است، چراغ‌های اضطراری مثل نبضی آرام چشمک می‌زنند. قدم‌هایش روی زمین بتنی طنین می‌اندازد. به درِ فلزی آخر سالن که می‌رسد، کارت را می‌کشد. در با صدای قیژ باز می‌شود. وارد اتاقی می‌شود که پر از مانیتور و سیستم‌های تحلیل داده است. چند کارشناس نیمه‌خواب، با شنیدن صدای در، صاف می‌نشینند. بوی عرق و سیگار با بوی غذای شبِ قبل درهم آمیخته و توی ذوق می‌زند. بازجو پوشه را پرت می‌کند روی میز و با چهره‌ای که از شدت بوی نامطبوع اتاق جمع شده، می‌گوید: -«همه‌ی ورودی‌های مرزی یک ماه گذشته رو با این عکس تطبیق بدید.» مردها با هم نگاهی رد و بدل می‌کنند. یکی‌شان سریع پشت سیستم می‌نشیند. صدای تند تایپ در فضا می‌پیچد. بازجو درحالی‌که دست‌هایش را روی میز گذاشته، بی‌حرکت زل می‌زند به مانیتور مرکزی. ناگهان صدای کارشناس بلند می‌شود: -«قربان، یه ورودی ۲۷ روز قبل داشتیم... از مسیر تجاری اردن. چهره‌ی پاسپورت با این عکس، درصد زیادی مطابقت داره.» همزمان پیامی از طرف کارمند بخش سایبری به گوشی بازجو ارسال می‌شود. نگاه‌اش که به پیام می‌افتد، یک‌لحظه گوش‌هایش گر می‌گیرند و نفس‌اش به لرزه می‌افتد. چطور ممکن است...نه...نه...امکان ندارد... دوباره پیام را می‌خواند. به خط سوم که می‌رسد توقف می‌کند. ساموئل جانسون! راننده‌ی جونیور آیالون، یکی از فرماندهان رده بالای اسرائیل! خودش بود! مرد سیاه پوشی که شده بود کابوسی از جنس سایه! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۰۳ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان: حجم: 28.6M
📝دعای کمیل 🎤علی_فانی 📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج شهیدانمون