هدایت شده از سلمان تحول
18.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابراهیم نورمحمدی عضو حقیقی شورای عالی نوجوانان و جوانان و مسئول شبکه مردمی تحول اجتماعی:
خوردن ما در این جنگ اقتصادی نباید مثل خوردن قبل جنگ باشد،زندگی ما نباید مثل زندگی قبل از جنگ باشد
محله محور یعنی بعد ۶۵ شب مردم همدیگر را شناخته اند و دست هم را میگیرند و رفع مسائل و حوائج اقتصادی و ... هم را انجام میدهند
این مزیت اجتماع بزرگ محله ای جان فدایان ایران است
فیلم کامل سخنرانی را میتوانید در لینک زیر ببینید :
https://aparat.com/v/mps01w5
۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
#همدان
🆔@Salman_tahavol
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۱🎬. اما کمیل با خود عهد کرده است که کمتر به پر و پای ساموئل بپیچد تا این ماموری
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۲۲🎬
رو به ناوبر میگوید:
-«اومدن! شما سریعتر آماده رفتن شید!»
ناوبر بعد از شمردن اسکناسهایی که داوود به او داده، به سمت کشتی میرود.
رضا که بعد از این چند قدمِ کوتاه، نفسش به سختی بالا میآید، بازوهایش را از حصار دستان ساموئل و کمیل بیرون میکشد. میخواهد قدمی به جلو بردارد که یکلحظه سرش گیج میرود، ساموئل قدم تندی برمیدارد و کنارش میایستد.
-«مشتاق... دیدار.»
گفتن همین دو کلمه کافیاست که نفسش حبس شود.
داوود به چهرهی رضا زل میزند. به فارسی زمزمه میکند:
-«امیدوارم زودتر حالت بهتر بشه. به حاجیام سلام برسون.»
رضا با لبخندی بیجان بدرقهاش میکند.
سریعتر به سمت کشتی میروند.
صدای برخورد موجها به بدنهی فلزی کشتی، مثل طبلهای سنگین در فضا میپیچد. رمپ زیر پاهایشان کمی میلرزد.
ساموئل، حلقهی دستش را دور تن رضا پیچیده و کمکش میکند آرام حرکت کند.
هرازگاهی، باد مرطوب از لای کانتینرها میخزد و بوی نمک و گازوئیل را تندتر میکند. وقتی پا روی عرشه میگذارند، موتورهای آماده بهحرکت مثل غرش حیوانی درنده، زیر پایشان میلرزند.
کمیل با کولهها جلوتر از بقیه راه میرود و سایهاش، روی بدنهی کشتی کشیده میشود.
پلههای زنگ زدهی کشتی را یکییکی پایین میروند.
راهرویی تنگ و باریک، با بویی خفه کننده که تلفیقی از زنگ و رطوبت است.
رضا دستش را روی حنجرهاش فشار میدهد، نفس کشیدن برایش سخت است.
تنش را به دیوار کشتی تکیه میدهد. باریکهی خون تا زانویش رسیده!
-«تحمل کن، رسیدیم، فقط یهکم دیگه، خواهش میکنم.»
ساموئل این را که میگوید، نگاهش را به کمیل میدوزد و نفس زنان میگوید:
-«تو جلوتر برو، وسایل و آماده کن، باید گلوله رو سریع بکشیم بیرون.»
کمیل محکم سر تکان میدهد و از کنارشان میگذرد. به سمت اتاقک انتهای راهرو میدود.
در کشویی اتاق را باز میکند. صدای زنگزدهاش میان راهرو میپیچد و دلشورهشان را بیشتر میکند.
ساموئل، رضا را کشان کشان به سمت جلو میبرد. کمیل کنار میرود تا داخل شوند.
یکلحظه رطوبت خفهکنندگی به صورتشان میخورد.
اتاقک، با هر موج تکان میخورد و صدا برخورد قوطیهای فلزی که از سقف آویزان شدهاند در فضا میپیچد.
کورسوی نور خفیفی از پنجرهی هلالی کشتی زمین را روشن کرده است.
-«کمیل، جعبه کمکهای اولیه رو بده من.»
رضا لبهای خشکیدهاش را تکان میدهد، زیر لب کلماتی زمزمه میکند که بیشتر شبیه نالهای جانکاهاند.
ساموئل نفس عمیقی میکشد.
با کمک کمیل، رضا را روی زمین میخواباند.
یک جفت دستکش میپوشد و بالای مچش ثابت میکند!
چاقو را روی شعله فندک میگیرد.
چشمان رضا همراه شعله میلرزند؛ نفساش هم!
ساموئل زیر لب بسم اللهی میگوید و بعد از پاره کردن لباس، دستمال کوچکی را بین دندانهای رضا میگذارد. چاقو را روی زخم فشار میدهد و برشی کوچک ایجاد میکند.
بدن رضا به یکباره از شدت درد منقبض میشود. رعشه میگیرد! دستانش زمین و زمان را چنگ میزنند!
هرثانیه که میگذرد، فاصلهی بین دم و بازدمش کوتاهتر میشود.
ساموئل با یک دست تکانهای بدن رضا را مهار میکند و با دست دیگر پنس را درون گوشتش فرو میکند...
بالاخره گلوله را درمیآورد. خون با فشار میجوشد و به سر و صورت ساموئل پاشیده میشود.
-«تحمل کن رضا جان! الان تموم میشه!»
#پایان_قسمت۲۲✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۱۷
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠