💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۳🎬 باد سردی از پنجرهی نیمهباز میوزد و پردهی چرکآلود را آرام به رقص درمیآورد
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱۴🎬
میلاد زیپ کوله را میبندد و دست از کار میکشد.
-«من کی به شما ملحق شم؟»
ساموئل خم میشود، آرنجش را به زانو تکیه میدهد و با انگشتانی که در هم قلاب شدهاند میگوید:
-«از اونجایی که تو بیمارستان به عنوان پزشک فعالیت میکنی فعلا سفیدی... چند روز دیگه حواست به جونیور باشه، برنامه ترخیصش که قطعی شد با همین هویت برگرد ایران.»
کمیل خمیازهی بعدی را در نیمهی راه خفه میکند و میپرسد:
-«چرا بندر اشدود؟ مگه قرار نبود از بندر تلاویو بریم؟»
ساموئل لبهایش را تر میکند. درحالی که شقیقهاش را به آرامی فشار میدهد میگوید:
-«برنامه عوض شد! عملا نمیتونیم از بندرِ تفریحیِ تلاویو خارج شیم. هم امکان شناسایی شدنمون بالاست هم رفت و آمد زیاده.
مسیرمون از اینجا تا اشدود چیزی حدود شصت کیلومتره! اگه بتونیم از ایست بازرسیِ بین اورشلیم و تلاویو بدون مشکل رد شیم، یه ساعته میرسیم بندر...
بقیهی برنامه رو هم بعدا بهتون میگم!»
***
ساعت نزدیک به نه صبح است.
پزشک کشیک با چهرهای خسته و موهایی که بر اثر شبکاری چرب شده، کنار تلفن دیواری ایستاده. پوشهای در بغل دارد. درحالی که انگشت اشارهاش مدام سیم تلفن را لمس میکند، آهسته توضیح میدهد:
-«عکسشو نشون داد؛ میگه از آشناهاشه...برای تحویل جنازه اومده.»
از آنسوی خط صدای بازجو میآید، مضطرب و هیجان زده.
-«گفتی اسمش چی بود؟»
-«دنیل مارک...»
بازجو شتابزده از پشت میز بلند میشود و درحالی که کتش را میپوشد، مسیرِ راهرو تا ماشین را میدود.
-«هرطور شده نگهش دار تا بیام!»
قلبش چنان به سینه میکوبد که نفسش به شماره افتاده!
فکر اینکه منابعِ ایرانی به دنبال جنازهی نیروی خود آمدهباشند، بعد مدتها لبخند روی لبش میآورد!
پشت فرمان مینشیند و گوشی را روی حالت اسپیکر میگذارد.
-«جنازه رو ندیده؟»
-«نه هنوز»
-«تا من برسم، هیچ کاری نکن. هیچ کاری!»
-«چشم...»
پزشک گوشی را با تردید سر جایش میگذارد و به مردی زل میزند که روی صندلیِ انتظار نشستهاست.
ده دقیقه بعد، صدای تقهی پیاپی پاشنهی کفش بازجو در راهروی سردخانه میپیچد.
درِ سردخانه با صدای فلزی و کشداری نیمهباز مانده. مه سرد، مثل پردهای نازک روی زمین میخزد و فضا را به رنگ مات درمیآورد.
بازجو یقهی کت را صاف میکند و با قدمهایی تند وارد میشود؛ اما همینکه نگاهاش به مرد میافتد، برای یک لحظه از حرکت میایستد.
«دنیل مارک»، روی صندلی فلزی نشسته، با آرنجهایی روی ران و دستهایی درهمگرهخورده.
طوری بیتفاوت نشسته که گویی فقط آمده کار اداری انجام بدهد و سریع راهش را بگیرد و برود. حتی وقتی نگاهاش را بالا میآورد، چشمهایش آرام و کمی مرموز است.
پزشک کشیک، زیرچشمی به بازجو نگاه میکند. بازجو قدمی جلو میرود و خودش را جمعوجور میکند. طوری که انگار میخواهد هم مسلط باشد هم بیطرف، اما آشکارا برق کنجکاوی در چشماناش میدرخشد.
-«آقای… مارک؟ دنیل مارک؟!»
مرد سرش را کمی خم میکند.
-«بله»
صدایش گرفتهاست، اما نه آنقدر که جلب توجه کند.
بازجو سعی میکند لبخند بزند.
-«شما برای تحویل جسد اومدین؟»
دنیل کیفش را باز میکند. عکسی را بیرون میکشد و مقابل بازجو میگیرد:
-«از آشناهای نزدیکمه...»
بازجو مکثی کوتاه میکند؛ جمله را در ذهنش میچرخاند. «آشنا» و بعد عکس را از دستاش میگیرد.
طولی نمیکشد که رنگ از رخاش میپرد...
#پایان_قسمت۱۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۷
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
نیویورک تایمز: ترامپ بیتردید بدترین رئیسجمهور در تاریخ آمریکاست
▪️تصمیمات ترامپ باعث شده جایگاه آمریکا در جهان تضعیف شود.
▪️میراث ترامپ با «بیثباتی، شکاف داخلی و کاهش اعتماد» گره خورده است.
@BisimchiMedia
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۴۰ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia
📚 دوره فشرده «آشنایی با نظریه ولایت فقیه» | آغازی برای درک منسجم ولایت فقیه و بنیانهای حکمرانی اسلامی
| بر اساس کتاب «نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه»، اثر علامه مصباح یزدی(قدس سرّه) |
🌱 ضمیمه ویژه: آشنایی با ابعاد شخصیتی آیت الله امام سید مجتبی خامنه ای(مدظله العالی)
#برگزاری_بصورت_برخط
👤 ارائه توسط اساتید برجسته حوزه و دانشگاه
🔖 ویژگیهای دوره:
۱۴ جلسه ۶۰ دقیقه ای|پرسش و پاسخ | درسنامه و تمرینهای تکمیلی | دسترسی به محتوای جامع از طریق سامانه آموزشی
🎓 اعطای گواهی معتبر از مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(قدس سره)
📅 زمان برگزاری:
۱۰ تا ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ | ساعت ۱۷ تا ۱۸
📝 ثبت نام برای عموم آزاد است.
🔗 #ثبت_نام و اطلاعات بیشتر:
paziresh-marefat.iki.ac.ir/detail/2055
🔗 #سوالات_متداول:
eitaa.com/velayatfaqih_course/25
🔗 لینک پوستر جهت مشارکت در #جهاد_تبیین و ارسال به دیگران:
eitaa.com/maab_iki/6196
کانال رسمی #طرح_ولایت مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (قدّس سرّه)
📲 @maab_iki
هدایت شده از طرح تحول
📚 کتاب «بخش D»
همه چیز در طبقه آخر ساختمان بیمارستان
یعنی بخش D اتفاق میوفته. بخش بیمار های روانی.
شبی که ایمی دانشجوی پزشکی برای اولین
بار در بهش D شیفت داشت اما اولین بار
نبود که وارد این بخش میشد در سال های
گذشته هم اونجا بوده. برای ملاقات
دوستش جی که هنوز هم اینجاست شاید
دوست کلمه مناسبی نباشه چون جی دیگر
اون دوست صمیمی ایام نوجوانی نیست و
این دوستی جاش رو به تنفر داده ایمی به
خوبی این رو میدونه اما از اینکه این تنفر
موجب چه اتفاق وحشتناکی براش میشه خبر نداره
امشب با بیمارانی حرف زده که هر کدوم
ویژگی و داستان متفاوتی داشتند اما همه
بیماران یک هشدار رو به ایمی متذکر شدند.
« دیمون سایر امشب همه رو میکُشه! »
پ.ن: بخش D آنتن نداره و تنها راه خروجش کدی داره که ایمی موقع فرار متوجه میشه کد اشتباهه.
━━━━━━ ◦ 📚 ◦ ━━━━━━
#خلاصه_کتاب
⸾‣@tarhe_tahavol
⸾‣@ANARSTORY
خلبان عینکی ✈️.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
#قسمتچهارم
خلبان عینکی 🛩
از بچگی رویای خلبان شدن در سر داشت...
نویسنده#گروهکوثر_ذبیحیهدایت
گوینده: امین اخگر
از مجموعه #روایات : (ما رأیتُ الّا جمیلاً)
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۴🎬 میلاد زیپ کوله را میبندد و دست از کار میکشد. -«من کی به شما ملحق شم؟» ساموئل
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱۵🎬
اما همچنان از چیزی که میبیند مطمئن نیست! شاید همه اینها یک حقهاست!
نفس کوتاهی میکشد و بعد از فرستادن تصویر به بخش داده، عکس را به دنیل برمیگرداند.
-«بریم برا شناسایی.»
درِ سردخانه با صدای «تق» کامل باز میشود. باد سرد مثل سیلی ملایمی به صورت دنیل میخورد. پزشک جلوتر میرود و پردهی پلاستیکی ضخیم را کنار میزند.
به سمت یکی از کشوها خم میشود.
دستهایش کمی میلرزد. بازجو نگاه از چهرهی دنیل برنمیدارد. پزشک قفل را میچرخاند و کشو را بیرون میکشد.
صدای کشیدهشدن فلز روی ریلها، در فضای بسته میپیچد.
کشیک زیپ کیسه را میگیرد و تا انتها، پایین میکشد.
چهرهی کبودِ مرد، مانند تکهای یخِ خراش خورده، آشکار میشود.
همان لحظه، چیزی در نگاه دنیل فرو میریزد. آنقدر واضح که بازجو بتواند از نگاهاش بفهمد.
جلو میآید و زیرلب میگوید:
-«خب!؟ شناختید؟»
دنیل تکان نمیخورد.
مردمک چشمهایش آرام روی جزئیات صورت مرد میلغزد؛ روی آن برش کوچک زیر چانه، روی جای شکستگی بالای ابرو، روی رد نازک سوختگی کنار گوش و... خاک خشک شدهای که درون شیارهای گوش لانه کرده و به واسطهی سوختگی به سختی دیده میشود!
نفساش را آهسته بیرون میدهد.
-«می... میتونم مچ پاشو ببینم؟»
بازجو با سر به پزشک اشاره میکند. کمی بعد پزشک زیپ کاور را کامل پایین میکشد.
کنجکاوانه نگاهاش بین دنیل و جنازه جابهجا می شود.
دنیل آرام دستاش را جلو میآورد و تتوی روی مچ پایش را لمس میکند...
اما نگاه بازجو جای دیگریست... روی دست جنازه. همان دستی که سرباز در اعترافاتش گفته بود روی آن جای زخم دیده! اما! اما هرچه نگاه میکند خبری از آن زخم نیست...
چطور چنین چیزی را از یاد برده بود؟
-« خودشه...»
صدای دنیل رشته افکارش را پاره میکند...
دنیل نگاهاش را از جنازه جدا میکند و صاف میایستد.
-«میتونم همین امروز جنازه رو تحویل بگیرم؟!»
بازجو همچنان گیج و سردرگماست! اشارهای به پزشک میکند و از اتاق خارج میشود.
تماسی با پایگاه داده میگیرد و درحالی که با دست به سرش چنگ میزند، میگوید:
-«نتیجه چیشد؟»
فردِ پشت خط با مکثی چند ثانیهای میگوید:
-« قربان هویت فرد، ربطی به ساموئل جانسون نداره! تنها نکته، تشابه چهرهاست که گویا به خاطر زخم و ورم صورت، جزئیات اشتباه تشخیص داده شده!»
بازجو کلافه، آستر درون جیباش را به بازی میگیرد. این عادت گهگاهی آراماش میکند؛ اما اینبار قضیه جدیتر از چیزیست که بتواند خودش را کنترل کند:
-«داری بهم میگی جنازه ساموئل قبل از انتقال به سردخونه، به راحتی غیب شده و به جاش این جنازهی قلابی رو منتقل کردن اینجا؟!!»
رفته رفته صدایش بلندتر میشود:
-«تو اونجا چه غلطی میکردی که نتونستی این قضیه رو متوجه شی؟؟
اگه زنده باشه و بخواد با کلی اطلاعات برگرده کشور خودش!...»
نفس عمیقی میکشد و درحالی که چشماناش را روی هم گذاشته تا به خود مسلط شود، میغرد:
-«تمام خروجیهای کشورو ببند. عکسش رو همهجا پخش کن.»
#پایان_قسمت۱۵✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۰۸
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344